کد خبر:۱۶۶۴۴۰
به مناسبت دومين سالگرد شهيد راه جهاد علمي -2
خاطراتي از شهيد عليمحمدي از زبان اساتيد و دانشجويان
ترم بعد قرار بود دكتر كوانتوم ارائه كند، اما غافل از اينكه ترم ششم هم ميرسد و كلاس كوانتومي كه دكتر نيمه تمام گذاشتند و رفتند...
به گزارش خبرنگار سياسي «خبرگزاري دانشجو»، در آستانه سالگرد شهادت دكتر عليمحمدي، دانشمند هسته اي ايران، برخي از اساتيد و دانشجويان وي خاطرات خود را باز گفتند.
دكتر حميدرضا مشفق (استاد): روزي با دكتر عليمحمدي در اتاق كارش مشغول بحث كاري بوديم كه ناگهان تلفن همراهش زنگ زد، پس از صحبتش با تلفن كمي ناراحت بود.
پرسيدم چي شده؟ با ناراحتي از اين شاكي بود كه تقاضايي از او شده كه در يكي از جلسات دانشگاه كه برايش مهم بوده شركت نمايد، اما وقت نداشت (در همان ساعت كلاس داشت) و ميگفت كه اولويت اصلي كار او كلاس درسي است و نبايد وقت دانشجويان را هدر دارد هر چند جلسه نيز براي امور دانشگاهي بود و به نظرش مهم، اما كلاسش را به همه چيز ترجيح ميداد.
زينب صداقتمنش (دانشجو): از سال اول كه بودم زمزمههايي راجع به وجود درسي به اسم كوانتوم شنيده بودم و با توجه به تصوري كه از اين درس داشتم و جذابيت و در عين حال كمي! سخت بودنش با خودم ميگفتم كاش استادي كه قراره اين درس رو باهاش بگذرونم از اساتيد برجسته دانشكده باشد.
گذشت تا ترم 4، همه منتظر بوديم تا درسهاي ترم بعد و اساتيد مربوطه اعلام بشوند. قبل از اعلام رسمي يكي از بچهها رفته بود پيش استاد و فهميده بود كه دكتر عليمحمدي قرار ترم بعد كوانتوم را ارائه كنند. خبر پخش شد و ما هم با ذوقزدگي خاصي اين موضوع رو به همديگر ميگفتيم. يادش به خير نذرهايي كه سرهمين موضوع به ظاهر ساده كرده بوديم.
غافل از اينكه ترم ششم هم مي رسه و كلاس كوانتومي كه دكتر نيمه تمام گذاشتند و رفتند.....
علي معتضدي (دانشجو): دكتر فصل آمار كوانتومي را درس داده بود و من سركلاس نبودم. براي امتحان پايان ترم كه داشتم مسائل را حل ميكردم به يك مسئله جالب برخوردم و چون سركلاس نبودم نتوانستم منظور سوال را بفهمم. پيش دكتر رفتم و به او سوال را نشان دادم و بعد گفت: الان وقت ندارم فردا بيا.
فردا كه رفتم ديدم گفت ديگه فرجه حل سوال تمام شده و من سوال حل نميكنم و من هم با خود گفتم حتماً اين سوال را نميدهد بنابراين بيخيال حل آن سوال شدم چون سرمان هم براي كنكور شلوغ بود، در حالي كه به نظرم سوال خوبي آمده بود! خلاصه فرداي آن روز كه سرجلسه امتحان نشسته بودم ديدم آخرين سوال امتحان همان سوال بود و دكتر سرجلسه به من نگاه كرد و خنديد! من هم نگاه كردم و توي دلم .... و خنديدم و .... نهايتاً هم 18 شدم به خاطر همان سوال.
خدا بيامرزد دكتر را. مرد فعال و با اراده و پشتكاري بود كه البته ويژگيهاي اخلاقي خاص خودش را داشت و روي هم رفته مرد بزرگي بود كه از دستش داديم و من هميشه در كارهاي علمي او را به عنوان يكي از الگوهاي ايراني خود قرار دادهام و خيلي وقتها يادش ميكنم، اميدوارم راهش همچنان ادامه يابد.
علي اكبر چاهه (دانشجو): سال 88 با شهيد دكتر عليمحمدي درس مكانيك كوانتومي داشتيم، دكتر ما وروديهاي 86 دانشكده را از همان ترم 1 و 2 كه با ايشان درس فيزيك پايه 1 و 2 داشتيم ميشناخت. يكي از دوستانم كه نسبتاً درس خيلي خوبي هم داشت و جزو دانشجويان برتر ورودي از نظر معدل بود، به طور منظم در كلاسها حضور پيدا نميكرد تا اينكه يك روز دكتر مرا در صحن دانشكده ديد و از من در مورد او و دليل غيبتهايش سوال كرد و گفت كه به او بگويم حتماً در اسرع وقت پيش دكتر برود و چون غيبتهايش زياد شده بايد درس را حذف كند.
من كه مي دانستم حذف اين درس به معناي پنج ساله شدن اوست از دكتر خواستم كه اين بار را اجازه دهد تا او از اين به بعد سركلاسها حاضر شود. دكتر هم گفت حالا بگو حتماً پيش من بيايد تا ببينيم چه مي شود.
پس از آنكه به وي پيام دكتر را رساندم پيش دكتر رفته بود و به او قول داده بود به طور منظم در كلاسها شركت كند و دكتر هم پذيرفته بود.حساسيت استاد نسبت به دانشجويانش برايم فراموش نشدني است.....
ساناز كريمي (دانشجو): سه شنبه بود دقيقاً يك هفته قبل از شهادت استاد، چند تا از بچهها رو ديدم كه همگي داشتن به يك سمت لابي نگاه ميكردن برايم جالب شد كه برم پيش بچهها و بپرسم كه به چي نگاه ميكنن، به دكتر و دو تا از بچههاي خفن (از لحاظ درسي!) دانشكده كه الان رفتن آمريكا! از دور فقط اختلاف قدشون بود كه برامون جالب بود ولي واسمون جالبتر بود كه بفهميم دارن در مورد چي صحبت ميكنن، بحث سر خارج رفتن بود يكي از بچهها از دكتر پرسيد استاد چرا خارج نرفتين، اون يكي مي گفت چرا شما تمايل نداريد كه به بچهها recommendation بديد، خب چه اشكالي داره كه بچهها برن خارج، وقتي مي تونن اونجا موفقتر باشن و ....
خيلي از اين حرف ها. استاد مثل هميشه بعد از تموم شدن سخنان بهش يك لبخند خيلي معنادار زد انگار يه عالمه حرف داشت براي گفتن ولي ترجيح دادن حرفي نزنن. انگار كه مي دونستن مخاطبانشون تصميمشون رو گرفتن شايد هم فكر ميكردن .... ولي چيزي كه من هميشه به عنوان شاگرد استاد بهش ايمان دارم اينه كه با همه مشكلاتي كه همهمون ميدانيم در كشورمون وجود داره اعتقاد داشتن كه بايد موند، سخت تلاش كرد و ايران آباد ساخت...
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰