زندگی یعنی‌ همين يه ليوان چاي با تو ...
آخرین اخبار:
کد خبر:۱۰۲۳۳۹
نقد و تحلیل سکانس‌های ماندگار سینمایی- 1

زندگی یعنی‌ همين يه ليوان چاي با تو ...

بازنگری و تحلیل سکانس‌های برتر و ماندگار آثار سینمایی همیشه از گونه‌های متداول و پرطرفدار در میان منتقدان و علاقه‌مندان سینما بوده است؛ این نوع انتخاب‌ها علاوه بر جذابیت‌های دیگر، می‌تواند به ارتقای بینش و سواد بصری مخاطبان هم کمک شایانی کند.
محمدرضا محقق_بخش ادب و هنر؛ سینما یعنی سکانس های ماندگار؛ قطعه هایی ملهم از شور و شعور بصری کسی که زیبایی نگاهش را ساده و صمیمی با ما یعنی بینندگان و مخاطبان قسمت می کند.
 
سینما پازلی است که از این قطعات به ظاهر جدا افتاده، اما در باطن متصل و به هم پیوسته، شکل می پذیرد.
 
بازنگری و تحلیل سکانس های برتر و ماندگار آثار سینمایی همیشه از گونه های متداول و پرطرفدار در میان منتقدان و علاقه مندان سینما بوده است. این نوع انتخاب ها علاوه بر جذابیت های دیگر، می تواند به ارتقای بینش و سواد بصری مخاطبان هم کمک شایانی کند.
 
در این سلسله نوشتارها به سکانس های قابل توجه و مهم و ماندگار آثار سینمایی ایرانی و خارجی خواهیم پرداخت.
 
در این نوبت سکانسی از فیلم ارزشمند و خاطره انگیز و مهم «ماهی ها عاشق می‌شوند» ساخته علی رفیعی می پردازیم.
 
اسكله و قهوه خانه رحمت. روز. خارجي
 
نماي دور و گرافيكي اسكله را در نور صبحگاهي و آلوده به مه رقيقي مي بينيم. رحمت، چاي درست مي كند. عزيز وارد اسكله مي شود. صداي او را كه با رحمت حرف مي زند، از نزديك مي شنويم.
 
عزيز، تنها، لب اسكله، پشت به ورودي آن نشسته است. قطرات باران ليوان چاي دست نخورده او را لبريز كرده است. دور و اطراف عزيز پر است از مرغان دريايي كه با صداهايشان هياهويي به راه انداخته اند.
 
عزيز به انتهاي اسكله مي رود و منتظر طلوع آفتاب است. رحمت با سيني چاي نزديك مي شود. عزيز، پيرمرد ماهيگير را مي بيند كه از راه ميرسد و سر جاي هميشگي اش مي نشيند. عزيز، طلوع خورشيد را تماشا مي كند. انعكاس نور را در چشمان و صورت او مي بينيم. از پشت سر صداي پايي را مي شنود. بي آنكه به طرف صاحب صدا برگردد چهارپايه اي را نزديك خود مي كشد و به علامت دعوت به نشستن، با كف دست روي چهارپايه مي زند. آتيه كنار عزيز مي نشيند. هر دو به افق خيره مي مانند.
 
آتيه: منتظرم بودي؟
 
عزيز: نه ولي با خودم گفتم كاش اينجا بودي.
 
آتيه: از كجا فهميدي منم؟
 
عزيز: صداي پات رو مي شناسم. هميشه غروب ها مي آيي اينجا؟
 
آتيه: نه ولي هر وقت مي اومدم، با خودم مي گفتم، كاش تو اينجا بودي. يادته روزي كه رفتي تهران برگردي و ديگه برنگشتي، همين جا نشسته بوديم.
 
عزيز: مثل الان آفتاب تازه داشت غروب مي كرد.
 
آتيه: هيچ وقت نفهميدم چرا اينجا آخرين بار همديگر را ديديم. ما كه توي يك خونه زندگي مي كرديم. سفر تو هم مثل بقيه سفرهات بود. بنا نبود بيشتر از دو سه روز طول بكشه.
 
عزيز: ولي كشيد.
 
آتيه: چه قدر غر زدي، دلت نمي خواست بري.
 
عزيز: ولي رفتم.
 
عزيز مي خندد، آتيه با تعجب به او نگاه مي كند و خودش هم بي اختيار مي خندد.
 
آتيه: وقتي مي خندي مثل اون روزا مي شي.
 
عزيز: مي خواي بگي عوض نشدم؟
 
آتيه: چرا.... زندگي زور خودش رو زده.
 
عزيز: يه زماني فكر مي كرديم مي خوايم دنيارو عوض كنيم. بعد كه سر حساب شديم، ديديم خودمون عوض شديم!
 
آتيه: چقدر پدرت غصه مي خورد
 
عزيز: دائم سرم غر مي زد كه اين سياست مياستو بزار كنار! بچسب به زندگي!
 
آتيه: (اداي عزيز را در مي آورد) «پدر بايد بتونم يه كار بزرگ بكنم» (مي خندد)
 
عزيز: نمي دونستم زندگي از همين چيزهاي كوچك ساخته مي شه. همين يه ليوان چاي با تو، تو...
 
همين قلابي كه با هزار اميد اين پيرمرد به دريا مي اندازه، همون بوهايي كه هر روز از آشپزخانه تو مي آد، همين چيزهايي كه اسمشو گذاشته بودم «چيزهاي پيش پا افتاده». نمي دونستم كه زندگي يعني همين چيزهاي كوچك.
 
آتيه: پس بابا حق داشت؟
 
عزيز: نه.
 
آتيه: نه؟ پس تو حق داشتي؟
 
عزيز: نه، مي دوني كي حق داشت؟ زندگي. بابا مثل خيلي هاي ديگه فكر مي كرد كار سياسي توي اين مملكت آخر عاقبت نداره. اشتباه ما اين بود كه فكر مي كرديم آرمان هامون از زندگي جداست.
 
آتيه: پس دعواهاتون سر چي بود؟
 
عزيز: بابا هميشه به فكر گذشته بود. من به فكر آينده بودم. جفتمون حال رو از دست داده بوديم. يعني زندگي رو.
 
آتيه: پشيموني؟
 
عزيز: نه، اصلا.
 
/انتهاي پيام/
پربازدیدترین آخرین اخبار