آينه در غبار؛ جاده چه بي سوار ...
يکي از عناصر سازنده فيلم «قدمگاه» که بسيار جاي بحث و تبادل نظر سازنده دارند، پيام فيلم است. هيچ ابايي ندارم که از واژه «پيام» براي اين اثر ارجمند استفاده کنم.
چرا که معتقدم در مقابل شعاري شدنها و سوء استفادههاي رايج در سينماي ما که از اين واژه انجام گرفته، چارهاي نداريم مگر به کار بردن کلمات پرمغز و معنادار در جاي درست و مصاديق معتنابه آن در اين وادي.
از اين رو، در اين بخش به پيام فيلم قدمگاه ميپردازم و در صورت دستدادن مجال مناسب، احتمالاً در شمارههاي آينده اين مطلب نيز به اين موضوع خواهم پرداخت.
نميتوان محتواي فيلم را در يک بحث، به تنهايي دستهبندي کرد. آنچه در لوا و تحت پوشش داستان فيلم مورد بيان و کنکاش قرار گرفته تا حدي گسترده است و براي آسيب نخوردن آنها بايستي ابتدا به طور جداگانه مورد توجه قرار گيرد.
يک ديالوگ در فيلم هست که باب يک فصل فوقالعاده را باز ميکند. فصلي که ميتواند هم منشأ تفکر و تأويلهاي عقيدتي و بررسيهاي معرفتشناختي شود و هم نقبي به اجتماع و قشرهاي گوناگون آن بزند. علاوه بر اين، بياني هنري باشد بر يک عاشقانه تلخ و در عين حال اميد آفرين و انتظار مدار.
در اين ديالوگ که چند بار، به درستي و هنرمندانه در فيلم تکرار ميشود، ميشنويم که: «امام زمان به چه کسي بدهکاره؟»
و با اين جمله اساساً نگاهي جديد به ذهن مخاطب، نسبت به ابعاد مختلف داستان فيلم و شخصيت اصلياش باز ميشود.
ما هميشه - يا غالباً - از منظري به موضوع مهدويت پرداختهايم که بيشتر حالت «از جامعه به امام» در آن مطرح بوده و عينيت داشته و نه «امام به جامعه». مثلاً اگر بخواهيم يک المان ديگر يا ديالوگي در اين راستاي غالب بياورم، ميتوانم اشاره کنم به اين جمله که زياد آن را ميشنويم - و البته هم به درستي -: «آيا امام زمان از ما راضيه؟»
اما شايد کمتر اين جمله را شنيده باشيم که: «آيا ما از امام زمان راضي هستيم؟»
که اتفاقاً من معتقدم اين جمله دوم به لحاظ بار جامعهشناختي و امامشناختي و در عين حال بيان عاشقانه و درد آلود ناشي از ويژگيهاي عصر انتظار و آخرالزمان، چيزي از جمله اول کم ندارد و به بيان ديگر ميتوانم بگويم اين دو جمله مکمل يکديگرند. همانطور که ما در بحث حاکميت هم در بيان امام علي(ع) رابطه و وظايف متقابلي را براي والي و حاکم و مردم قائليم.
اما آنچه در بيان داستاني و روايي فيلم قدمگاه نسبت به ديالوگ مورد اشاره وجود دارد علاوه بر مباحث فوق، يک نوع تزريق روان، گيرا و در عين حال تا حدي متفاوت از اين جمله در طول فيلم است.
شما اگر در پيرنگ و توالي روايي و ترتيب داستاني فيلم دقت کنيد و دقيقاً جايي که براي اولين بار اين ديالوگ بيان ميشود را به ذهن سپرده و فيلم را دنبال کنيد متوجه ميشويد که نوعي شهود و يا حالتي ميان رؤيا و بيداري که براي «رحمان» ـ جوانک سادهدل و مورد عنايت قرار گرفته ـ پيش ميآيد، پايه و دستمايه بيان اين ديالوگ ميشود.
خيلي جالب است. در اين فضا و در اين مورد بهخصوص، باز هم برميگرديم به يک اصل اساسي و بسيار مهم و راهگشا در زندگي انسان: لحظاتي ما در آن متنبه و متذکر ميشويم به هستي و حقايق آن.
و اين تنبه و تذکار آغازي ميشود براي شروع يک جاده که در آن روايتي تلخ به شيريني يک فرجام - هرچند با ابهام و ايهام پاياني - ميرسد.
چه بسا باشند - که هستند - انسانهايي که در زندگي به اين تلنگرها و جرقهها نرسيده و با آن برخورد نداشتهاند و چه بسا کساني که اساساً تعلق و اعتقادي به اين امور ندارند؛
همانها که خدا را نميپذيرند و به او ايمان نميآورند مگر با لمس او زير تيغ جراحي! که براي اين گروه هم چارهاي هست و راهي انديشيده شده: نظر به «رحمان»هاي عالم و در واقع حسي که از قرار گرفتن در جريان زندگي آنها براي هر کسي پديد ميآيد.
سينما، جايي است که مضامين عرفاني و ديني و مذهبي ميبايستي در مؤلفهها و ابزارهاي کارآ و درخور آن چون تصوير و - کمتر البته - بيان، به منصه ظهور و بروز برسد و چه خوب که ما در فيلم «قدمگاه»، شاهد نمونههايي از اين دست هستيم. نمونههايي مثل اين ديالوگ: «امام زمان(عج) به چه کساني بدهکاره؟»
نوع جامعهاي که ما در قدمگاه با آن رو به رو هستيم، تمثيلي است نسبي از جامعه امروز ما که البته بخشي از آن پررنگتر و بخشي کمرنگتر به نظر ميرسد./انتهاي پيام/