پشت پرده فروپاشی شوروی؛ چگونه گورباچف در دام دیپلماسی آمریکا گرفتار شد؟
به گزارش گروه بینالملل خبرگزاری دانشجو؛فرگوس بوردویچ، مورخ آمریکایی در مقاله زمستان ۲۰۲۰ که در مجله اِمِریکَن هرتیج منتشر شد، نوشت ریگان با فاصلهگرفتن از سیاستهای سنتی مهار شوروی، مجموعهای از اقدامات هماهنگ اقتصادی، سیاسی و اطلاعاتی را علیه مسکو آغاز کرد؛ اقداماتی که به گفته او، حتی برخی اعضای کابینه نیز از ابعاد کامل آن اطلاع نداشتند.
این راهبرد در قالب چند دستورالعمل محرمانه شورای امنیت ملی آمریکا تدوین شد. طبق بایگانیهای عمومی و اسناد ازطبقهبندیخارجشده «فدراسیون دانشمندان آمریکایی» (اِفاِیاِس) و کتابخانه ریاستجمهوری ریگان، اناسدیدی-۳۲ نخستین سند بود که در می ۱۹۸۲ منتشر شد و بر مقابله با نفوذ شوروی در اروپا و افزایش فشار بر این کشور تأکید داشت. چند ماه بعد، اناسدیدی-۵۶ در سپتامبر همان سال تصویب شد؛ سندی که یکی از اهداف اصلی آن محدود کردن درآمدهای ارزی شوروی از محل صادرات انرژی بود. اما مهمترین سند، اناسدیدی-۷۵ بود که در ژانویه ۱۹۸۳ به امضای ریگان رسید. نسخهای از این سند که بعدها از طبقهبندی محرمانه خارج شد، نشان میدهد دولت آمریکا دیگر صرفاً به دنبال «مهار» شوروی نبود، بلکه هدف خود را تغییر رفتار و عقبنشینی تدریجی این قدرت رقیب تعریف کرده بود.
بر اساس روایت بوردویچ، این راهبرد چند محور اصلی داشت؛ حمایت پنهانی از جنبشهای مخالف شوروی در اروپای شرقی، محدود کردن دسترسی مسکو به منابع مالی و فناوری غربی، اعمال فشار بر درآمدهای انرژی و اجرای عملیات روانی با هدف افزایش تردید و بیثباتی در ساختار رهبری شوروی.
در عمل، این سیاستها آغاز مرحلهای جدید از جنگ سرد بودند؛ مرحلهای که در آن، واشنگتن علاوه بر رقابت نظامی، از ابزارهای اقتصادی، اطلاعاتی و سیاسی نیز برای فرسایش توان رقیب خود بهره گرفت. منتقدان این رویکرد معتقدند دولت ریگان به جای مدیریت رقابت میان دو ابرقدرت، راهبردی را دنبال کرد که هدف نهایی آن تضعیف ساختاری شوروی و تغییر موازنه قدرت جهانی به سود آمریکا بود.
از جنگ فناوری تا عملیات فریب
اگر جنگ سرد را صرفاً رقابتی نظامی میان دو ابرقدرت بدانیم، بخش مهمی از واقعیت آن نادیده گرفته میشود. در دهه ۱۹۸۰، رقابت واشنگتن و مسکو وارد حوزهای شد که بعدها از آن با عنوان «جنگ فناوری» (Technology War) یاد شد؛ نبردی پنهان که هدف آن محرومکردن شوروی از دسترسی به فناوریهای پیشرفته غربی و مختل کردن برنامههای صنعتی و نظامی این کشور بود. یکی از جنجالیترین روایتهای این جنگ پنهان به حادثهای بازمیگردد که در سال ۱۹۸۲ در یکی از خطوط لوله گاز سیبری رخ داد.
طبق گزارش مفصلی که در ۲۷ فوریه ۲۰۰۴ توسط دیوید هافمن در روزنامه واشنگتن پست منتشر شد، توماس رید، عضو شورای امنیت ملی آمریکا در دوران ریاستجمهوری ریگان افشا کرد که در چهارچوب عملیاتی مخفی معروف به «پرونده وداع»، سازمان جاسوسی سیا نرمافزاری معیوب را که ظاهراً برای کنترل تجهیزات صنعتی طراحی شده بود، در اختیار شبکههای تأمین فناوری شوروی قرار داد. به نوشته واشنگتن پست، این نرمافزار پس از انتقال به شوروی و نصب در یکی از سامانههای کنترل خط لوله، موجب بروز اختلالی شد که سرانجام به انفجاری بزرگ در تأسیسات گازی سیبری انجامید. این گزارش که همزمان توسط شبکه خبری انبیسی نیوز نیز مورد تحلیل قرار گرفت، به یکی از بحثبرانگیزترین نمونههای عملیات مخفی آمریکا علیه شوروی تبدیل شد. هرچند برخی پژوهشگران درباره جزئیات این روایت و ابعاد واقعی حادثه تردیدهایی مطرح کردهاند، اما اصل ماجرا تصویری روشن از شیوه عمل واشنگتن در آن دوره ارائه میدهد؛ استفاده از فناوری نه فقط برای پیشرفت اقتصادی، بلکه به عنوان ابزاری در جنگ اطلاعاتی و اقتصادی علیه رقیب.
رید همچنین در خاطرات خود مینویسد که آمریکا و متحدانش موفق شده بودند شبکهای را که مسئول دستیابی شوروی به فناوریهای غربی بود، شناسایی کنند. این شبکه که در محافل اطلاعاتی غرب با نام «خط اکس» (Line X) شناخته میشد، تلاش میکرد تجهیزات، نرمافزارها و فناوریهای حساس را از کشورهای غربی به شوروی منتقل کند. به گفته او، پس از شناسایی این شبکه، راهبرد جدید واشنگتن صرفاً جلوگیری از انتقال فناوری نبود، بلکه ارسال اطلاعات و تجهیزات گمراهکننده به درون این ساختار نیز در دستور کار قرار گرفت.
اهمیت این ماجرا تنها در یک انفجار یا یک عملیات اطلاعاتی خلاصه نمیشود. آنچه این پرونده را برجسته میکند، تغییر رویکرد آمریکا در سالهای پایانی جنگ سرد است. در این دوره، فشار بر شوروی دیگر محدود به تحریم، رقابت تسلیحاتی یا نبردهای نیابتی نبود؛ بلکه به حوزه زیرساختهای حیاتی، صنایع انرژی و زنجیره تأمین فناوری نیز گسترش یافت.
چنین اقداماتی نشان میدهد که همزمان با جریان داشتن مذاکرات دیپلماتیک و گفتوگوهای رسمی میان دو قدرت، جنگی پنهان نیز در جریان بود؛ جنگی که هدف آن افزایش هزینههای اقتصادی و فنی برای شوروی و فرسایش تدریجی توان رقابتی این کشور بود.
نفت و رقابت تسلیحاتی، دو اهرم فشار بر اقتصاد شوروی
در میانه دهه ۱۹۸۰، اقتصاد شوروی بیش از هر زمان دیگری به درآمدهای حاصل از صادرات نفت و گاز وابسته شده بود. کاهش رشد اقتصادی، هزینههای سنگین نظامی و رکود ساختاری در بخشهای مختلف اقتصاد، مسکو را به درآمدهای انرژی نیازمند کرده بود. در چنین شرایطی، تحولات بازار جهانی نفت به یکی از مهمترین متغیرهای ژئوپلیتیکی جنگ سرد تبدیل شد.
در سال ۱۹۸۵، بهای هر بشکه نفت حدود ۳۰ دلار بود؛ سطحی که برای تأمین بخش مهمی از درآمدهای ارزی شوروی اهمیت حیاتی داشت. اما طی ماههای بعد، بازار نفت شاهد سقوطی کمسابقه شد. عربستان سعودی که پیشتر برای حفظ قیمتها تولید خود را محدود کرده بود، تدریجاً سیاست افزایش تولید را در پیش گرفت. نتیجه آن بود که تا اواسط سال ۱۹۸۶، قیمت نفت به حدود ۱۲ دلار در هر بشکه کاهش یافت. ایگور گایدار، اقتصاددان و نخستوزیر سابق روسیه در مقاله تحلیلی آوریل ۲۰۰۷ که توسط اندیشکده مؤسسه امریکن انترپرایز منتشر شد، استدلال میکند که سقوط قیمت نفت در سال ۱۹۸۶ ضربه مهلکی به اقتصاد برنامهریزیشده و دولتمحور شوروی وارد کرد.
برای کرملین، این تحول صرفاً یک نوسان در بازار انرژی نبود. اقتصاد شوروی در زمانی با این شوک روبهرو شد که همزمان درگیر رقابت تسلیحاتی گسترده با آمریکا و جنگ پرهزینه افغانستان نیز بود. به همین دلیل، کاهش درآمدهای نفتی فشار مضاعفی بر ساختار اقتصادی این کشور وارد کرد.
بر اساس گزارشهای روزنامه نیویورک تایمز، از جمله پوشش کنفرانس فوریه ۱۹۹۳ دانشگاه پرینستون، دولت ریگان در راستای استراتژی فشار اقتصادی، طرح «ابتکار دفاع استراتژیک» (اسدیآی) یا آنچه رسانهها به «جنگ ستارگان» شهرت دادند را معرفی کرد. این طرح که در سال ۱۹۸۳ اعلام شد، وعده ایجاد سامانهای دفاعی مبتنی بر فناوریهای پیشرفته فضایی را میداد که بتواند موشکهای بالستیک دشمن را پیش از اصابت منهدم کند. بسیاری در همان زمان نسبت به امکانپذیری فنی این پروژه تردید داشتند، اما اهمیت واقعی آن شاید بیش از آنکه در قابلیتهای نظامیاش باشد، در تأثیر سیاسی و روانی آن نهفته بود.
برخی تحلیلگران بعدها استدلال کردند که اسدیآی بخشی از راهبرد گستردهتر دولت ریگان بود تا شوروی را وادار به ورود به یک رقابت تسلیحاتی پرهزینه کند؛ رقابتی که اقتصاد بحرانزده این کشور توان تحمل آن را نداشت.
الکساندر بسمرتنیخ، وزیر خارجه پیشین شوروی صراحتاً اعلام کرد که بلوف فناوریِ جنگ ستارگان باعث شد رهبران مسکو متوجه شوند اقتصاد فرسوده آنها به هیچوجه توان تأمین مالیِ یک رقابت تسلیحاتی فضایی را ندارد و همین فشار روانی و اقتصادی، نقش مهمی در تسریع فروپاشی سیستم داشت.
افغانستان، میدان فرسایش شوروی
در کنار فشارهای اقتصادی و رقابت فناوری، افغانستان به یکی از مهمترین جبهههای رویارویی غیرمستقیم آمریکا و شوروی در دوران جنگ سرد تبدیل شد. جنگی که در دسامبر ۱۹۷۹ با ورود نیروهای شوروی آغاز گشت، تدریجاً به طولانیترین و پرهزینهترین مداخله نظامی تاریخ این کشور بدل شد؛ جنگی که بسیاری از پژوهشگران آن را یکی از عوامل مهم تضعیف شوروی در دهه پایانی عمرش میدانند.
واشنگتن تصمیم گرفت از گروههای افغانستانی مخالف مسکو پشتیبانی کند. این حمایتها که در قالب عملیات مخفی سیا انجام میشد، به مرور گسترش یافت و به یکی از بزرگترین برنامههای محرمانه تاریخ این سازمان تبدیل شد.
بر اساس گزارشهای تحقیقی واشنگتن پست، خصوصاً مجموعه مقالات استیو کول در جولای ۱۹۹۲ درباره عملیات سایکلون، و اسناد منتشرشده توسط اندیشکده شورای روابط خارجی، آمریکا طی دهه ۱۹۸۰ میلیاردها دلار برای تجهیز، آموزش و حمایت مالی از مجاهدین افغان که علیه شوروی میجنگیدند، هزینه کرد. بر اساس این گزارشها، دستگاه اطلاعاتی عربستان سعودی نیز بر اساس یک توافق پنهان، بودجههای تخصیصی سیا را «دلار به دلار» مطابقت میداد و عملاً در کنار آمریکا به یکی از بازیگران اصلی این پروژه تبدیل شده بود.
هدف اعلامی واشنگتن، کمک به مقاومت افغانستان در برابر اشغال خارجی بود. اما بسیاری از مقامهای آمریکایی در سالهای بعد اذعان کردند که این جنگ فرصتی برای تحمیل هزینههای سنگین به شوروی بود. زبیگنیو برژینسکی، مشاور امنیت ملی دولت کارتر در مصاحبهای جنجالی ژانویه ۱۹۹۸ با نشریه لو نوول اوبزرواتور رسماً اعتراف کرد که که دستور حمایت پنهان آمریکا از مخالفان افغان، شش ماه قبل از تهاجم رسمی مسکو صادر شده بود. او صراحتاً گفت این سیاست ایدهای عالی بود که مسکو را به درون تله افغانستان کشاند. او اذعان داشت که افغانستان را به ویتنامی برای شوروی تبدیل کردند.
برای شوروی، افغانستان به تدریج به معضلی چندوجهی تبدیل شد. جنگ نهتنها هزاران کشته و زخمی بر جای گذاشت، بلکه هزینههای مالی هنگفتی را نیز به اقتصاد آسیبدیده این کشور تحمیل کرد. در شرایطی که مسکو همزمان با کاهش درآمدهای نفتی، رکود اقتصادی و رقابت تسلیحاتی با آمریکا مواجه بود، ادامه حضور در افغانستان فشار مضاعفی بر منابع محدود آن وارد میکرد.
در نهایت، نیروهای شوروی در سال ۱۹۸۹ افغانستان را ترک کردند؛ اما هزینههای سیاسی، اقتصادی و روانی این جنگ تا سالها بر ساختار قدرت در شوروی سایه انداخت.
در همین دوره، آمریکا تنها در افغانستان فعال نبود. در اروپای شرقی نیز واشنگتن تلاش میکرد از جنبشهای مخالف نفوذ شوروی حمایت کند. یکی از مهمترین نمونهها، حمایت از جنبش «همبستگی» در لهستان بود.
بر اساس گزارش تحقیقی مشهور کارل برنستین که در فوریه ۱۹۹۲ در مجله تایم با عنوان «اتحاد مقدس» منتشر شد و همچنین اسناد محرمانهزداییشده آرشیو امنیت ملی آمریکا، سیا از اوایل دهه ۱۹۸۰ دهها میلیون دلار کمک مالی، تجهیزات ارتباطی پیشرفته، دستگاههای چاپ و فکس را از طریق شبکه واسطهها، از جمله واتیکان و اتحادیههای کارگری غربی در اختیار فعالان این جنبش قرار میداد. هدف این بود که مخالفان حکومت کمونیستی لهستان بتوانند فعالیت خود را ادامه دهند، بدون آنکه ارتباط مستقیم این حمایتها با دولت آمریکا آشکار شود.
در مقایسه با هزینههای صرفشده در افغانستان، بودجه اختصاصیافته به این عملیات چندان قابل توجه نبود، اما تأثیر سیاسی آن چشمگیر ارزیابی میشود. جنبش همبستگی به یکی از مهمترین مراکز مخالفت با نفوذ شوروی در اروپای شرقی تبدیل شد و بعدها در تحولات سیاسی این منطقه نقشی تعیینکننده ایفا کرد.
نه یک اینچ به شرق
در سالهای پایانی جنگ سرد، یکی از مهمترین پرسشهای پیش روی رهبران آمریکا، اروپا و شوروی این بود که سرنوشت آلمانِ تقسیمشده چه خواهد شد. فرو ریختن دیوار برلین در نوامبر ۱۹۸۹ روندی را آغاز کرده بود که به سرعت به سمت اتحاد دوباره دو آلمان پیش میرفت؛ اما برای مسکو، مسئله فقط آلمان نبود، بلکه آینده نظم امنیتی اروپا نیز مطرح بود.
میخائیل گورباچف، رهبر وقت شوروی با واقعیتی پیچیده روبهرو بود. کشورش مشکلات فزاینده اقتصادی دستوپنجه نرم میکرد و توانایی حفظ وضعیت پیشین در اروپای شرقی را نداشت. با این حال، کرملین نگران بود که اتحاد مجدد آلمان به معنای گسترش نفوذ ناتو به سمت مرزهای شوروی باشد؛ موضوعی که میتوانست توازن امنیتی پس از جنگ جهانی دوم را دگرگون کند.
اسناد محرمانهزداییشدهای که در ۱۲ دسامبر ۲۰۱۷ توسط پژوهشگران آرشیو امنیت ملی در دانشگاه جرج واشنگتن به سرپرستی سوتلانا ساورانسكایا و تام بلانتون تحت عنوان مجموعهاسناد «آنچه گورباچف شنید» منتشر شد، نشان میدهد این نگرانی در گفتگوهای مقامات غربی و شوروی بارها مطرح شده بود.
بر اساس اسناد طبقهبندیشدهی وزارت خارجه آمریکا که اکنون در این آرشیو در دسترس عموم قرار دارد، در دیدار ۹ فوریه ۱۹۹۰ میان جیمز بیکر، وزیر خارجه وقت آمریکا و گورباچف، موضوع گسترش ناتو صراحتاً مورد بحث قرار گرفت. بر اساس یادداشتهای رسمی این جلسه، بیکر این ایده را مطرح کرد که در صورت پذیرش اتحاد آلمان از سوی شوروی، «پیمان نظامی ناتو حتی یک اینچ به سمت شرق گسترش نخواهد یافت».
در روزهای بعد، هلموت کهل، صدراعظم آلمان غربی نیز در گفتوگو با گورباچف تأکید کرد که ناتو نباید حوزه نفوذ خود را به سمت شرق توسعه دهد. همزمان، رهبران فرانسه، بریتانیا و دیگر کشورهای غربی نیز در مذاکرات مختلف تلاش میکردند به مسکو اطمینان دهند که تحولات جدید امنیتی اروپا تهدیدی مستقیم برای شوروی نخواهد بود.
مقامهای آمریکایی و بسیاری از پژوهشگران غربی استدلال میکنند که هیچ توافق رسمی درباره ممنوعیت گسترش ناتو به شرق وجود نداشت. برای مثال، استیون پایفر، دیپلمات پیشین آمریکایی و پژوهشگر ارشد اندیشکده مؤسسه بروکینگز در مقالهای تحلیلی در سال ۲۰۱۴ استدلال کرد که مذاکرات سال ۱۹۹۰ صرفاً به وضعیت آلمان مربوط میشد. مری الیز ساروت، مورخ برجسته سیاست خارجی نیز در در فارن افرز تأکید میکند که به دلیل عدم ثبت حقوقی این وعدهها در معاهدات بینالمللی، آمریکا تعهدی به توقف ناتو نداشت. در مقابل، روسیه و شماری از مورخان معتقدند مجموعه اظهارات و تضمینهای ارائهشده در آن مقطع، دستکم یک تعهد سیاسی روشن ایجاد کرده بود که بعدها نادیده گرفته شد.
این مسئله بعدها به یکی از اصلیترین محورهای اختلاف میان روسیه و غرب تبدیل شد.
آنچه مسلم است این است که گورباچف در فضای مذاکرات سال ۱۹۹۰ به این جمعبندی رسید که اتحاد دوباره آلمان تهدید فوری برای امنیت شوروی ایجاد نخواهد کرد. بر همین اساس، او با یکی از مهمترین تحولات ژئوپلیتیکی قرن بیستم موافقت کرد؛ تصمیمی که نقش تعیینکنندهای در پایان جنگ سرد داشت.
اما روند تحولات پس از فروپاشی شوروی مسیر دیگری را طی کرد.
اما روند تحولات پس از فروپاشی شوروی مسیر دیگری را طی کرد. طبق گزارشهای خبری آرشیوشده از رسانههایی چون رویترز و نیویورک تایمز، لهستان، جمهوری چک و مجارستان رسماً در سال ۱۹۹۹ به ناتو پیوستند. پنج سال بعد، موج دوم گسترش این ائتلاف هفت کشور دیگر از جمله استونی، لتونی و لیتوانی را نیز دربر گرفت؛ سه کشوری که زمانی بخشی از اتحاد شوروی بوده و مرز مستقیم با روسیه داشتند.
در دهههای بعد، روند توسعه ناتو ادامه یافت و شمار اعضای این پیمان به شکل قابل توجهی افزایش پیدا کرد. از نگاه کشورهای اروپای شرقی، عضویت در ناتو تضمینی برای امنیت و استقلال آنان بود. اما از نگاه مسکو، این روند به معنای نزدیک شدن تدریجی یک ائتلاف نظامی رقیب به مرزهای این کشور محسوب میشد. حتی تا الآن، این مسئله بر روابط روسیه و غرب سایه انداخته است.
از امید به ادغام در اقتصاد جهانی تا ظهور الیگارشها
با فروپاشی اتحاد شوروی در دسامبر ۱۹۹۱، روسیه وارد مرحلهای شد که بسیاری در غرب آن را فرصتی تاریخی برای گذار به اقتصاد بازار و دموکراسی لیبرال میدانستند. در مسکو نیز بخشی از نخبگان سیاسی و اقتصادی امیدوار بودند که پایان جنگ سرد راه را برای همکاری گسترده با غرب، جذب سرمایه خارجی و نوسازی اقتصاد کشور باز کند.
اما مسیری که در عمل طی شد، بسیار پرهزینهتر و پرتنشتر از انتظارات اولیه بود.
دولت بوریس یلتسین برای عبور سریع از اقتصاد دولتی به اقتصاد بازار، مجموعهای از اصلاحات رادیکال را در دستور کار قرار داد؛ اصلاحاتی که بعدها با عنوان «شوکدرمانی» شناخته شدند. این سیاستها با حمایت اقتصاددانان غربی، نهادهای مالی بینالمللی و بخشی از تیم اقتصادی دولت روسیه دنبال میشد. طرفداران این رویکرد معتقد بودند اقتصاد روسیه تنها از طریق آزادسازی سریع قیمتها، خصوصیسازی گسترده و حذف کنترلهای دولتی میتواند از بحران خارج شود. استدلال آنان این بود که تأخیر در اصلاحات، خطر بازگشت ساختارهای ناکارآمد شوروی را افزایش خواهد داد.
در ۲ ژانویه ۱۹۹۲، دولت یلتسین بخش عمده مقررات کنترل قیمت را حذف کرد. بر اساس گزارش تاریخی سرج شِمِمان در نیویورک تایمز، در همان روزها، نتیجهی این تصمیم جهش ناگهانی و چندصد برابری قیمتها در سراسر کشور بود. طبق این گزارشها، پسانداز میلیونها شهروند روس که طی دههها جمعآوری شده بود، ظرف مدت کوتاهی بخش بزرگی از ارزش خود را از دست داد و تورم به سطوحی رسید که اقتصاد روسیه در دوران معاصر تجربه نکرده بود.
در همین حال، روند خصوصیسازی نیز با سرعتی بیسابقه آغاز شد. بر اساس سلسله گزارشهای تحقیقی دیوید هافمن در واشنگتن پست در اواخر دهه ۱۹۹۰ که بعدها شالوده بررسیهای تحلیلی متعددی قرار گرفت، برنامه موسوم به «وام در برابر سهام» در سال ۱۹۹۵ باعث شد ارزشمندترین داراییهای دولتی شوروی با کسری از ارزش واقعیشان واگذار شوند. به نوشته هافمن و دیگر تحلیلگران غربی، ضعف نهادهای نظارتی و فساد گسترده باعث شد بخش بزرگی از این داراییها نه به یک طبقه متوسط کارآفرین، بلکه به گروه کوچکی از افراد نزدیک به مراکز قدرت منتقل شود.
در نتیجه، طی چند سال نخست پس از فروپاشی شوروی، گروهی از ثروتمندان جدید ظهور کردند که بعدها در ادبیات رسانههای اقتصادی فایننشال تایمز، با عنوان «الیگارشهای روس» شناخته شدند؛ افرادی که کنترل بخشهای مهمی از اقتصاد کشور را در اختیار گرفتند و نفوذ قابل توجهی در سیاست روسیه پیدا کردند.
این روند یکی از مهمترین تفاوتهای تجربه روسیه با برخی کشورهای اروپای شرقی بود. در حالی که هدف اولیه اصلاحات، ایجاد یک اقتصاد رقابتی و گسترده مبتنی بر مالکیت خصوصی بود، نتیجه در بسیاری از موارد تمرکز بیسابقه ثروت در دست گروهی محدود از افراد شد.
اما آثار شوکدرمانی تنها اقتصادی نبود. دهه ۱۹۹۰ برای بخش بزرگی از جامعه روسیه با افت شدید سطح زندگی همراه شد. بر اساس مطالعه جامع و مشهور مجله معتبر پزشکی لَنسِت که در سال منتشر شد و بازتاب گستردهای در رسانههای غربی یافت، فروپاشی سیستم بهداشت عمومی و فشارهای روانی ناشی از بیکاری و فقر، منجر به یک بحران جمعیتی بیسابقه در زمان صلح شد؛ به طوری که امید به زندگی در میان مردان روس با افتی فاجعهبار از ۶۴ سال به حدود ۵۷ سال کاهش یافت.
در همین زمان، یکی از مهمترین انتقادها متوجه نحوه تعامل غرب با روسیه بود. جفری سَکس که در سالهای ابتدایی دهه ۱۹۹۰ از مشاوران کلیدی اقتصاد روسیه بود، در مقاله مارس ۲۰۱۲ با عنوان «آنچه در روسیه انجام دادم» که در نشریه پراجکت سیندیکیت منتشر شد، صراحتاً استدلال کرد که دولت آمریکا (به ویژه تیم دیک چینی در دولت بوش پدر) و صندوق بینالمللی پول کمکهایی بسیار کمتر از میزان مورد نیاز ارائه دادند. به گفته او، روسیه انتظار داشت از نوعی حمایت گسترده مشابه «طرح مارشال» بهرهمند شود؛ حمایتی که هرگز محقق نشد، زیرا واشنگتن ترجیح میداد روسیه را ضعیف نگه دارد.
افراد دیگر نیز به نقش غرب در فاجعه پسا شوروی اشاره داشتهاند. جوزف استیگلیتز، اقتصاددان برنده جایزه نوبل و اقتصاددان ارشد پیشین بانک جهانی در مقالهای تند با عنوان «ویرانی روسیه» که در ۹ آوریل ۲۰۰۳ در روزنامه گاردین منتشر شد، از شیوه اجرای خصوصیسازیها شدیداً انتقاد کرد. او نوشت که سرعت بالای اصلاحات دیکتهشده غرب و تمرکز بیش از حد بر آزادسازی اقتصادی، بدون ایجاد نهادهای حقوقی و مدنی لازم، نه به توسعه پایدار انجامید و نه اقتصاد بازار را تقویت کرد، بلکه صرفاً به غارت اموال عمومی منجر شد.
میراث جنگ سرد و پرسشهای بیپاسخ
فروپاشی اتحاد شوروی را نمیتوان با یک عامل واحد توضیح داد. ولادیسلاو زوبوک، پژوهشگر ارشد و مورخ برجسته جنگ سرد در مقالات تحلیلی خود برای فارن افرز و اندیشکده مرکز ویلسون بارها تأکید کرده که بحرانهای ساختاری اقتصاد برنامهریزیشده، رقابت فرساینده تسلیحاتی، مشکلات سیاسی داخلی، شکافهای قومی و ملی و ضعف روزافزون نظام حکمرانی شوروی، همگی در این روند نقش داشتند. هیچ روایت جدی تاریخی نمیتواند مسئولیت مشکلات داخلی شوروی را نادیده بگیرد.
با این حال، اسناد محرمانهزداییشده طی دهههای اخیر، از جمله بایگانیهای آرشیو امنیت ملی نشان میدهند که پایان جنگ سرد صرفاً نتیجه فروپاشی از درون نبود. ایالات متحده و متحدانش نیز راهبردی چندلایه را برای افزایش فشار بر رقیب خود دنبال کردند؛ راهبردی که از اقتصاد و انرژی تا فناوری، عملیات اطلاعاتی و رقابت ژئوپلیتیکی را در بر میگرفت. در دهه ۱۹۸۰، واشنگتن کوشید از آسیبپذیریهای اقتصادی شوروی بهرهبرداری کند. از نگاه تصمیمگیران آمریکایی، این اقدامات ابزارهایی مشروع برای پیروزی در رقابت با یک رقیب ایدئولوژیک محسوب میشدند؛ اما از نگاه روسیه، این روند بیش از آنکه یک رقابت متعارف باشد، تلاشی سازمانیافته برای فرسایش و تضعیف یک قدرت بزرگ بود.
پس از پایان جنگ سرد نیز بسیاری از انتظارات مسکو برآورده نشد. در حوزه امنیتی، روسها معتقد بودند فضای مذاکرات سالهای ۱۹۸۹ و ۱۹۹۰ این تصور را ایجاد کرده بود که نظم امنیتی جدید اروپا بر پایه همکاری متقابل شکل خواهد گرفت. اما گسترش تدریجی ناتو به شرق، این برداشت را در میان بخش بزرگی از نخبگان روسی تقویت کرد که غرب از موقعیت ضعف مسکو برای پیشبرد منافع خود بهره برده است. این دقیقاً همان سناریویی بود که جرج کِنان، دیپلمات کهنهکار و معمار استراتژی مهار آمریکا در مقاله تاریخی ۵ فوریه ۱۹۹۷ نیویورک تایمز با عنوان «یک خطای مهلک» پیشبینی کرده بود. کنان در این مقاله هشدار داد که گسترش ناتو «تصورات ناسیونالیستی، ضدغربی و نظامیگرایانه را در روسیه شعلهور خواهد کرد» و بر روابط شرق و غرب سایه سنگینی خواهد انداخت.
در حوزه اقتصادی نیز تجربه دهه ۱۹۹۰ برای بسیاری از روسها با احساس سرخوردگی همراه بود. اصلاحاتی که قرار بود رفاه، ثبات و ادغام در اقتصاد جهانی را به همراه داشته باشند، در عمل برای میلیونها نفر با تورم، کاهش سطح زندگی و افزایش نابرابری اقتصادی همراه شدند. حتی شماری از اقتصاددانان غربی که در آن دوران از اصلاحات حمایت میکردند، بعدها در رسانههایی چون فایننشال تایمز اذعان کردند که حجم حمایت مالی و سیاسی غرب با ابعاد بحران روسیه تناسب نداشت.
شاید مهمترین میراث این دوره، نه فروپاشی شوروی، بلکه شکلگیری شکافی عمیق در برداشت دو طرف از پایان جنگ سرد باشد. فیونا هیل، تحلیلگر ارشد مؤسسه بروکینگز در بررسیهای خود از سیاست خارجی روسیه بارها به این تقابل روایی اشاره کرده است: «در روایت غالب غربی، جنگ سرد با پیروزی دموکراسیهای لیبرال و اقتصاد بازار پایان یافت. اما در روایت روسی، پایان جنگ سرد با مجموعهای از وعدههای تحققنیافته، گسترش نفوذ ناتو و فرصتطلبی ژئوپلیتیکی غرب گره خورده است».
این دو روایت متضاد، تنها به گذشته تعلق ندارند. بسیاری از تنشهای امروز میان روسیه و غرب را نمیتوان بدون درک همین اختلاف برداشتها از دهههای پایانی قرن بیستم فهمید. به همین دلیل، بحث درباره فروپاشی شوروی هنوز صرفاً موضوعی تاریخی نیست؛ بلکه بخشی از منازعهای است که همچنان بر سیاست بینالملل سایه انداخته است.

