عمرهاست كف دست تكيه گاه من است ...
صائب همچون خواجه حافظ شيرازي، از تمامي محسنات شعراي معاصر و يا نزديك به عهد خود بهره گرفته و به كمك قريحه و نبوغ خداداي، سبكي خاص خويش پديد آورده است.
در دوره صفويه، شعر از دربار فاصله گرفت و به ميان توده مردم رفت، در نتيجه زبان روز بر آن تاثير گذاشت، «صائب» بسياري از «روزمره» ها را در شعر به كار گرفته و به خوبي از عهده برآمده است.
اين گوينده توانا از صنايع به مراعات نظير و ايهام توجه خاص دارد و شعر او بر پايه مضمون يابي و تمثيل استوار است.
به گفته استاد جاودان ياد «دكتر خانلري» هنر مخصوص صائب، تمثيل است؛ يعني مفهومي عام و كلي در مصراعي بيان شود و در مصرع ديگر براي تاييد و يا توجيه و يا تحليل آن مثالي از امور محسوس يا مقبول عام بيايد.
به بيت زيرين توجه كنيد:
عشق، فكر دل افكار، ز من دارد بيش
دايه پرهيز كند، طفل چو بيمار شود
در بخشي ديگر آورده است كه «شاعر اين شيوه بايد بكوشد تا مضموني بلند و برجسته را با الفاظي هر چه كوتاه بيان كند؛ به نحوي كه لفظ و معنا پا به پاي يكديگر بيايند و اين كار دشوار تنها از صائب ساخته است.
همچنين مي آورد: صائب شاعري است عارف، ارادتمند مولوي و حافظ و گوينده اي است مضمون آفرين و نكته ياب و ژرف بين، توانايي او در ساختن تركيبات و استعارات بديع و زيبا اعجاب برانگيز است، شعر او فرايند تمام نماي حالات روحي و عواطف گوناگون بشري است.
انديشه پوياي وي هر مضموني را كه به تصوير درآيد، لباس نظم پوشانده و بسياري از ابيات نغزش مثل ساير شده است.
البته از حق نبايد گذشت كه گويندگان اين شيوه و صائب نيز گاه لفظ را فداي مضمون كرده و يا توجه لازم را به دستور زبان نداشته اند، اما آن گاه كه جوانب كار را به درستي سنجيده اند گوهرهايي تابناك از زواياي انديشه برآورده اند.
صائب كسي به رتبه شعرم نمي رسد
دست سخن گرفتم و بر آسمان شدم
صائب؛ تنها شاعري است كه بلافاصله بعد از خواجه بايد از او نام برده شود، همه آنان كه قبل از او بوده اند تا زمان جامي و از جامي تا عصر صائب، يا مقلد سعدي بوده اند يا حافظ، آن هم مقلداني كه كاملاً مفيد بوده اند؛ به گونه اي كه خواندن يك غزل از ايشان، انسان را از خواندن ديوان خود و معاصرانشان بي نياز مي كند.
كار به جايي رسيده بود كه شعرا متعاقب هم يا ديوان خواجه را در غزل و يا خمسه نظامي را در مثنوي جواب مي گفتند؛ يعني غزل به غزل با همان اوزان، قوافي، مضامين و اصلاحات، منظومه به منظومه با همان كيفيات و اختصاصات و در قصيده سرايي نيز از اواسط قرن هفتم، بصورتي بينابين، يعني آميخته اي از غزل و قصيده درآمده بود.
منم كه گوشه ميخانه خانقاه من است
دعاي پير مغان ورد صبحگاه من است
«حافظ»
اگرچه بالش خورشيد تكيه گاه من است
شكستگي، گلي از گوشه كلاه من است
عجب نباشد اگر شعر من بود يكدست
كه عمرهاست كف دست تكيه گاه من است
نباش منکر اب روان گفتارم
كه سرو مصرع برجسته، يك گواه من است
گذشته فكر من از لامكان به صد فرسنگ
بلند همتي من دليل راه من است
غزال معني من رتبه دگر دارد
برون ز دايره چرخ صيدگاه من است
ز نور جبهه خورشيد مي توان دانست
كه خانه زاد دوات درون سياه من است
چرا بلند نگردد حديث من «صائب»
كه آستانه توفيق بوسه گاه من است
اصلاحات، تركيب و انسجام سبك و پختگي كار قدما ملحوظ نبود، ديگر مردي تا اواسط حكومت قاجاريه برنخاست، بنابراين تنها شاعري كه بعد از طريقه خواجه نماينده زبان مردم عصر خود با سبك ديگر شد و پيشرو شيوه اي ابداعي و تازه بود، صائب است؛ بطوري كه استغناي از او در ادب فارسي ممكن نيست و نمي شود جاي خالي اين طرز از سخن را كه قريب به 200 سال زبان ادبي ايران، عثماني و هند بود و بر ذوق و حال مردم بسياري از اين ممالك حكومت مي كرد، به سخني ديگر پر كرد.
اگر چه عرض هنر پيش يار بي ادبي است
زبان خموش وليكن دهان پر از عربي است
«حافظ»
ز يار، لطف نهان خواستن فزون طلبي است
كه دل، زياد برد خنده كه زير لبي است
به احتياط سخن در حضور خوبان كن
كه خوي سنگدلان آبگينه حلبي است
نمي كنند نظر، عارفان به حسن مجاز
به ريگ، سينه نهادن نشان تشنه لبي است
دلش به ما عجمي زادگان بود مايل
اگر چه ليلي صحرانشين ما عربي است
«صائب»
/انتهاي پيام/