کد خبر:۱۰۴۷۳۶
سکانس های ماندگار سینمایی-3
در سایه روشن شب های عاشقی
«شب هاي روشن» به نوعي رسيدن دو ذائقه و احساس به تعادل است.
محمدرضا محقق - بخش ادب و هنر؛ در ادامه سلسله نوشتارهای پرطرفدار و جذاب و دوست داشتنی سکانس های ماندگار سینمایی و در ادای دین به آنان که با سینما جلوه ای تحمل پذیر به زندگی ما بخشیدند و به ما یادآور شدند هنوز می توان به زندگی زیبا و خاطره های هر چند کوچک اما مهم و با ارزش آن امیدوار بود، یکی از جذاب ترین سکانس های سینمایی را در سینمای معاصر ایران به همراه دیالوگ های شیرین و دوست داشتنی و بسیار زیبا و بجای آن مرور می کنیم. به امید آنکه سینمای ایران بتواند به روزهای رویایی خود بازگردد و به شب های روشنش!
در این نوبت یکی از سکانس های بسیار زیبا و خاطره انگیز و به یاد ماندنی فیلم شب های روشن ساخته فرزاد مؤتمن و به نویسندگی سعید عقیقی را به تماشا می نشینیم.
سکانسی که در آن استاد و دختر، گفتگویی دیدنی و شنیدنی و سرشار از دیالوگ های ارزشمند و خوب سینمایی دارند.
«شب هاي روشن» به نوعي رسيدن دو ذائقه و احساس به تعادل است.
در ابتدا ما شاهد دو نفر هستيم در دو موقعيت متفاوت، يكي استاد جوان. آدمي بي اعتنا به اطرافش و كسي كه «كاري به دنيا ندارد»، آدمي با رفتار و گفتار سرد و تلخ و بي روحش، كه تنها كتاب خواندن و قدم زدن در شب ها، تنها تپش، قلب ايستاده زندگي اوست.
از سوي ديگر، دختر جواني كه با شور عشق و طراوت عاطفي و علقه قلبي اش به همراه و هم صحبت سال هاي گذشته، با كوله باري از اميد و آرزو، سر قراري مي آيد و منتظر مي ماند و به اين چهار شب وعده داده شده آنچه دلبسته كه گويي تنها مفر او از ناكامي ها و غم هاي روزگار اوست.
بي ترديد، موقعيتي كه از تلاقي اين دو پديد مي آيد، مي تواند موقعيتي بكر و در عين حال بديع و خاص باشد، كه البته در «شب هاي روشن»، هست:
● استاد: فكر ميكنين برگرده؟
دختر: آره... ] لبخند تلخي مي زند [. گفت قرارمون بين ساعت ده تا يازده... ميدونين چرا؟
استاد: نه
استاد: نه
دختر: مي گفت دو تا آدم كنار هم مث يازده ميمونن.
استاد: يه آدم هم مثل يازده مي مونه، به شرطي كه فقط پاهاشو نگاه كنين.
دختر: شما هيچ حرف اميدواركننده¬اي ندارين كه بزنين؟...
● صداي دختر: فكر نمي كنيد اگه شما خوشبخت باشيد، اون راضي تره؟
صداي استاد: خوشبختي كه زوركي نميشه...
صداي دختر: نه، زوركي نيس. شما آدم موفقي هستين، چيزهاي زيادي ميدونين...
صداي استاد: دونستن، خوشبختي نمي آره
دختر: راحتي كه مي¬آره. كسي كه مي¬دونه، خيالش راحت تره.
استاد: شايد همين دونستن، عذابش بده...
دختر: مهم نيس. اگه دنياش عوض بشه، به عذابش مي ارزه. دو سه سال پيش، من هم معني اين عذاب رو نمي¬فهميدم. شايد هم از ديدن كتابهاي شما كيف نمي¬كردم... خيلي خوبه كه يك نفر چشم آدم رو باز كنه...
استاد: باورم شد كه شما آدم خيالبافي هستين...
دختر: چرا خيالباف؟
استاد: همون آدمي كه مي گين دنياتون رو عوض كرده، ديشب شما رو تنها توي خيابون...
دختر: ]با تندي و آزردگي با صدايي كمي بلندتر از معمول[ گفتم كه قرار ما چهار شبه...
● دختر: اون شعري كه آخر نامه نوشته بودين مال كي بود؟
استاد: سعدي.
دختر: اِ، از اين شعرا هم داره؟
استاد: بهترين كاراش در واقع همين غزل هاشه.
دختر: من زياد ادبيات قديم رو نمي شناسم. از سعدي هم فقط همون چيزايي يادمه كه توي مدرسه خونديم...
از كسي كه بوستان و گلستان رو گفته، اين شعرها يه خرده عجيب نيست؟
استاد: اصلا بشر همه كاراش عجيبه. مثلا به خاطر يه نفر خطر مي كنه و نصف شب توي يه شهر غريب سر يه خيابون وا مي سته، ولي حاضر نيست به همون آدم بگه كه دوستش داره...
دختر از اين كنايه جوان، هم غافلگير شده و هم كمي دلگير، اما خودش را نمي بازد و مي كوشد به زبان خود خود جوان حرف بزند:
دختر: عجيب تر اين كه يه نفر استاد ادبيات باشه، كلي هم شعر عاشقانه بلد باشه، ولي خودش تا حالا عاشق كسي نشده باشه
حالا جوان از جانب دختر كمي جاخورده است. اما در پاسخ دختر حرفي ندارد كه بزند. پس از كمي مكث، به حرف مي آيد
استاد: خُب بالاخره هر كسي يه عيبي داره ديگه...
● صدا: نمي شود حقيقت را به تو گفت. كسي را كه تو دوست داري، هيچ كس نمي شناسد. از تمام نشاني هايي كه داده بودي رفته. اگر گفتن واقعيت، خوشبختي و جواني و اميدت را نابود مي كند، چه بهتر كه دروغ بشنوي...
● دختر: ]در حال جمع كردن غذا[ پس از قرار، امشب بايد منتظرش باشيم.
استاد: ]او هم به آرامي از جا برمي خيزد[ شايد.
استاد: ]او هم به آرامي از جا برمي خيزد[ شايد.
دختر: اين جور كه شما گفتيد ديگه شايد نه، حتما.
استاد: اگر حتما گفتن من خيالت رو راحت مي كنه، حتما.
● استاد:... نصف قرارت مونده... به همين زودي جا زدي؟
دختر: نه، جا نزدم، اول فكر كردم نكنه اتفاقي براش افتاده، بعد گفتم شايد خبر بده... ولي حالا، به نظرم ايراد از منه... گدايي همه جورش بده... گدايي عشق كه از همه اش بدتره... وقتي فكر مي كنم مي بينم به همه چي پشت پا زدم و زندگي مو گذاشتم سر سر يه قراري كه... ]جوان را نگاه مي كند[ تو مي گي من سبك شدم؟
استاد: ]خارج از تصوير[ خب عشق آدمو سبك مي كنه ولي سبك نمي كنه...
دختر: ]با آميزه اي از تعجب و لبخند[ نمي فهمم چي مي گي...
دختر: ]با آميزه اي از تعجب و لبخند[ نمي فهمم چي مي گي...
حالا چهره جوان را مي بينيم كه مي كوشد حرفهايش را دقيق و شمرده بزند، اما حس مشتاقانه و اطمينان بخشي در صدايش هست كه تا به حال نبوده است.
از لحظه اي كه او شروع به صحبت مي كند، دوربين نيز با مكث بر چهره او حركت سيال و آرام اش را شروع مي كند و به آرامي به چهره دختر ميرسد كه انگار در حال درك كلام اوست. حركت دوربين طوري است كه گويي وظيفه انتقال كلام استاد جوان را به دختر پذيرفته است. بنابر اين كارش را در يك نماي بدون قطع، به شكلي تدريجي و مداوم انجام مي¬دهد:
استاد: عشق باعث شده تو يه سال بابت يه كلمه حرف صبر كني و وقتش كه شد به همه چي پشت پا بزني و بياي اينجا.
فقط آدمي كه عشق سبكش كرده باشه مي تونه يه همچين كاري بكنه. ولي وقتي مي گي سبك شدي، منظورت اينه كه خودتو پايين آوردي، حتي اگه اون هيچ وقت نياد، عشقش كاري كرده كه تو پر دربياري و كارايي بكني كه فكرش رو هم نمي كردي. اگه منظورت از سبك شدن بالا رفتنه، سبك شدي، ولي اگه منظورت از سبك شدن كوچيك شدنه، عاشق هرچه كوچيك تر شه بالاتر مي ره.../انتهاي پيام/
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰