قصه تلخ تازهدامادی که ۲۰ روز پس از عروسی جانفدا شد/ خاطرات ساده حالا باید مرهم عمیقترین دلتنگیها باشد + فیلم

به گزارش خبرنگار دانشگاه خبرگزاری دانشجو؛علیاصغر صفره، فرهنگی بازنشسته از اسلامشهر، آرام و شمرده از خودش شروع میکند؛ از اینکه پدر شهیدی است به نام محمدمهدی. میگوید خدا را شکر که چنین توفیقی نصیبش شده، اما در لحنش میشود سنگینی یک فقدان عمیق را حس کرد.
از پسرش که میگوید، انگار دارد صفحهای روشن از زندگی را ورق میزند. محمدمهدی، متولد تیر ۱۳۸۳، از همان کودکی نشانههای نبوغ داشت. درس را دوست داشت و جلوتر از همسنوسالهایش حرکت میکرد؛ آنقدر که بعضی پایهها را جهشی خواند و همیشه جزو شاگردان ممتاز بود. در دبیرستان نمونه دولتی شیخ کلینی اسلامشهر، در رشته علوم انسانی درخشید و بعد هم راهش به دانشگاه تهران باز شد؛ جایی که در رشته مترجمی زبان عربی پذیرفته شد و حتی بهخاطر رتبه اول بودن، بدون کنکور وارد مقطع ارشد شد.
پدر، با لحنی آمیخته به افتخار ادامه میدهد که پسرش فقط اهل درس نبود. میگوید در کنار علم، به هنر هم دل بسته بود. از ترمهای آخر کارشناسی، به آشپزی علاقهمند شد و آنقدر جدی دنبال کرد که در مؤسسه پارسه جزو نفرات برتر شد. همزمان با تحصیل در مقطع ارشد، کار میکرد و خرج درسش را خودش میداد؛ جوانی که هم اهل تلاش بود و هم اهل تواضع بود.

اما روایت، کمکم به جایی میرسد که صدا میشکند. پدر مکث میکند. از سختترین بخش ماجرا میگوید؛ از روزهایی که انتظار کشیدند. شش روز بیخبری، شش روز اضطراب. بعد خبر دادند که برای شناسایی باید آزمایش DNA بدهند. وقتی به معراج شهدا رفتند، با پیکری مواجه شدند که دیگر قابل شناسایی نبود. بمباران شدید، چیزی از بدن سالم نگذاشته بود. پدر با بغض میگوید فقط از روی دستانش توانستند او را بشناسند. همانجا، روایت دیگر فقط یک خاطره نیست؛ به یک داغ ماندگار تبدیل میشود.
بعد، دوباره برمیگردد به عقب؛ به روز تولد. میگوید اسم «محمدمهدی» را با قرعه انتخاب کردند. یادش هست وقتی برای گرفتن شناسنامه به بیمارستان رفت، به او گفتند این نوزاد از نظر سلامت، کمنظیر است. انگار از همان ابتدا، نشانههایی بود که این کودک مسیر متفاوتی خواهد داشت.
از کودکیاش میگوید؛ از ورزشهایی که دنبال میکرد، از ژیمناستیک و کشتی و بوکس. از تربیت مذهبیاش، از مادری که او را از همان سالهای اول به مجالس روضه میبرد. خودش هم که معلم پرورشی بود، چندین بار او را به اردوهای راهیان نور برد. این رفتوآمدها، این فضاها، کمکم روحیهای در او شکل داد که با عشق به اهلبیت عجین شده بود.
پدر با تأکید از علاقه شدید پسرش به عزاداری امام حسین (ع) میگوید. از شبهای تاسوعا و عاشورا، از اشکهایی که امانش را میبرید. تعریف میکند که گاهی وسط راه، وقتی روضه پخش میشد، ماشین را نگه میداشت، چون دیگر طاقت شنیدن نداشت و بیاختیار گریه میکرد. همان اشکها بود که پایشان را به مسیر پیادهروی اربعین باز کرد؛ سفری که چند بار با هم تجربه کردند.
در میان خاطرات، به ویژگیهای اخلاقی محمدمهدی هم اشاره میکند؛ به قدردانیاش، به اینکه حتی بعد از مراسمها با تکتک افراد تماس میگرفت و تشکر میکرد. به مهربانیاش، تا جایی که حتی آزارش به یک مورچه هم نمیرسید. از قول یکی از آشنایان نقل میکند که وقتی کسی جلوی لانه مورچهها مانعی گذاشته بود، محمدمهدی تذکر داده بود که «اینها هم دنیایی دارند»
در ادامه روایت؛ پدر به یکی از آخرین گفتوگوهایشان اشاره میکند. میگوید حدود سه ماه قبل از شهادت، پسرش تماس گرفت و گفت: «بابا، اخلاقم دارد مثل تو میشود.» پدر از او پرسیده بود چگونه، و همین جمله، آخرین نشانهای بود که از عمق تغییرات درونی فرزندش در ذهنش مانده است.
در ادامه روایت، پدر شهید به یکی از عمیقترین و تأثیرگذارترین خاطرات خود اشاره میکند؛ خاطرهای که بیش از هر چیز، روحیه و منش فرزندش را نشان میدهد. با صدایی آرام، اما آمیخته به اندوه میگوید: «یکبار به من گفت: بابا، دیگر هر کاری میکنم، دوست ندارم برای خودم چیزی بخرم. دلم میخواهد همیشه جوری زندگی کنم که به دیگران کمک کنم.» پدر مکثی میکند و با تأکید میافزاید که این روحیه ایثار و توجه به دیگران، از ویژگیهای بارز محمدمهدی بود.
وقتی از او درباره آخرین خداحافظی با فرزندش پرسیده میشود، کلماتش رنگ دلتنگی عمیقتری به خود میگیرد. میگوید: «فقط گفتم دلم برایت خیلی تنگ شده، خیلی سخت میگذرد...» و بعد اعتراف میکند که هنوز هم با گذشت زمان، این دلتنگی نهتنها کم نشده، بلکه در لحظاتی شدت هم میگیرد.
او از روزهای پس از شهادت میگوید؛ از بیست روزی که در بهت و اندوه گذشت. اما در همین روزها، به سراغ قرآن میرود.
در پایان، پدر شهید سخنانش را از دایره احساسات شخصی فراتر میبرد و به یک دغدغه جمعی اشاره میکند. او با لحنی جدی میگوید که این کشور دشمنانی دارد که هدفشان تضعیف و شکست ایران است؛ دشمنانی که برای برتری علمی و فناورانه، از هیچ تلاشی فروگذار نمیکنند و حتی حذف نخبگان و فرهیختگان را در دستور کار خود قرار میدهند.
روایت مادر شهید، با لحنی ساده، صمیمی و آمیخته به دلتنگی آغاز میشود؛ گویی مادری نشسته و از تمام سالهایی میگوید که با فرزندش زندگی کرده است.
من مادر شهید محمدمهدی صفره هستم؛ فرهنگیام و دبیر ادبیات عرب در مقطع متوسطه اول و دوم. سالهاست در آموزش و پرورش تدریس میکنم.
اگر بخواهم از محمدمهدی بگویم، باید از کودکیهایش شروع کنم. پسرم بچهای بسیار فعال و پرجنبوجوش بود. بیشتر وقتش را با کارهای فکری میگذراند. از همان بچگی با قلم و کاغذ انس داشت؛ طراحی میکرد، نقاشی میکشید، گاهی هم با پدرش مینشستند و با هم کارهای هنری انجام میدادند. یادم هست در مهدکودک، وقتی برایشان فیلم میگذاشتند، میآمد خانه با شوق برای ما تعریف میکرد و از پدرش میخواست همان سیدی را برایش تهیه کند. از همان سنین پایین، به کارهای فرهنگی علاقه داشت و با کتاب مأنوس بود. خب، ما هم خانواده فرهنگی بودیم و طبیعی بود که در همین فضا رشد کند. محمد مهدی خیلی جوان بود... هنوز ۲۲ سالش هم کامل نشده بود. متولد ۷ تیر ۱۳۸۳ بود و در ۲۱ سالگی به شهادت رسید.
خدا را شکر میکنم که حداقل لباس دامادی را به تنش دیدم. من خودم دلم میخواست عروسیاش را بگذاریم برای عید، که اقوام هم راحتتر بیایند. اما یک روز که این موضوع را مطرح کردم، حرفی زد که هیچوقت از ذهنم پاک نمیشود. گفت: «مامان، تا عید کی زنده است، کی مرده؟ من بهمن باید عروسی کنم.» انگار خودش خبر داشت... خانهاش هم از چند ماه قبل آماده بود. وسایلش را کمکم خریده بودیم و کامل کرده بود. میگفت: «دوست ندارم بروم سر کار و تنها بمانم یا مزاحم خانواده همسرم شوم. میخواهم خانه خودم باشم.» حتی گفت: «۲۲ بهمن، هم جشن انقلاب است، هم جشن زندگی من.» و واقعاً هم همان روز ازدواج کرد. ما هم به خواستهاش احترام گذاشتیم.
اگر بخواهم محمدمهدی را معرفی کنم، باید بگویم یک پسر بااستعداد و درخشان بود. از کودکی بسیار باهوش بود. همیشه نمرههایش ۱۹ و ۲۰ بود. حتی گاهی با یکی دو ساعت مطالعه قبل از امتحان، بهراحتی بهترین نتیجه را میگرفت. استادهایش هم به تواناییاش ایمان داشتند.
اما یک چیزی را میخواهم با تأکید بگویم؛ پسر من اصلاً نظامی نبود. نه عضو هیچ ارگانی بود، نه کار نظامی میکرد، نه ربطی به ساخت سلاح داشت. او فقط یک جوان نخبه، یک دانشجو، یک انسان بااستعداد بود که در مسیر علم و زندگی خودش تلاش میکرد. اما دشمنان ما از همین جوانهای نخبه هم میترسند. از پیشرفت این بچهها میترسند.
یادم هست بعد از شهادتش، در دانشگاه و بین گروههای نخبگان، پیامهای تسلیت میآمد. همه میگفتند یکی از جوانان مستعد کشور را از دست دادیم. اینها بچههایی هستند که با زحمت پرورش پیدا میکنند، اما دشمنان تاب دیدنشان را ندارند...
شب قبل از شهادتش، به همسرش گفته بود: «اگر من شهید شدم، بدان که خیلی دوستت دارم.» حتی این را نوشته بود و به او داده بود. و همان روزی که رفت سر کار، دو موشک به محل کارشان اصابت کرد و او، همراه دوستش، به شهادت رسید.
آن شش روزی که از او خبری نداشتیم، هیچوقت از یادم نمیرود. شبش حدود ساعت ۹:۳۰، خانواده همسرش زنگ زدند و گفتند محمدمهدی قرار بوده بیاید، اما نیامده و تلفنش هم خاموش است. دلشوره افتاد به جانمان. رفتیم محل کارش. ساختمانی بود سهطبقه که کاملاً با خاک یکسان شده بود. نیروهای امداد و زندهیاب آنجا بودند.
وقتی آن صحنه را دیدم دیگر نفهمیدم چه شد. از ماشین پیاده شدم، حتی یادم نیست کفش در پا داشتم یا نه. پابرهنه میدویدم سمت آوار. فقط یاد حضرت زینب (س) افتاده بودم، که در خرابهها دنبال عزیزانش میگشت؛ من هم همانطور، میان آن خاک و آوار، دنبال پسرم میگشتم.
گفتند اینجا خطرناک است، ممکن است دوباره موشک بزنند. ما را برگرداندند خانه. شش روز تمام در انتظار بودیم. تا اینکه روز ششم گفتند پیکر شهیدتان پیدا شده.

وقتی رفتم معراج شهدا، دلم میخواست مثل بقیه، صورت نورانی پسرم را ببینم. اما آنجا شلوغ بود، شهدا زیاد بودند. پیکرها را داخل کاور نشان میدادند. سه کاور آوردند. یکی دستها، یکی پاها... و یک تکه از بالاتنه. از آنها پرسیدم: «سرش کجاست؟». همانجا حالم دگرگون شد.
اما یک چیز بود که مرا نگه داشت. پرچم امام حسین (ع). یکی از خانمها، پرچم سیدالشهدا را به من داد. آن را محکم به سینهام چسباندم. انگار تمام آرامش دنیا در همان پارچه جمع شده بود. با خودم گفتم: «خدایا، به من صبر بده. نگذار دشمن فکر کند با گرفتن فرزندم، ما ضعیف میشویم.»
همانجا با خودم عهد کردم.گفتم نه، این راه ادامه دارد. صدها محمدمهدی دیگر هستند، خواهند آمد، این راه را ادامه خواهند داد.

اگر امروز روبهرویم بنشیند و بخواهم برای آخرین بار چیزی به او بگویم، فقط میگویم: «خیلی دلتنگتم...» تمام این گریهها، تمام این بغضها، برای همان لبخندهایش است، برای شوخیهایش، برای بوسههایی که به صورتش میزدم. دلم برایش تنگ شده.
آرامشم فقط در یاد خداست. همان آیه قرآن که میگوید دلها با یاد خدا آرام میگیرد. فقط همین است که مرا نگه داشته. تقریباً هر روز میروم سر مزارش. قبلاً ساعتها میماندم... از صبح تا عصر. حالا هم بعد از مدرسه، مستقیم میروم. بودن کنار مزارش، برایم یک جور دلگرمی است.
عکسهای دامادیاش؛ خودش برایم فرستاد و گفت: «مامان، اینها را ببین، بگو کدام را انتخاب کنیم.» هنوز آن عکسها را کامل نگرفتهایم. همانها برای من مانده!
خواهر شهید محمد مهدی صفره دلتنگی را اینگونه توصیف میکند.اگر چشمهایم را ببندم، بیشتر از هر چیزی همان شبها یادم میآید... شبهایی که خوابم نمیبرد. میدید مینشینم و بیدارم، میآمد آرام در اتاق را باز میکرد و میگفت: «بیداری؟ چرا نمیخوابی؟» بعد بدون اینکه منتظر جواب بماند، میگفت: «پاشو بریم آشپزی کنیم!»
با هم میرفتیم آشپزخانه. تا صبح بیدار میماندیم. خیلی با حوصله به من یاد میداد، انگار یک معلم واقعی است. بعد از اینکه غذا درست میکردیم، ازم امتحان میگرفت! میگفت: «خب حالا بگو چی ریختی؟ چرا اینو زدی؟» بعد خودش یک غذای خاص درست میکرد، با کلی ذوق و سلیقه، بعد میگفت: «حالا بیا بریم اتاقم.» مینشستیم کنار هم، میگفت: «فیلم مورد علاقهات چیه؟ کارتونی که دوست داری چیه؟» و با هم میدیدیم. این کارها را از بچگیمان داشتیم. یعنی همیشه یک جوری حال من را خوب میکرد.

برادرم فقط برادر نبود. رفیق من بود. هر وقت ناراحت بودم، زود میفهمید. حتی اگر چیزی نمیگفتم. میآمد سراغم، شوخی میکرد، میخنداند، یا با همان کارهای سادهاش حالم را عوض میکرد.
خیلی وقتها یادم میآید که حتی وقتی خودش خسته بود، باز هم سعی میکرد کنار ما باشد. هیچوقت نمیگذاشت تنهایی یا ناراحتی در خانه بماند. حضورش یک جور آرامش داشت. انگار وقتی بود، همهچیز سر جای خودش بود.
الان که نیست.بیشتر از همه همین چیزهای ساده دلم را میسوزاند. همین شببیداریها، همین آشپزیهای نصفشب، همین خندههااگر بخواهم در یک جمله بگویم، برای من فقط یک برادر نبود. تکیهگاهم بود.