کد خبر:۱۷۷۵۰۴
زندگي شخصي سيمين و جلال-2 / مقدمه سنگي بر گوري آل احمد
وقتي كه اطبا گفتند: بچه؛ بيبچه!
اما اگر این همه کافی بود که پس از چهارده سال هنوز در متن نگاههای ما و در حاشیه سکوتهامان و در زمینه هر جر و منجری این بیتکلیفی خوانده نمیشد ...
به گزارش گروه فرهنگي خبرگزاري دانشجو؛ و درست همانطور معلوم نیست به کجا؟... و همین مشغله فکری چه بهدادم میرسیده است که گاهی اصلا فراموش میکردهام که شدهام مشتری پر و پا قرص آزمایشگاهها.
هر ماه یک بار و هر بار پس از یک دوره تستو ویرون و ویتامینآ و عصاره جگر و پانگادوئین … تا شاید در هر میدان یکی به تعداد حریفان بیفزایی. اینها همه درست. توجیه علمی قضیه و دیدار واقعیت.
اما اگر این همه کافی بود که پس از چهارده سال هنوز در متن نگاههای ما و در حاشیه سکوتهامان و در زمینه هر جر و منجری این بیتکلیفی خوانده نمیشد و اصلا بدیش این بود که از همان اول بهمان نه نگفتند و خیالمان را راحت نکردند.
و همین جوری بود که اطبای وطنی نان یک همکار اطریشی خودشان را هم توی روغن انداختند. آخر هرچه بود میتوانستم بنشینم و باد به غبغب بیندازیم و قیافه بز مرده بگیریم که: «بله. فرنگ هم رفتیم و فایده نداشت.»
و چقدر خرج! دیگر خیال کردهاید که ما سر گنج نشستهایم... و حال آنکه هیچکس خیال نکرده بود که ما سر گنج نشستهایم و اصلا همین جوری بود که میدیدم یا شهیدنمایی است یا خودنمایی یا توجیه یا عذر و برای که؟ و برای چه؟ و برای اینکه آدمیزاد بهر صورت خودش را از تک و تا نمیاندازد!
و تازه مگر قضیه فرنگ از چه قرار بود؟ از این قرار که وقتی همه لنگ و لگدهامان را در رم و پاریس زدیم، در وین من تنها رفتم سراغ یک طبیب اطریشی که استاد سیار دانشکدههای مونیخ و زوریخ و یک ایخ دیگر بود.
یعنی یک شهر دیگر با پسوند ایخ. درست همینطور و یک روز صبح از 5/7 تا 5/8. و بعد از همه آن حرفها که از همکارهای تهرانیاش شنیده بودم در آمد که: «بله. اگر خیلی علاقمندی باید یک سال زیر نظر باشی... و اسم و رسم بیمارستان را هم داد. و چه جور زیر نظر؟ -مدام توی رختخواب. روزی چقدر گوشت و چقدر شیر و هیچ سیگار و ابداً الکل و آنقدر تستوویرون و ویتامین آ... و لابد عصاره جگر و پانگادوئین... بله باقیش را خودم حفظ بودم.
یا اینکه برو خودت را بسپار به سرنوشت و البته که ما این کار دوم را کردیم. چون علاوه بر اینکه اروپا فرموده بود، راه اول روزی صدتومان خرج داشت و یکسال مرخصی اداری میخواست و بیخودنمایی و شهیدنمایی حتما آن یارو خیال کرده بود که من سر گنج نشستهام یا پسر اوتورخان اعظمم. احمق! اگرچه تقصیر او نبود. چرا، بود. اسمش بود «اولدو فردی» بهمین کج و کولگی.
اینجوری: oldo fredi. اصلا ایتالیایی و استاد سیار طب در سه شهر ختم شده به ایخ. هنوز کارت اسمش را دارم و آدرس بیمارستانش را. با یک باسمه رنگی پشتش. یک عمارت کلاه فرنگی، وسط جنگلی از کاج و آنورش یک دریاچه و قایقی با بادبان سفید رویش.
عینا؛ خر رنگکن رجال بواسیری مملکت. که تا وزیر شدند خودشان را برسانند! احمق! سه سال بعد سر قضیهی یک سقط جنین توی همان پسکوچههای کهنهی وین گیرش آورده بودند و ده بزن. درب و داغانش کرده بودند. بیخود نیست که فحشش نمیدهم.
کسی که واسطه مراجعه من به او شد بعدها برایم گفت. دکتر اشتراس را می گویم. میگفت: یکی از همین شوهرهای علاقمند به تخم و ترکه، مثل من، سر قضیه سقط جنین مخفیانه زنش، که لابد یکی از این قرتی قشمشمهای منتظر الهالیوود بوده و نمیخواسته تن و بدنش از شکل بیفتد.
حضرت را گیر آورده بود و با جماعتی از دوستان چنان مشت و مالش داده بودهاند که شش ماه تمام کمرش توی همیان گچی بوده. هنوز هم با چوب زیر بغل راه می رود. بله، تا آخر عمر. اینجوری شد که ما تن به قضا دادیم.
اما من هرچه فکرش را میکنم نمیتوانم بفهمم. یعنی میتوانم. قضا و قدر و سرنوشت و همه اینها را با همان توجیه علمی، همه را میفهمم. اما تحملش ساده نیست. عین درسی که نفهمیدهای و ناچار ذهنی نشده است.
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰