کد خبر:۱۵۵۵۳۶
16 روز تا محرم؛
قافله حسين(ع) را به كدام سو ميخواند...
رسول خدا به خواب من آمد و گفت: «ای حسین بیرون رو! که خدای خواهد تو را کشته ببیند.»
گروه فرهنگي «خبرگزاري دانشجو»؛ گوش كن كه قافله سالار چه می خواند: و لما توجه تلقاء مدین قال عسی ربی ان یهدینی سواء السبیل ... آیا تو می دانی كه از چه امام آیاتی كه در شأن هجرت نخستین موسی است فرا می خواند ؟ عقل محجوب من كه راه به جایی ندارد ... ای رازداران خزاین غیب، سكوت حجاب را بشكنید و مهر از لب فروبسته اسرار برگیرید و با ما سخن بگویید.
در آن شب که حسین علیه السلام می خواست صبح آن از مکه خارج شود، محمد بن حنفیه نزد او آمد و گفت «ای برادر، اهل کوفه همان ها هستند که می شناسی. با پدر و برادرت غدر کردند و می ترسم حال تو همانند حال آنان شود. اگر رأی تو باشد اقامت کن –که در حرم از همه کس قوی تر و عزیز تر هستی.»
گفت «ای برادر، می ترسم یزید بن معاویه مرا ناگهان در حرم بکشد و به سبب من حرمت این خانه شکسته شود.»
گفت «ای برادر، می ترسم یزید بن معاویه مرا ناگهان در حرم بکشد و به سبب من حرمت این خانه شکسته شود.»
محمد بن حنفیه گفت: «اگر از این بیم داری سوی یمن شو، یا ناحیتی از بیابان –که آنجا کسی بر تو دست نتواند یافت.»
حسین فرمود: «در آنچه گفتی تأمل خواهم کرد.»
چون سحر شد، حسین به راه افتاد و خبر به محمد رسید: سخت گریست. نزد او آمد و افسار ناقه اش گرفت و گفت: «با من وعده دادی که در آنچه از تو درخواست کردن تأمل فرمایی، چه باعث شد که به این شتاب خارج شوی؟»
گفت: «پس از آنکه تو جدا گشتی، رسول خدا به خواب من آمد و گفت: ای حسین بیرون رو! که خدا ی خواهد تو را کشته ببیند.»
ابن حنفیه گفت: «انا لالله و انا الیه راجعون. پس مقصود از بردن این زنان و کودکان چیست؟ و چون است که تو با این حال آنان را با خود می بری؟»
گفت: «پیغمبر فرمود: خداوند می خواهد آنان را اسیر ببیند.»
با او وداع کرد و بگذشت...
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰