کد خبر:۱۹۴۸۷۳
سیری در راهیان نور شمال غرب و مناطق عملیاتی کردستان؛
بهنامها هنوز هستند، نامشان محمد است ...
وقتی از محمد داستان کارش را پرسیدم خیلی قشنگ جواب داد که برادرم چند سالی بود خادمی منطقه را میکرد و ...
گروه فرهنگي «خبرگزاري دانشجو»؛ وصفش را شنیده بودم، نوجوانان سیزده سالهای که منطقه میروند، عملیات میروند، راهشان که نمی دادند به بهانه پشت جبهه و کمک در ایستگاه صلواتی با التماس به فرمانده ها راهی منطقه می شدند، بعضی ها شان که زبان حرف زدن خوبی نداشتند، ساکت زیر صندلی های اتوبوس مخفی می شدند و وقتی به منطقه می رسیدند جایشان لو می رفت و البته کار از کار گذشته بود.
این بار کمی متفاوت بود، چند کیلومتر خاکی را طی کرده بودیم، پیچ های پی در پی، جاده باریک، تازه رسیدیم به ابتدای یادمان، معروف بود به یادمان خانم شیخان، تپه ای در نقطه صفر مرزی و مشرف به مرز باشماق و شهر پنجوین عراق.
راهیان نور شمال غرب را امسال خیلی جدی تر تعریف کرده بودند، برای راه اندازی یادمان هایی که پذیرای زائران باشند خیلی تلاش شده بود، از سرتاسر ایران خادمین شهدا ثبت نام کرده بودند تا برای شهدا کار کنند، امکانات مطقه محدود بود، خادمین داخل کانکس ها استراحت می کردند و با طلوع آفتاب کارشان شروع می شد.
شیارها و سنگرها را بازسازی می کردند، گونی های سنگر را پر می کردند، استراحتگاه آماده می کردند، نمازخانه یادمان هنوز آماده نشده بود، ایستگاه صلواتی هم زیر آن آفتاب گرم صفای زیادی داشت با شربت آبلیمو خنک جگر بچه های خادم و زائران شهدا را صفا می داد.
بین بچه ها نگاهم را چرخاندم، یکی از خوزستان آمده بود یکی از بومی های کردستان بود، چیزی که نظر همه را به خود جلب می کرد لباس های بومی بچه ها بود.
طرح جالب امسال این بود که خادمین لباسهای بسیجی کردی به تن کنند تا کمی شبیه مردم منطقه باشند، برای بچه ها هم جالب بود لباسي كه دست مایه شوخی بچه ها شده بود.
خیلی هاشان به سختی آن را به تن کرده بودند، خوب که نگاه کردم هیکل ضعیف و کوچکی را میان جمع خادمان دیدم، مسئول یادمان او را به همه معرفی کرد اسمش محمد بود، قد کوتاهی داشت، وقتی سنش را پرسيدم گفت 14 سال دارد.
همه بچه ها با تعجب به او نگاه می کردند و سوال مشترکشان این بود که چگونه او را به منطقه راه داده بودند، آن هم برای کار سختی مثل خادمی!
تحمل شرایط سخت منطقه برای او و هم سن هایش غیر قابل تصور بود اما این داستان برای اولین بار نبود وصفش را شنیده بودم، نوجوانان زیادی که در سنین شادی و سرگرمی شان همه لذت های تابستان خود را ترک می گفتند تا چند ماه را در بین رزمندگان زندگی کنند و مانند آن ها جهاد کنند.
وقتی از محمد داستان کارش را پرسیدم خیلی قشنگ جواب داد که برادرم چند سالی بود خادمی منطقه را می کرد و وقتی از منطقه بر می گشت از خوبی های خادمی تعریف می کرد امسال که وقت ثبت نام رسید با اصرار من و درخواست از دوستانش نام من را هم نوشت تا همراه با او به منطقه بیایم.
داستان برایم آشنا بود آن قدر در کتاب های دفاع مقدس مثلش را شنیده بودم که انگار تاریخ داشت تکرار می شد! فقط تفاوتش در خمپاره و آتش دشمن بود؛ مدل آتشبار دشمن عوض شده بود!
دیگر گلوله مستقیم تانک نبود که تلفات می گرفت! گلوله مستقیم ماهواره تلفاتش بیشتر است بچه های کوچک و بزرگی که قرار بود تابستان امسال پشت اینترنت و ماهواره بنشینند همه جزو تلفات این جنگ به حساب می آیند!
اما محمد آمده بود تا در این جمع نباشد آمده بود تا جزء تلفات نباشد!
آمده بود تا راه شهید بهنام محمدی الگوي نوجوانان شجاع و مدافعان خرمشهر و حسین فهمیده ها را ادامه دهد.
شاید توانش بیشتر از یک پر کردن گونی نبود حتی شاید نمی توانست گونی را بلند کند؛ جالب بود كه بمب روحیه همه بچه ها بود هرکس رد می شد و او را می دید با نگاهش تحسینش می کرد.
وقت حضور ما فرماندار مریوان آن جا حاضر بود و از منطقه بازدید می کرد با دیدن محمد ناخود آگاه به تحسین محمد پرداخت و از ابتدای بازدید محمد را در کنارش همراه کرد!
وقت کارها و سختی ها همه خادمین به محمد نگاه می کردند انگار از روی محمد خجالت می کشیدند و تنبلی فراموششان می شد!
اینجا همه با سختی خو می گیرند کاری غیر از سختی نیست و اینجاست که سید اهل قلم که شهید شد گفت: بسیجی عاشق کربلاست، کربلا منشا سختی در راه خداست عاشق کربلا که باشی سن و سال نمیشناسی، خادمی شهدا راه عشق است سختی در این راه هم ما رایت الا جمیلاست ...
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰