کد خبر:۱۳۸۷۱۱
نگاهي به فيلم «آقا يوسف» ساخته علي رفيعي؛
سكون و حركت در سايهسار تئاتر
فيلم «آقا يوسف» ساخته اخير علي رفيعي در حالي از فضاي قصه گويي به معناي كلاسيك و فطرياش دوري گزيده و بر نوع اجرا و چيدمان صحنه و بازي ها تمركز كرده كه ماحصلش بيش و پيش از آن كه مرهون سينما باشد، مديون تئاتر است.
گروه فرهنگي «خبرگزاري دانشجو»؛ در دومين اثر سينمايي از بزرگ اهالي تئائر كه در سال هاي پختگي و اندوختن تجربههاي متراكم از هنر نمايش، دست به كار سينما شده و تمام دوران قبل را به كمك تجربهاي نو در ميدان هنر مدرن سينما برده است.
از همان تجربه قبلي يعني فيلم «ماهي ها عاشق مي شوند» هم كاملا هويدا بود با كارگرداني روبروييم كه فعاليتش در عرصه سينما نيز ملهم از تلاش ها و اندوخته هايش در جرگه تئاتر است و علي رفيعي كه يادگارهاي موثر و ارجمندي در چندين كار تئاتري اش در ميراث تئاتر ايران زمين بر جاي گذاشته است در دومين تجربه سينماي اش هم به ادامه همان روند پيشين صحه گذارده است.
فيلم «آقا يوسف» ساخته اخير علي رفيعي در حالي از فضاي قصه گويي به معناي كلاسيك و فطرياش دوري گزيده و بر نوع اجرا و چيدمان صحنه و بازي ها تمركز كرده كه ماحصلش بيش و پيش از آن كه مرهون سينما باشد، مديون تئاتر است.
تأكيد و تمركز حرفهاي بر مديوم تئاتر و ويژگي هاي فنياش با توجه به استادي و تجربه فني كارگردان سينماورز امروز و تئاتر ديروز، در چنين موقعيتي بيش از آن كه مايه اميدواري و غناي كار باشد سرانجامي جز اخلال و اختلال در فيلم ندارد.
و اين البته چيزي نيست كه تنها دامنگير علي رفيعي شده باشد كه پيش از او نيز دامنگير امثال بهرام بيضايي شده بود كه فيلمهايشان سرشار از بازيها و ميزانسن هاي تئاتري بوده و هست؛ از «مسافران» گرفته تا «وقتي هم خوابيم».
در فيلم «آقا يوسف» ما با «فضا»ي بي قصه دفرمهاي روبرو هستيم كه در عين حال كه ماهيتش را در سنت هاي «تئاتري» مي جويد با پايان «باز»ش همه چيز را به دست تقدير ميسپارد و مخاطب را هم.
و اين گوياي حقيقتي تلخ است كه پل ميان تئاتر و سينما، براي كارگردان محترم در جاهاي خاصي - و اتفاقا جاهاي مهمي – ريزش كرده و فيلمش را نيز بالتبع به لغزندگي و نهايتا ريزش مخاطب مبتلا و گرفتار ساخته است.
فيلمي كه قصه درست و درماني براي مخاطبش نداشته باشد، مجبور است حواس او را با چيزهاي ديگر پرت كند و حفرههاي روايياش را با چيزهاي ديگر پر و معايبش را با راهكارهاي ديگري لاپوشاني نمايد.
فيلمي كه قصه ندارد، پايان «باز» مي گذارد، چيدمان صحنهاش را با كنتراست چشمگيري الصاق مي كند به بازيهاي خيره كننده و خلاصه از زمين و هوا و ابر و باد و مه و خورشيد و فلك بهره مي گيرد تا حركت كند و جلوه.
اما واقعيت اين است كه اگر «قصه» به عنوان اصل سينما و «فرم» به عنوان «ماهيت» آن به درستي تلفيق و تزريق و تطبيق نشود، نتيجه قابل دفاع نخواهد بود كه نيست!
«آقا يوسف» ادامه «ماهيها عاشق مي شوند» است با ريتمي كندتر و فضايي خاكستري تر و بارقههايي كه ديگر نيست، اما در تداعي ساير مولفههاي سينمايي رفيعي، خاطره آن فيلم «گرم و پراشتها» را به ياد مي آورد و نمي آورد.
فيلم «ماهيها عاشق مي شوند»، گرچه خيلي تند و پررنگ و گرم، از تئاتر وامداري مي كرد و درش بر همان پاشنه مي چرخيد، اما لحظات و سكانسها و تيپهايي داشت كه براي مخاطب، خوب و جذاب بود.
مثل بحث آشپزي و غذاهاي گرم ايراني يا خود لوكيشن و البته قصه نيم بند انتلكتوئل خامي كه بن مايه روايت بود.
اما «آقا يوسف» از همه اينها تهي است و تمام مدت را پر كرده از «مهدي هاشمي» و «صابر ابر» و «نان سنگك» بي آنكه تناسب و ترادف و تصادفي ميان اينها برقرار باشد يا بشود.
فيلم تا انتها رهاست و در نهايت، رهاتر از پايان «باز»ش، معلق مي ماند ميان دافعه و ريزشي كه نصيب مخاطبش كرده است.
ناگفته نماند كه همه اينها ناشي از حس انتلكتوئلي است كه در لايههاي رويي و زيرين فيلم مستتر و منتشر است.
اينجايي نبودن، شبه روشنفكر بودن، نشناختن تضاد آدمها و قصهها و افت و خيزهايشان و اين همه در پرترهاي از آقا يوسف، منجر شده است به «آقا يوسف».
سينما، وابسته به «قصه» است و شناخت خوب و قالب و بيان و زبان و فضاي متناسب با آن و «آقا يوسف» به اين دليل فيلم خوبي نيست كه اينها برايش مهم نيست و چيزهاي ديگر برايش مهم است كه به مخاطب اينجايي ربطي ندارد!
لینک کپی شد
گزارش خطا