ترامپ چگونه دروغ می‌گوید؟
آخرین اخبار:
کد خبر:۱۳۹۷۲۰۷
یادداشت دانشجویی|

ترامپ چگونه دروغ می‌گوید؟

«تفکر فلسفی، هیچ هدفی جز حذف امر تصادفی ندارد.» این جمله از هگل، که هانا آرنت از او به عنوان پدر طرح‌های پرطمطراق تاریخی یاد می‌کند، بیانگر علت درونی وجود دروغ و فریب در سیاست است.
ترامپ چگونه دروغ می‌گوید؟

به گزارش گروه دانشگاه خبرگزاری دانشجو، پویش برآیند ایران ذیل فصلنامه برآیند به تحلیل مسائل و ترسیم چشم‌انداز آینده ایران می‌پردازد. این پویش با انتشار یادداشت‌های تحلیلی از اساتید و دانش‌آموختگان دانشگاه تهران به بررسی جامعه، اقتصاد و موقعیت سیاسی ایران در دوران جنگ پرداخته و در جهت ترسیم تصویری انتقادی از ایران آینده گام برمی‌دارد.

در ادامه یادداشت فرزانه سادات باطنی، کارشناس ارشد اندیشه سیاسی دانشگاه تهران با موضوع سیاست ایران در تنگه هرمز می‌خوانیم:

تفکر فلسفی، هیچ هدفی جز حذف امر تصادفی ندارد.» این جمله از هگل، که هانا آرنت از او به عنوان پدر طرح‌های پرطمطراق تاریخی یاد می‌کند، بیانگر علت درونی وجود دروغ و فریب در سیاست است. به نوعی زرادخانه نظریه سیاسی مدرن، از واقعیت‌زدایی امر آشکار نشأت می‌گیرد به گونه‌ای که یک دروغگو برای رها شدن از شر واقعیت‌ها و تصادفی بودن ذاتی آن، اقدام به ایجاد سازه‌ای برای توجیه منطقی جهان (نظریه) آن‌گونه که می‌خواهد و می‌بیند، می‌کند.

از نگاه آرنت؛ فیلسوف سیاسی آلمانی؛ مورخان و سیاستمداران با روابط انسانی‌ای سر کار دارند که موجودیتشان در گرو توانایی کنشگری انسانی است، یعنی در گرو آزادی نسبی انسان‌ها از اشیاء آن گونه که هستند. انسان‌های کنشگر از دید آرنت، اربابان آینده‌اند و همیشه در سودای این خواهند بود که اربابان گذشته نیز باشند. انسانی که ولع کنش و نظریه را دارد، شکیبایی دانشمندان علوم طبیعی را نخواهد داشت تا فرضیه‌های خود را با تجربه و امور واقع ارزیابی کند، در عوض وسوسه می‌شود توضیحات فرضی خود را با نظریه‌های خود تطبیق دهد تا از تشویش تصادفی بودن واقعیت در امان باشد.

با چنین مقدمه‌ای، حال می‌توان توجیه درونی کنشگران سیاسی در جنگ ویتنام جنوبی را درک کرد، به گونه‌ای که حتی آغاز این جنگ هم با دو فریب بزرگ شروع شد. نخستین فریب، روشی بود که فارغ از جزئیات واقعیت، تلاش داشت تا اتفاقی را که در ویتنام رخ می‌دهد در پیوند نظریه دومینو ذیل ایده گسترده شدن کمونیسم شوروی و سقوط کشور‌های جنوب شرق آسیا، برای توجیه یک جنگ پرهزینه دنبال کند. حال آنکه یکی از این جزئیات قابل توجه، نامه ویت‌کنگ رهبر جبهه آزادی‌بخش ویتنام جنوبی به آمریکا بوده که در آن از امکان مذاکره و استقلال گفته بود و نهایتاً آمریکا از این فرصت استقبال نکرد.

دومین فریب نیز ریشه در واقعیت داشت؛ طبق اوراق پنتاگون که نسخه اولیه آن توسط نیویورک تایمز اواسط جنگ منتشر شد، واقعه خلیج تونکین به دو حمله به ناو آمریکایی منجر شد. همین موضوع باعث رأی مجلس نمایندگان آمریکا جهت عملیات نظامی به تشخیص رئیس‌جمهور شد، حال آنکه برخی اسناد گویای این است که حمله دوم اصلاً رخ نداده بود.

آرنت درباره اوراق پنتاگون می‌نویسد: «بی‌ربطی میان واقعیت‌ها و تصمیم‌ها، میان جامعه اطلاعاتی و شهروندان و نظامیان، مهمترین و مطمئناً محافظت‌شده‌ترین رازی بود که اوراق پنتاگون افشا کرد!» با این حال نتیجه جنگ ویتنام جنوبی، سقوط سایگون توسط نیرو‌های ویتنام شمالی و نهایتاً شکست آمریکا بود. حال باید پرسیدچه افتراق و شباهتی میان دروغگویی سیاستمداران آمریکایی در جنگ ویتنام و شیوه دروغگویی دولت ترامپ در جنگ فعلی وجود دارد؟

هانا آرنت در مقاله «دروغ در سیاست» که به تحلیل اوراق پنتاگون اختصاص دارد، با اشاره به دو سیاستمدار دوران جنگ ویتنام، دو نوع فریب را از هم جدا می‌کند. دین راسک (وزیر خارجه اسبق) نماینده «دروغ سنتی» است؛ کسی که واقعیت را می‌داند، اما آن را به صورت استراتژیکی انکار می‌کند. در مقابل، رابرت مک‌نامارا (وزیر دفاع اسبق) نماینده «خودفریبی مدرن» است؛ او و تیم تکنوکراتش چنان در آمار‌ها و مدل‌های خوش‌بینانه غرق می‌شوند که خودِ واقعیت را فراموش کرده و به دروغ‌هایشان باور پیدا می‌کنند.

اگر این دو روش را با رفتار ترامپ مقایسه کنیم، عملکرد او به روش راسک شباهت بیشتری دارد تا مک‌نامارا. ترامپ یک «فریب‌دهنده آگاه» است؛ از تأثیر حرف‌هایش بر افکار عمومی و بازار‌ها آگاه است (مثلاً از نوسانات شاخص‌ها در آستانه بازگشایی بازار‌های مالی مطلع است)، اما عامدانه دروغ می‌گوید. البته باید توجه داشت که همه دروغ‌های ترامپ را نمی‌توان در الگوی راسک جای داد؛ برخی از ادعا‌های او واکنشی، ناسازگار و حتی فاقد یک هدف استراتژیک روشن به نظر می‌رسند. با این حال، الگوی غالب در منازعات سیاسی او، انکار عامدانه واقعیت به سود یک روایت (سازه) از پیش تعیین‌شده است.

ترامپ در بحبوحه یک مناقشه دیپلماتیک، با میانجیگری پاکستان اعلام می‌کند که در یک ساعت مشخص، آتش‌بس برقرار خواهد شد و در غیر این صورت تهدیدی بزرگ در راه است. در حالی که در پشت صحنه، هفته‌ها از شروط ایران آگاه است، او زمان‌بندی اعلام موافقت خود با شروط را چنان تنظیم می‌کند که افکار عمومی جهان – که چشم به ساعت تعیین‌شده دوخته – ادعا‌های بزرگ‌تر و بی‌پایه‌تر او (مانند تغییر رژیم یا نابودی کامل توان نظامی طرف مقابل) را فراموش کنند. در اینجا، دروغگوی بزرگ سناریویی را نه برای باوراندن یک واقعیت جایگزین، بلکه برای «جعل اولویت» و مدیریت صحنه وارد عمل می‌کند.

با این حال باید گفت حتی دروغگویی آگاهانه و حساب‌شده به سبک راسک نیز طبق تجربه در بلندمدت به موفقیت نمی‌رسد. آرنت خود هشدار می‌دهد که خطر واقعی دروغ در سیاست، از بین بردن حقیقت واقعی به عنوان مرجعی مشترک برای کنش جمعی است نمونه تاریخی آن، فروپاشی اعتبار نهاد‌های آمریکایی پس از افشای اوراق پنتاگون بود. در مورد ترامپ نیز می‌توان نشانه‌هایی از همین روند را دید؛ اظهارات مکرر درباره همراهی متحدان (مثلاً ناتو) در رویارویی ایران، در عمل با کناره‌گیری آن متحدان از مشارکت جدی مواجه می‌شود، تا جایی که خود ترامپ ناتو را «ببر کاغذی» می‌خواند. اینگونه شکاف میان گفتار و واقعیت، متحدان را در وجود نفعی مشترک، دچار تردید می‌کند. نکته اصلی این است که وقتی یک سیاستمدار آگاهانه دروغ می‌گوید، بنیان اعتماد به وجود «واقعیتی مستقل از گفته‌های قدرت» را تضعیف می‌کند.

در فضایی که حقیقت و دروغ از هم قابل تشخیص نیستند، نه تنها دموکراسی بلکه کارآمدی نهاد‌هایی مانند بازار‌های مالی نیز آسیب می‌بیند. همانطور که اروپا در میانه جنگ ایران به تدریج به فاصله عمیق میان ادعا‌های آمریکا و واقعیت پی برد، نهاد‌های تصمیم‌گیرنده نیز در بلندمدت به این درک می‌رسند. نتیجه نهایی این مدل از فریب، خودتخریبی دموکراسی و بحران مشروعیت است؛ خطری که امروز نیز برای نظام سیاسی آمریکا جدی به نظر می‌رسد و تحلیلگران آمریکایی هم به آن اذعان دارند. جنگ فعلی به دلیل وجود شبکه‌های اجتماعی اساسا نیازی به افشای اوراق پنتاگون برای نشان دادن عملیات فریب سیاستمداران آمریکایی ندارد، کافی‌ست تمام توییت‌های ترامپ را در یک ماه اخیر کنار هم بگذارید، بدون آنکه واقعیت میدان را پیگیری کرده باشید. این توییت‌ها به طور کوتاه‌مدتی، تنها سازه‌های به ظاهر منطقی برای کنش پیش‌روی ایالات متحده بوده‌اند که به دلیل کوتاه‌مدت بودن، برای افکار عمومی جهان [علی الظاهر، به جز ایران!]جدیت خود را از دست داده‌اند.

نتیجتاً آنجاکه دروغ به مثابه یک تکنیک میخواهد واقعیت را انکار کند، درست در موقعیت تیز کردن چاقویی‌ست که قرار است زخمی عمیق بر دستان عامل آن بیاندازد، زخمی که شاید سال‌ها بعد بوی تعفن‌اش تفکر فلسفی را به روایت مطرح شده در متن، به چالش بکشد؛ به عبارتی اینطور برداشت می‌شود که هانا آرنتِ جنگ ایران و آمریکا گشایش‌هایی در تفکر سیاسی ایجاد خواهد کرد.

فرزانه سادات باطنی، کارشناس ارشد اندیشه سیاسی دانشگاه تهران

*انتشار یادداشت‌ها به معنای تأیید تمامی محتوای آن توسط «خبرگزاری دانشجو» نیست و صرفاً منعکس کننده نظرات گروه‌ها و فعالین دانشجویی است*

پربازدیدترین آخرین اخبار