وقتي كه بچه نداريم!
آخرین اخبار:
کد خبر:۱۷۷۳۸۵
زندگي شخصي سيمين و جلال-1/مقدمه سنگي بر گوري آل احمد

وقتي كه بچه نداريم!

ما بچه نداریم، من و سیمین. بسیارخوب. این یک واقعیت. اما آیا کار به همین جا ختم می‌شود؟
گروه فرهنگي «خبرگزاري دانشجو»؛ ما بچه نداریم، من و سیمین. بسیارخوب. این یک واقعیت. اما آیا کار به همین جا ختم می شود؟ اصلاً همین است که آدم را کلافه می‌کند. یک وقت چیزی هست. بسیار خوب هست. اما بحث بر سر آن چیزی است که باید باشد.
 
بروید ببینید در فلسفه چه طومارها که از این قضیه ساخته‌اند. از حقیقت و واقعیت. دست کم این را نشان می‌دهند که چرا کمیت واقعیت لنگ است. عین کمیت ما. چهارده سال است که من و زنم مرتب این سوال را به سکوت از خودمان کرده ایم.
 
و به نگاه و گاهی با به روی خود نیاوردن، نشسته‌ای به کاری و روزی است خوش و دور برداشته‌ای که هنوز کله‌ات کار می کند و یک مرتبه احساس می‌کنی که خانه بدجوری خالی است.
 
و یاد گفته‌ آن زن می‌افتی -دختر خاله‌ مادرم- که نمی‌دانم چند سال پیش آمده بود سراغمان و از زبانش در رفت که: تو شهر، بچه‌ها توی خانه‌های فسقلی نمی‌توانند بلولند و شما حیاط به این گندگی را خالی گذاشته‌اید... و حیاط به این گندگی چهارصد و بیست متر مربع است.
 
اما چه فرق می کند؟ چه چهل متر چه چهل هزار متر. وقتی خالی است، خالی است دیگر. واقعیت یعنی همین! و آنوقت بچه‌های همسایه توی خاک و خل می‌لولند و مهمترین بازیهاشان گشت و گذاری روزانه سر خاکروبه دانی محل که یک قاشق پیدا کنند یا یک کاپوت ترکیده. یا صبح است با نم‌نم بارانی و تو داری هوا می‌خوری.
 
درد سکر‌آور ساقه‌های جوان را به هدایت قیچی باغبانی لمس می‌کنی که اگر این شاخه را بزنم … یا نزنم … که ناگهان سوز و بریز بچه‌ همسایه از پشت دیوار بلند می‌شود و بعد درق … صدایی. و بله. باز پدره رفت سر کار و دو قران روزانه بچه را نداده.
 
و خدا عالم است مادر کی فرصت کند و بیاید به نوازش بچه و آن وقت شاخه که فراموش می‌شود هیچ - اصلاً قیچی باغبانی که تا هم الان هادی احساس کشاله رفتن ساقه‌ها بود، به پاره آجری بدل می‌شود در دستت که نمی‌دانی که را می‌خواستی با آن بزنی.
 
یا توی کوچه، دخترک دو سه ساله‌ای، آویخته به‌دست مادرش و پا به پای او، به ‌زحمت می‌رود و بی‌اعتنا به تو و به همه‌ دنیا، هی می‌گوید «مامان، خسته مه...» و مادر که چشمش به جعبه آینه‌ مغازه‌ها است یک مرتبه متوجه نگاه تو می‌شود.
 
بچه‌اش را بغل می‌زند، همچون حفاظت بره‌ای در مقابل گرگی و تند می‌کند و باز تو می‌مانی و زنت با همان سوال. بغض بیخ خرت را گرفته و حتم داری که زنت هم حالی بهتر از تو ندارد.
 
و همین باعث می‌شود که از رفتن به هرجا که قصد داشته‌اید منصرف بشوید، یا فلان دلخوری را بهانه کنید و باز حرف و سخن و باز دعوا و باز کلافگی و آخر یک روز باید تکلیف این قضیه را روشن کرد.
 
پربازدیدترین آخرین اخبار