کد خبر:۱۷۴۹۸۶
اولین قدم ها بر خاک دوکوهه
دوکوهه چطور دوکوهه شد!
درست است که شبها به خاطر نداشتن برق و حتی چراغ والور، همه جا سیاه و سرد بود و حتی لَنگ تهیه آب خوردن میماندیم، ولی غمی نداشتیم؛ چرا که دیگر حالا برای تیپ خودمان یک پادگان داشتیم!
گروه فرهنگي «خبرگزاري دانشجو»؛ ساعتی از ظهر نگذشته است که ناگاه خود را در مقابل دوکوهه می یابیم. «ما حتی مکان صحیح دوکوهه راهم نمیدانستیم. همین قدر شنیده بودیم که قبل از ورود به اندیمشک، به فاصله ده کیلومتری این شهر، در دست راست جاده، یک پادگانی کنار خط آهن تهران ـ اهواز قرار دارد؛ همین و بس. وقتی از پل دوکوهه گذشتیم و از دروازه پادگان عبور کردیم، آنچه که در برابر چشمانمان میدیدیم، با تصویری که از یک پادگان نظامی متعارف در ذهن داشتیم، زمین تا آسمان تفاوت داشت. مات و مبهوت به اطرافمان سر میچرخاندیم و با نگاههایی متحیر به همدیگر اشاره میکردیم؛ یعنی که اینجا دیگر کجاست؟!
دوکوهه، از پادگان، فقط اسمش را داشت. ساختمانهای سیمانی و پنج طبقه، نیمهساز، بی در و پیکر و عجیب سوت و کور، فاقد برق و آب و تلفن. یکی از برادرها به طعنه گفت: عجب! غلط نکنم اینجا را از روی نقشه خرابههای تخت جمشید ساختهاند!»
حالا فهمیده بودند خودشان باید آستین ها را بالا بزنند، چرا که تا دو-سه روز آینده سیل رزمندگان اعزامی از تهران و قم و همدان و... بر خاک های دوکوهه سرازیر می شد.
«دیگر معطل نکردیم و به سرعت دست به کار شدیم. دور تا دور محوطه زمین صبحگاه پادگان، مقدار زیادی بلوک سیمانی روی زمین ریخته بود؛ با استفاده از همین بلوکها، چارچوبهای فاقد پنجره ساختمانها را مسدود کردیم. برای پوشش چارچوبههای فاقد درِ اتاقها هم، از پتوهای جنگی استفاده کردیم و چون هیچ رقم موکت یا میز و صندلی در دسترس نداشتیم، با چیدن بلوکهای سیمانی بر روی هم و کشیدن پتوی جنگی روی آنها، یک سری میز و صندلی ابتکاری درست کردیم... درست است که شبها به خاطر نداشتن برق و حتی چراغوالور، همه جا سیاه و سرد بود و حتی لَنگ تهیه آب خوردن میماندیم، ولی غمی نداشتیم؛ چرا که دیگر حالا برای تیپ خودمان یک پادگان داشتیم!
منبع:کتاب «همپای صاعقه»- به نقل از برادر مجتبی صالحی پور
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰