کد خبر:۱۳۰۶۱۷
10 رجب؛ روز تب و تاب شیعیان برای رویت جمال جواد الائمه (ع)
هشتمين امام معصوم(ع) در انتظار پسر و شيعيان در تب و تاب رويت جمال جواد الائمه (ع) بودند. حدود چهل و هفتمين بهار عمر امام رضا (ع) سپرى مىشد، اما هنوز فرزندى كاشانه پر فروغشان را فروزان نساخته بود.
گروه فرهنگي «خبرگزاري دانشجو»، رضا صفري؛ هشتمين امام معصوم (عليه السلام) در انتظار پسر و شيعيان در تب و تاب رويت جمال جواد الائمه (عليه السلام) بودند. حدود چهل و هفتمين بهار عمر امام رضا (عليه السلام) سپرى مىشد، اما هنوز فرزندى كاشانه پر فروغش را فروزان نساخته بود، از طرفى حضرت مورد طعنه دشمنان و زخم زبان آنها قرار داشت كه گاه بوسيله نامه نيز آن حضرت را مورد آزار قرار مىدادند كه نمونه آن را مىتوان در مكتوب «حسين ابن قياما» مشاهده كرد.
او كه از سران «واقفيه» بود در نامه اى به امام رضا (عليه السلام) مىنويسد: چگونه ممكن است امام باشى در صورتىكه فرزندى ندارى و امام (عليه السلام) پاسخ او را چنين نگاشت كه از كجا مىدانى كه من فرزندى نخواهم داشت. چند روزى طول نخواهد كشيد كه خداوند به من پسرى عنايت خواهد كرد كه حق را از باطل جدا مىكند.
تا اينكه طبق پيش بينى امام (عليه السلام) در رمضان سال 195 هجرى و به نقل از ابن عياش در دهم رجب آن سال، ستاره امام جواد (عليه السلام) متجلى شد و مادرش «سبيكه» را كه از خاندان «ماريه قبطيه» همسر پيامبر (صلى الله عليه وآله و سلم) بود و به فرموده امام رضا (عليه السلام) آفرينشى پاكيزه و منزه داشت، مرتبت و مقامى والاتر بخشيد.
ولادت امام جواد (عليه السلام) تمامى شايعات مربوط به امام رضا (عليه السلام) را پايان بخشيد و دلهره و اضطراب را از ميان شيعيان زدود. بدين جهت، كه امام در حق فرزندش فرمود: اين مولودى است كه براى شيعيان ما «در اين زمان» با بركت تر از او زاده نشده است؛ مولودى كه حدود 16 سال رهبرى و امامت شيعيان را عهده دار شد و در اين راستا آثارى شگفت از خويش به يادگار گذارد و مكتب علمى، اجتماعى شيعه را جلوه خاص بخشيد.
شهادت آن بزرگوار پايانى است بر تلاش هاى چشمگير و پر فروغش؛ تلاش هايى كه خلفاى بنى عباس و دشمنانش را آن چنان غافلگير كرد كه نتوانستند آن حضرت را تحمل نمايند و بدين جهت در صدد شهادت آن حضرت بر آمدند و اين نوشتار نگاهى است به عوامل و موجبات شهادت آن حضرت.
تقواى الهى و عدم همراهى با فساد در بار
مىدانيم كه يكى از القاب آن حضرت «تقى» است و اين به خاطر جلوه و ظهور خاصى است كه تقواى الهى آن امام همام در اجتماع آن روز نموده و جهانى از پاكى و عفاف و تقوا را فرا راه ديدگان قرار داده بود والا تمامى معصومين بر خوردار از صفت تقوا و عصمت الهى هستند. چنانكه همه «صادق» راستگو و «كاظم» فرو برنده خشم و «زين العابدين» زيباترين روح پرستنده» هستند، اما فرهنگ القاب معصومين ريشه اى اجتماعى و برخاسته از عنايت الهى دارد كه لقب «تقى» نيز از اين مقوله است.
نگاهى به شرايط اجتماعى آن بزرگوار و وضعيت درباريان، ما را بدين نكته رهنمون مىكند كه دشمن تلاشى پيگير داشت تا به گمان خود آن حضرت را با عياشي ها و فساد دربار براى يك بارهم كه شده، آلوده كند و در نتيجه آن حضرت را از چشم شيعيان و طرفدارانش كه او را به خاطر پاكى و طهارت الهىاش مى ستودند، ساقط كند و حتى مامون براى كشاندن آن حضرت به بزم دربار، دخترش ام الفضل را به عقد آن حضرت در آورد و در اين جهت دستور لازم را نيز صادر كرد، اما راه بجايى نبرد و پاكى و تقواى امامت بر انديشه باطل مامونى پيروز گشت و نورانيتى مضاعف يافت.
اين بار كافى است، روايت ذيل را مرور كنيم. ابن شهر آشوب در كتاب «مناقب» از محمد بن ريان نقل مىكند كه مامون درباره امام محمد تقى (عليه السلام) به هر نيرنگى دست زد شايد بتواند آن حضرت را مانند خود اهل دنيا نمايد و به فسق و لهو او را متمايل كند، به نتيجه اى نرسيد تا زمانى كه خواست دختر خود را به خانه آن حضرت بفرستد دستور داد صد كنيزك از زيباترين كنيزكان را بگمارند تا زماني كه امام جواد (عليه السلام) براى حضور در مجلس دامادى وارد مىشود با جام هاى جواهر نشان از او استقبال كنند؛ كنيزان به آن دستور العمل رفتار كردند، ولى حضرت توجهى به آنها ننمود.
مردى بود به نام «مخارق» كه آوازه خوان بود و بربط نواز و ريشى دراز داشت. مامون او را طلبيد واز او خواست كه تلاش خود را جهت متمايل نمودن امام (عليه السلام) به امور مزبور بكار گيرد. مخارق به مامون گفت كه اگر ابوجعفر (عليه السلام) كمترين علاقه اى به دنيا داشته باشد، من به تنهايى مقصود تو را تامين مىكنم. پس نشست مقابل آن حضرت و آواز خود را بلند كرد؛ بگونه اى كه اهل خانه دورش گرد آمدند و شروع كرد به نواختن عود و آوازخوانى. ساعتى چنين كرد، ولى ديد حضرت جواد (عليه السلام) نه به سوى او ونه به راست و چپ خود هيچ توجهى ننمود. سپس سربرداشت و رو به آن مرد كرد و فرمود، «اتق الله ياذاالعثنون» از خدا پروا كن اى ريش دراز. پس عود و بربط از دست آن مرد افتاد و دستش از كارافتاد تا آن كه بمرد. مامون از او پرسيد تو را چه شد؟ گفت: وقتى كه ابو جعفر (عليه السلام) فرياد بركشيد آن چنان هراسيدم كه هرگز به حالت اول باز نخواهم گشت.
روايت فوق بيانگر عمق توطئه مامون جهت نشانه گرفتن تقواى الهى امام جواد (عليه السلام) مىباشد كه عصمت الهى امام جواد (عليه السلام) نقشه هاى آنان را نقش بر آب مىنمود و در همين راستا سخن ديگرى كه از «ابن ابى داود» نقل شده است كه درجمع اطرافيان خود گفت: خليفه به اين فكر افتاده است كه ابوجعفر (عليه السلام) را براى شيعيان و پيروانش به صورت زشت و مست نا متعادل آلوده به عطر مخصوص زنان نمودار كند. نظر شما در اين باره چيست؟ آنها مىگويند اين كار دليل شيعيان و حجت آن را از بين خواهد برد، اما فردى از ميان آنان مىگويد كه جاسوس هايى از ميان شيعيان برايم اين چنين خبرآورده اند كه شيعيان مىگويند در هر زمان بايد حجتى الهى باشد و هرگاه حكومت متعرض فردى كه چنين مقامى نزد آنان دارد، بشود خود بهترين دليل است بر اينكه او حجت خداست.
پس از آن «ابن ابىداود» خبر را به خليفه منتقل مىكند در اين هنگام خليفه اين چنين اظهار نظر مىكند كه «امروز درباره اينها هيچ چاره و حيله اى وجود ندارد. ابوجعفر را اذيت نكنيد. پس از نوميدى از همراهى امام و درخشش هر چه بيشتر جلوه هاى پاكى و تقواى امام بود كه دشمن تصميم به شهادت امام (عليه السلام) را مىگيرد؛ زيرا كه هر روز شخصيت امام (عليه السلام) فروغى فروزان تر به خويش مىگيرد و دل هاى مشتاق پاكى و عفاف را هر چه بيشتر بسوى خويش جذب مىكند و امام (عليه السلام) بى رغبتى و ناراحتى خويش را از وضعيت دربار و همراهى آنان اظهار مىداشت.
«حسين مكارى» مىگويد: در بغداد بر ابوجعفر (عليه السلام) وارد شدم و در نزد خليفه با نهايت جلالت مىزيست. با خود گفتم كه حضرت جواد (عليه السلام) با اين موقعيت كه در اينجا دارد ديگر به مدينه برنخواهد گشت؛ چون اين خيال در خاطر من گذشت ديدم امام سرش را پايين انداخت و پس از اندكى سربلند كرد در حالىكه رنگ مباركش زرد شده بود، فرمود: «اى حسين نان جو با نمك نيم كوب در حرم رسول خدا (صلى الله عليه وآله) نزد من بهتر است از آنچه كه مشاهده مىكنى.»
برترى دانش و تفوق علمى
دومين عامل شهادت امام جواد (عليه السلام) را مىتوان حضور قوى و كار آمد حضرت در صحنه هاى علمى و برترى دانش آن حضرت بر شمرد؛ زيرا كه اين امر ناتوانى خليفه را در مقابل امام جواد (عليه السلام) كه بسيارى خلافت را حق آنان مىدانستند به نمايش مىگذاشت و ضعف بنيه علمى دانشمندان دربارى را هر چه بيشتر آشكار مىساخت كه از ميان مباحثات متعدد حضرت يكى از آنها را برگزيده و نقل مىكنيم.
«زرقان» كه با «ابن ابى داود» دوستى و صميميت داشت، مىگويد: يك روز «ابن ابى داود» از مجلس معتصم باز گشت، در حالى كه به شدت افسرده و غمگين بود علت را جويا شدم، گفت: امروز آرزو كردم كه كاش بيست سال پيش مرده بودم. پرسيدم چرا؟ گفت: به خاطر آنچه از ابوجعفر «امام جواد عليه السلام » در مجلس معتصم برسرم آمد. گفتم: جريان چه بود؟ گفت: شخصى به سرقت اعتراف كرد و از خليفه «معتصم» خواست كه با اجراى كيفر الهى او را پاك سازد. خليفه همه فقها را گرد آورد و محمد ابن على «حضرت جواد عليه السلام» را نيز فراخواند و از ما پرسيد دست دزد از كجا بايد قطع شود؟ من گفتم: از مچ دست. گفت: دليل آن چيست؟ گفتم: چون منظور از دست در آيه تيمم «فامسحوا بوجوهكم و ايديكم»، صورت و دستهايتان را مسح كنيد» تا مچ دست است. گروهى از فقها در اين مطلب با من موافق بودند و مىگفتند: دست دزد بايد از مچ قطع شود ولى گروهى ديگر گفتند: لازم است از آرنج قطع شود و چون معتصم دليل آن را پرسيد، گفتند: منظور از دست در آيه شريفه وضو: «فاغسلوا وجوهكم و ايديكم الى المرافق» صورت ها و دستهايتان را تا آرنج بشوييد، تا آرنج است.
آنگاه معتصم رو به محمد ابن على، امام جواد (عليه السلام) كرد و پرسيد: نظر شما در اين مسئله چيست؟ امام فرمود گفت: اينها نظر دادند، مرا معاف بدار. معتصم اصرار كرد و قسم داد كه بايد نظرتان را بگوييد. محمد بن على (عليه السلام) گفت: چون قسم دادى نظرم را مىگويم. اينها در اشتباه اند؛ زيرا فقط انگشتان دزد بايد قطع شود و بقيه دست بايد باقى بماند. معتصم گفت: به چه دليل؟ گفت: زيرا رسول خدا (صلى الله عليه وآله) فرمود: سجده بر هفت عضو بدن تحقق مىپذيرد، بنابراين اگر دست دزد از مچ يا آرنج قطع شود دستى براى او نمىماند تا سجده نماز را به جا آورد و نيز خداى متعال مىفرمايد: «و ان المساجد لله فلا تدعوا مع الله احدا» سجده گاهها از آن خداست. پس هيچ كس را همراه با خدا مخوانيد. ابنابى داود مىگويد: معتصم جواب محمد بن على را پسنديد دستور داد انگشتان دزد را قطع كنند و من همان جا آرزوى مرگ كردم.
پس از سه روز ابن ابى داود به حضور معتصم مى رسد و مىگويد: به معتصم گفتم خير خواهى براى اميرالمومنين بر من واجب است و من در اين جهت سخنى مىگويم كه مىدانم با آن به آتش جهنم مىافتم. معتصم گفت آن سخن چيست؟ گفتم: چگونه اميرالمومنين براى امرى از امور دينى كه اتفاق افتاده است به خاطر گفته مردى كه نيمى از مردم به امامت او معتقدند و ادعا مىكنند او از اميرالمومنين شايسته تر به مقام اوست، تمامى سخنان آن علما و فقها را رها كرده و به حكم آن مرد حكم كرد؟ پس رنگ معتصم تغيير كرد و متوجه هشدار من شد و گفت: خدا را در برابر اين خيرخواهيت به تو پاداش نيك عطا كند و پس از آن بود كه تصميم به شهادت امام (عليه السلام) گرفت./انتهاي پيام/
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰