از «سلاخخانه تا مهدیه»؛ روایتی از دل تاریخ شفاهی و جامعهشناسی تهرانِ دهه ۵۰
به گزارش گروه فرهنگ و هنر خبرگزاری دانشجو، کتاب از "سلاخخانه تا مهدیه" به قلم ابراهیم اکبری دیزگاه از نشر بینالملل، حاصل مصاحبه با "غلام محمدی" معروف به «شاغلام»؛ پیرمردی ۷۸ ساله است که در پایتخت زندگی میکند و خاطراتش پنجرهایست به بخشی کمتر دیدهشده از تاریخ شفاهی مهدیهی معروف تهران و منبر مرحوم حاج شیخ احمد کافی.
در مقدمه میخوانیم، جرقۀ نوشتن این کتاب را نوهٔ مرحوم کافی، یعنی "حسین کافی" میزند؛ پیشنهادی که اکبری دیزگاه آن را جدی گرفته و حاصلش میشود این اثر..
نقطهی عطف زندگی: از چاقوکشی تا نمکگیر دعای ندبه
مجموعه روایتهایی از زبان یک سلاخِ چاقوکش که در معیت مرحوم کافی، مسیر زندگیاش از کشتارگاه تهران به مهدیه تغییر میکند و از او مداح و محافظی میسازد که نزدیکترین شخص به واعظ نامدار تهران بوده است.. البته اعتبار این مشایعت و مجالست به زمان حیات شیخ احمد ختم نمیشود و او را به سمت نمایندهی امام خمینی (ره) در نظارت بر ذبح شرعی گوشتهای وارداتی به ایران میرساند...
شاغلام در خاطراتش با صداقتی کمنظیر اعتراف میکند: «من سروکاری با مسجد و منبر نداشتم. کافی مرا آدم کرد.»
آشنایی او با کافی از شبی شروع میشود که به توصیهٔ دوستش و از روی کنجکاوی، به مجلسی میرود که از قضا آخرین شب منبر ایشان است. حاج احمد کافی که جمعیت مردم پامنبریاش خیابان میبستند، تا او را میبیند، به پایش بلند میشود و با لحنی صمیمی میگوید: «خوبی باباجان.. خوش آمدی.» شاغلام اعتراف میکند که همین «باباجان» گفتن و آن همه مهربانی که در صدای شیخ موج میزد، پابندش میکند و دعوت او به دعای ندبه، زمینه ساز تداوم این ارتباط میشود.
لاتی که تا دیروز چاقو میبست و معرکه میگرفت، نمکگیر سفرۀ دعای ندبه میشود و بعد از اینکه توبه میکند، امین حاج احمد و عهدهدار مسئولیتهای مهدیه میگردد.
کتاب بخشهای خواندنی و روایتهای جاندار زیادی دارد که از گفتنشان پرهیز میکنم تا لذتش را خودتان تجربه کنید.. اما یکی از مهمترین و تلخترین بخش ها، روایت شاغلام از ماجرای نیمه شعبان سال ۱۳۵۷ و مرگ شهادت گونهی آقای کافی است. در آن مقطع، امام خمینی (ره) به حرمت خون شهدای مبارزات، برگزاری جشن را تحریم میکند، اما ساواک بر برگزاری جشن و عادینمایی اوضاع اصرار میورزد.. آقای کافی نیز مطیع فتوای امام، زیر بار فشار ساواک و عواملش نمیرود و تهران را به قصد مشهد ترک میکند. ساواک که او را کاملا زیر نظر داشته، از خروج او با خبر میشود.
روز بعد، خبر کشته شدن ایشان در کشور میپیچد. شاغلام در این کتاب، کاملا مطمئن میگوید: «من معتقدم تصادف ایشان صحنهسازی بود و کافی به دست ساواک شهید شد.» روایت او از تشییع آقای کافی نیز خواندنی است: وصیت کافی این بود که پیش از خاکسپاری، تابوتش را در مهدیه بگذارند و در مراسمش دعای ندبه خوانده شود، اما نیروهای ساواک مخالفت کردند.
در بین جمعیت مردم مشهد که به استقبال پیکر مرحوم کافی آمده بودند و شعار "مرگ بر شاه" میدادند، گاز اشکآور پرتاب کردند، کار را به تیراندازی کشیدند و تعدادی شهید شدند.. پیکر را برای کالبد شکافی به تهران منتقل کردند و بی توجه به جمعیتی که اینبار در فرودگاه به استقبال آمده بودند، بعد از کالبد شکافی سریعا پیکر را به مشهد بازگرداندند و در نهایت اجازه ندادند شیخ احمد در تهران تشییع شود. با تشییع و تدفین ایشان در حرم مطهر امام رضا علیهالسلام نیز مخالفت کردند و کاملا مخفیانه، مراسم تدفین را شبانه در قبرستان خواجه ربیع مشهد با حضور تعداد محدودی از اقوام ایشان و تعداد زیادی از نیروهای پلیس و ساواک انجام دادند...
همانطور که اشاره شد، جذابیت این روایت از دو سوست: نخست، خودافشایی راوی. شاغلام در ۷۸ سالگی، بیآنکه بخواهد از خود قهرمان بسازد، از خلافکاریها، چاقوکشیها و گذشتۀ تلخش بیپرده سخن میگوید. این صداقت، روایت را از یک تطهیر شخصیتی مرسوم جدا میکند و به آن اعتبار میبخشد.
دوم، جسارت نویسنده. ابراهیم اکبری دیزگاه این خاطرات را همانطور که شنیده، بدون سانسور و دستکاری در کتاب میآورد. او نه زبان راوی را تغییر داده و نه بخشهای خاکستری زندگی شاغلام را پیرایش میکند.. نتیجۀ کار، متنیست که بوی واقعیت میدهد و اسنادی شفاهی از دل تاریخ را بازنمایی میکند.
اما ارزش این کتاب به روایت خطی زندگی شاغلام محدود نمیشود. مطالعهٔ دقیق از سلاخخانه تا مهدیه، مخاطب را با یک سند مردمشناختی و جامعهشناختی کمنظیر از تهرانِ دههٔ پنجاه روبهرو میکند. از خلال خاطرات شاغلام، مختصات یک زیستِ فرهنگی-اجتماعی به تدریج نمایان میشود که فهم تحولات ایران معاصر در انتهای دورهی پهلوی بدون درک آن ناقص خواهد بود.
نخستین لایه، مردمشناسی منبر و هیئت بهعنوان یک نهاد اجتماعی است. روایت شاغلام نشان میدهد که منبر کافی، صرفاً یک وعظ دینی نبود؛ بلکه یک «میدان» اجتماعی (به تعبیر بوردیو) بود که در آن اقشار گوناگون، از لات و لوتهای محله تا بازاریان و جوانان سیاسی، گرد هم میآمدند. سازوکار «توبه» در این میدان، نه فقط یک کنش فردیِ اعتقادی، که یک آیینِ گذارِ اجتماعی بود: تبدیل یک لمپنِ مطرود به یک «پیرغلام» محترم. این بعد از کتاب، برای پژوهشگران مردمشناسی دینی و جامعهشناسی، گنجینهای از دادههای دستاول فراهم میکند.
روایت تلخ از حادثه نیمه شعبان ۱۳۵۷ و شهادت آقای کافی
لایهٔ دوم، ساختار مذهبی-سیاسی در آستانهٔ انقلاب است. تقابل ساواک با کافی، آنهم در ماجرای نیمه شعبان ۵۷، فراتر از یک درگیری شخصی یا صنفی است؛ این واقعه، بازتاب تناقض بنیادین رژیم پهلوی در مواجهه با مذهب است: از یک سو اصرار بر عادینمایی و برگزاری جشنهای مذهبی برای حفظ ظواهر، و از سوی دیگر وحشت از قدرت بسیج مردم پای منبر. روایت شاغلام از فشار بر کافی، تصادف مشکوک و سرکوب تشییع، این دوگانگی را به شکلی ملموس و مستند بازنمایی میکند و نشان میدهد که «مجلس و منبر» در آن مقطع، چگونه به عرصهٔ تصادمِ نمادها تبدیل شده بود.
ابعاد ساختاری و ارزشهای جامعهشناختی کتاب
سومین و شاید ظریفترین لایه، جامعهشناسی تیپ شخصیتی این «لاتِ تائب» است. شاغلام نمونۀ اعلای یک تیپ اجتماعی در تاریخ ایران معاصر است: مردی از طبقات فرودست، آشنا با خشونت، که از طریق پیوند عاطفی و اعتقادی با یک مرجع کاریزماتیک (کافی)، هویت خود را بازتعریف میکند. این فرایند، صرفاً یک «استحالهٔ اخلاقی» نیست؛ بلکه یک «تحرک اجتماعی» نیز هست: او از یک قصابِ چاقوکش، به «امین» و محافظ یکی از تأثیرگذارترین واعظان پایتخت بدل میشود. این پدیده، به سازوکارهای غیررسمیِ قدرت و منزلت رجال دینی در بافت سنتی-مذهبی ایران اشاره دارد.
نویسنده: طاهره ساکی