کد خبر:۱۶۵۶۶۲
به مناسبت 52 سالگرد درگذشت نيما يوشيج؛
گرم ياد آوري يا نه؛ من از يادت نميكاهم ...
شکست در دو عشق ناکام روح سرکش و خاطر آشفته شاعر را آشفته تر کرد، برای فرار از این آشفتگی بود که جدی به سراغ دانش و هنر رفت ....
گروه فرهنگي «خبرگزاري دانشجو»؛ علی نوری فرزند ابراهیم خان، مردی آتش مزاج و دلاور، از دودمانی کهن که با گله داری و کشاورزی روزگار می گذاشت، به سال 1276 در این دهکده پا به عرصه وجود گذاشت.
کودکی او در دامان آزاد طبیعت و در میان شبانان گذشت، با آرامش وحشی کوهستان انس گرفت و از زندگی پر ماجرا و زد و خوردهای دنیای شبانان و کشاورزان تجربه ها آموخت و ورح او با رمندگی طبیعت و جهان دد و دام پیوند خورد.
خواندن و نوشتن را به شیوه سنتی روستا نزد ملای ده آموخت و به دلیل ناآرامی ها و سرکشی های کودکانه، از استاد خویش جورها دید، در محیط خانواده و به ویژه مادر بزرگ خود که شب ها برایش قصه های هفت پیکر نظامی را می خواند چیز های دیگری فرا گرفت.
در آغاز نوجوانی با خانواده خود به تهران رفت و پس از گذراندن دوران دبستان برای آموختن زبان فرانسه وارد مدرسه «سن لویی» شد، سال های آغازین تحصیلی او با سرکشی و بد قلقی گذشت، اما تشویق و دلسوزی یک معلم مهربان به نام نظام وفا طبع سرکش و روستایی او را رام کرد و در خط شاعری انداخت.
آن سالها جنگ جهانگير اول در جریان بود و علی نوری که بعدها نام «نیما یوشیج» را به عنوان نام شناسنامه ای خود برگزید، اخبار جنگ را به زبان فرانسه می خواند و هم زمان به تحصیل دروس حوزه و فرا گرفتن زبان عربی مشغول بود. نیما در آن سال های نوجوانی همچنان دل در هوای روستا داشت، از هر فرصتی به ویژه در تابستان ها برای رفتن به یوش و تجدید خاطره با ایام خوش کودکی سود می برد.
مقارن سال های جوانی به دختری از اهالی روستا دل باخت اما چون دختر حاضر نشد به کیش وی درآید این دلدادگی بی نتیجه ماند و پیوند محبت گسیخته شد؛ نیما که در این عشق شکست خورده بود، به دختری دیگر از اهالی کوهستان به نام صفورا دل بست.
پدر و خانواده نیما به ازدواج این دو راضی بودند اما به دلیل آنکه دختر حاضر نشد به تهران بیاید و در قفس شهر زندانی شود، این پیوند هم هرگز صورت نگرفت و به جدایی انجامید.
شکست در دو عشق ناکام روح سرکشی و خاطر آشفته شاعر را آشفته تر کرد، برای فرار از این آشفتگی بود که جدی به سراغ دانش و هنر رفت؛ گذشته از این حوادث جنگ جهانگیر اول هم در روح او تاثیری ویژه بر جای گذاشت، چنانکه آشنایی با زبان فرانسه و استفاده از آثار ادبی شاعران فرانسوی نیز پنجره تازه ای به روی او گشود.
نیما پس از جدایی از مدرسه، در سال 1298، یعنی در 22 سالگی کارمند وزارت مالیه شد، اما هیچ گاه از این شغل خرسند نبود و همیشه در نامه هایش با نفرت از آن یاد می کرد. همانطور که گفته شد بعد از تشویق نظام وفا شروع به شاعری کرد و چند شعر به سبک خراسانی و در قالب سنتی سرود، این گونه شعر گویی عطش طبع او را رفع نمی کرد.
او در 23 سالگی قطعه «ای شب» و «قصه رنگ پریده» را سرود و بخشی از آن را منتشر کرد و در محافل ادبی شگفتی بر انگیخت که انکارها و مخالفت های زیادی به دنبال داشت، پایان جنگ جهانی اول و پیامد های سیاسی _اجتماعی آن هر روز شاعر دل آزرده را منزوی تر می کرد و جنگل های سر به فلک کشیده او را به سمت خود می خواند تا اینکه افسانه از طبع او تراوش کرد، انتشار افسانه خشم ادیبان و انتقاد و اعتراض آنان را برانگیخت؛ اما نیما هیچ وقت دلتنگ نمی شد و به کار خود ادامه می داد.
او بیش از هر کسی به فرجام خوش این تجربه امیدوار بود و به تاملات خود ادامه داد، تا زمینه را کاملا برای دگرگونی قالب و محتوا در شعر مساعد ساخت و در سال 1316 «ققنوس» از خاکستر های «افسانه» پر و بال گستراند.
شعر تمثیلی «ققنوس» همان شکل و بیان کاملا تازه ی شعر فارسی بود که هم از قید تساوی و قافیه سنتی آزاد است و هم تخیل و شکل ارائه آن با آنچه در شعر گذشته فارسی مطرح بود کاملا تفاوت دارد.
نیما یوشیج فردی بود که در بحرانی ترین تاریخ معاصر ایران زیست اما توانست حدود پنج یا شش دهه را به نام خود کند تلاطم های جنگ های عالمگیر از یک طرف و تلاطم های روحی نیما که از عشق های ناکام او نشئت گرفت از طرف دیگر و بعد از آ ن مهاجرت به بابل و آستارا و دوری و بیگانگی با زبان آن محل هیچ کدام مانع و سدی در راه تحول های نو او در شاعری نشد.
نیما بعد از ازدواج با عالیه جهانگیر به تبعیت از همسرش به آستارا رفت و به کار تدریس مشغول شد اما دوران سخت و تجربه های تلخی را پشت سر گذاشت، وی با وجود مشکلات و تحمل سختی های زیادی از هدف خود دور نشد، نیما علاوه بر تغییر و دگرگونی در ظاهر شعر توانست محتوای شعر را نیز متحول کند.
از نظر او شاعر کسی است که چکیده زمان خود باشد و بتواند ارزش ها و ملاک های زمان را در شعر خود منعکس سازد و به اصطلاح فرزند زمان خویشتن باشد.
بر این اساس نوعی محتوای اجتماعی برای شعر زمان خود پیشنهاد کرد که قبل از این مطرح نبود، او چه گفتن و چگونه گفتن را در شعر دستخوش تغییر کرد و کاری کرد که افراد جامعه و مردم عامه بیشتر متوجه اوضاع سیاسی و اجتماعی باشند.
نیما با شعر گفتن نوعی تلنگر به روح افراد جامعه می زد و آنها را هوشیار می کرد که در شهر چه رویدادهایی رخ مي دهد.
سرانجام در 15 دی ماه سال 1338 در تهران چشم از جهان فرو بست و پیکرش را در امامزاده عبدالله دفن کردند.
درسال 1372 بنا به وصیت نیما پیکرش را به خانه اش در یوش منتقل کردند و در حیاط خانه به خاک سپردند.
تو را من چشم در راهم شبا هنگام
که می گيرند در شاخ «تلاجن» سايه ها رنگ سياهی
وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم؛
تو را من چشم در راهم.
شبا هنگام، در آن دم که بر جا، درّه ها چون مرده ماران خفتگان اند؛
در آن نوبت که بندد دست نيلوفر به پای سر و کوهی دام.
گرم ياد آوری يا نه ، من از يادت نمی کاهم؛
تو را من چشم در راهم...
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰