بازنمايي مذهب در آينه سينما
محمدرضا محقق - بخش ادب و هنر؛ در بخش هاي پيشين اين مطلب به بررسي نمونه هاي جدي و معتبر سينماي معناگراي ايران از جنبه هاي مختلف فني و محتوايي پرداختيم.
اينک به بررسي جايگاه درخوري که فيلم «يک تکه نان» از حيثيات متنوع سينمايي برخوردار است نگاهي مي اندازيم.
لازم است پيش از بحث از جايگاه «يك تكه نان» در تقسيم بندي سه گانه مصداق ها و آثار سينماي معناگراي ايران، به نكته اي اشاره كنم كه يك تكه نان در آن مي گنجد و به نوعي بازتابي از آن است.
با اجتناب از عقبه تاريخي و فرهنگي و فكري اين پديده كه چرا براي بيان مفاهيم عالم معني و تفكر و تدقيق ذهني و رواني، خواسته يا ناخواسته، بستر روايي و موقعيت زماني و مكاني خاص (بيشتر روستا و كوير و... آدم هايي خاص آن مكان ها) براي آن انتخاب مي شود، بازهم درباره يك تكه نان به همبن روند و موقعيت مي رسيم.
اين پرسش مطرح است كه چرا در طول فعاليت هاي اين سال هاي سينماي جديد ايران پس از انقلاب اسلامي، هر زماني كه كارگرداني قصد طرح مفهوم فكري، ديني... را داشته، لوكيشن آن روستا و كوير و دشت و... (و البته جايي غير از شهر و شلوغي و زندگي ماشيني و جايگاه زيست اكثريت افراد جامعه) بوده و آدم هايش هم به تبع ديگر شرايط، ساده و غير فعال و... به نوعي خاص آن موقعيت ها بوده اند (و البته باز هم خارج از ويژگي هاي اكثريت آدم هاي جامعه)
به اعتقاد من، اين رويكرد، بيش و پيش از آنكه از نوع اين مفاهيم و به تبع، قالب روايي و گسترش تصويري آن برخاسته باشد، در ناتواني فكري و سواد سينمايي نويسندگان آن ريشه دارد.
توليد فيلمي درباره خدا، ابديت، دعا، مذهب، ارتباط روحي با عنصري ماورائي، در حجم انبوه و خسته كننده اين روزگار كثيف ماشين زده، سخت و طاقت فرساست و به عكس در دشت و هامون و كوه و كوير و...، ميان آدم هايي با تيپ ها و ظواهر خاص مثلا درويشي و...، راحت تر و البته تماشاگر پسندتر.
اين نوع فيلم سازي، كشش قالب و تنه موضوع نيست، بلكه فرار از حقيقت و معاني و پناه بردن به ظواهر و مخفي شدن پشت عادت هاي تصويري كليشه شده و تكراري است.
از تلاقي داستان، روايت، شخصيت پردازي ها، اِلمان هاي تصويري و ديگر ويژگي هاي سينمايي و داستاني، يك تكه نان در اين گروه از آثار و از نظر دسته بندي آثار معناگرا، در گروه دوم يا سوم مي گنجد.
سينمايي نارسا، بدفهم و حاوي انبوهي از نشانه هاي ساختاري كه در وهله اول نه تنها فيلم را معنا نمي كند، بلكه كارآيي اش را در محاصره كردن مخاطب در چنبره شعارزدگي و نشانه هاي به اصطلاح عارفانه، پي در پي به شدت و حدت نشان داده و البته او را در سردرگمي و وادادگي و دافعه نسبت به خود، قرار داده است.
فيلم از نظر نوع داستان و لوكيشن، بازگشتي است به همان پناه بردن به كوه و كوير كه به دليل ضعف شناخت و متن است.
گذشته از اين، سازنده نتوانسته در همين بستر روايي از داستانش نيز حركت منسجم و درستي داشته باشد.
فيلم در كش و قوس روايت، بيش از آنكه پايبند بيان صحيح اطلاعات و انسجام تصويري اش در سينما باشد، در گير و دار به رخ كشيدن انواع تصويرها و نشانه هاي به اصطلاح عارفانه خود است و در اين امر آن قدر شعارزده و شتاب زده پيش مي رود كه به نوعي، داستان و مخاطبش گم و به دست فراموشي سپرده مي شود.
مثلا مي توانيم در اين مورد به بخش هايي از اِلمان هاي فيلم اشاره كنيم كه براي افزايش غلظت بار معنايي و عرفاني آن توليد شده است.
حضور پيرمرد عارف مسلك فيلم كه به صورت كاملا نپخته، باسمه اي و به اصطلاح گل درشتي در فيلم جاسازي شده بود. حضوري كه هرگز نمي تواند كمكي به ساختار و محتواي اثر داشته باشد؛ نه از نظر شگردهاي دراماتيك و نه حتي از نظر به تصويركشاندن مينياتورهاي سنتي و عرفاني؛ زيرا همين اشكال زيبا هم در جايگاه و مقام بياني خود، اثرگذار و از حس زيبايي شناسانه مخاطب بهره مندند.
وگرنه پي در پي آوردن اين نشانه ها در معجوني از تصويرهاي بي ربط و درهم، هيچ بار مثبت عاطفي و ذهني براي مخاطب ايجاد نمي كند و او را با اصل و فرع داستاني خود همراه نمي سازد.
تنها اتفاقي كه مي افتد، حس ناخوشايندي است كه بيننده را در برمي گيرد كه حاصل شعارزدگي و نامفهوم بودن اثر است./انتهاي پيام/