قطعه اي از آسمان
محمدرضا محقق:چند ساعتي مي شود كه نامه اي از توي پاكت در نياورده ام، نه اين كه فكر محمد، ديگر توي دلم وول نخورد، ولي انگار جور ديگري شده، انگار ديگر جلو تنفسم را نمي گيرد. خودم هستم، اما او هم هست. بودنمان ديگر در هم ادغام نمي شود، مثل آن روز صبحف توي اتوبوس.
با نبودنش راحتم و بودن جديدش يكجورهايي انگار كمتر اذيتم مي كند همه اش حس نمي كنم دارد از من دل مي كند يا فرار را بر قرار ترجيح مي دهد. شايد هم اين اتفاقات نو، اين احساس هاي تازه من به خاطر نامي باشد كه سر همه زبان ها، خوب مي چرخد.
نامي كه نمي توان نشنيده اش گرفت و با شنيدنش نمي توان بهش فكر نكرد، نامي كه آن قدر بزرگ است كه ... چه مي شود گفت. حتي خيالبافي هم اين جا شاعرانه مي شود. شعر، گاهي براي اين نام ها دلش تنگ مي شود: خرمشهر.
بعضي كلمات هست كه دل آدم با شنيدنش دستخوش تغيير مي شود. يك تغيير برق آسا حالا خوب يا بد؛ مثلاً عاشورا دل آدم را داغ مي كند، خون آدم را به جريان مي اندازد، غمي زيبا و دلنشين سراسر وجود آدم را فرا مي گيرد و مهم تر از همه، عاشورا، آدم را به فكر فرو مي برد و يك چراي بزرگ مي گذارد جلو خيلي چيزها و از همه مهمتر جلوي همين زندگي روزمره خودمان كه نكند.... يكي از آن كلمه ها هم خرمشهر است، معروف به خونين شهر، شهر خون.
شايد راز اين تكان هاي دل، موقع شنيدن اين كلمات، جمله معروف آن بزرگ باشد كه مظلومانه مي گفت: در عالم رازي هست كه جز به بهاي خون، فاش نمي شود. و خاتم انگشتري خرمشهر، جايي است كه در آن عكس معصوم برادرانم سال ها پيش دورش حلقه زدند و سرود پيروزي سر دادند: مسجد خرمشهر
بزرگترين نقاشي شكوه ايران، بزرگي ايمان و هزار و يك كلمه ديگر. هميشه وقتي به مناسبتي يا از سر اتفاق در جايي چمشم به آن عكس مي افتد، احساس مي كنم هستم، بودني از جنس تكيه زدن به دژي مستحكم.
اين حرف ها كه يادم مي آيد، با خودم مي گويم، آيا اين من همان مني است كه براي آمدن به اين سفر بي ميل و دو دل بود؟ همان آدم مردد ميان زمين و هوا، همان ... نمي ترسم از اين كه به خود جواب بدهم، دقيقاً بله! اين آدم همان است كه آن چنان بود و اين چنين شد.
ما آدم ها، نيازمند يك جرقه ايم هر چند كوچك، ولي آگر همان جرقه به كمكمان بيايد، آن وقت مشتعل مي شويم و غليان آتش وجودمان را، هيچ سدي نمي تواند مانع شود. خرمشهر! خرمشهر عزيزم! همه اينها را از تو دارم.
*كم كم خودم را بين بچه ها پيدا مي كنم يك دست شده ايم با آن چفيه هاي سفيد راه راه چهار خانه. و بعضي ها هم كه پيشاني بند دارند و ندارند مثل گل هاي شقايق ميان سپيدي گلايل ها مي درخشند. نوشته هاي روي پيشاني هايشان را كه مي خوانم چشم هاي برق مي زند: سپاهيان محمد (ص)، يا زهرا (س)، راهيان كربلا جانم فداي رهبر و ...
و اين آخري ها كه ميان اسم ها، بوي ديگري دارند. اصلاً انگار سهم آدم هاي خاصي هستند. مگر مي شود اتفاقي اين پيشاني بندها به اين بچه ها رسيده باشد. نكند رازي ديگر در كار است؟ يا حسين (ع)! يا اباالفضل!
*اين جا فضا مهياست، تا ياد چيزهايي بيفتي كه دلت مي خواهد. حرف آن پيبشاني بندها بود با دلم كه اين هر جايي دل من ياد بهشت افتاد. بعد از ساعت ها، دست بردم توي پاكت و در گذر از، خرمشهر اين شعر، كه محمد برايم نوشته بود، در آمد. خدايا؛ يعني يك راز ديگر؟!
سكوت ثانيه تنگ است برنمي گردي- شعار باديه ننگ است برنمي گردي- تمام خلوت شب انحناي فاطمه بود- تو را چه مي شودي هست، برنمي گردي- دلم جوانه زد و آفتاب جاري شد- و مثل عاطفه سنگ است برنمي گردي- شتاب كن كه فلق روي صبح تابيده- و خواب شب زده رنگ است برنمي گردي- صفاي باطن گل، طوطياي پروانه- كنون كه دست به چنگ است برنمي گردي- خدا خودش همه شب با ستاره ها مي گفت- دگر چه وقت درنگ است برنمي گردي- سلام خاطره ام روي دار، حلق آويز- دلم به ياد تو ننگ است برنمي گردي- هميشه با دلم از عشق يار مي گفتم- به كام عشق شرنگ است برنمي گردي.
باران مي بارد، يا چشمان من به دلم وصل مي شوند؟ نمي دانم اطرافيان كه دور و برم هستند نيز اين نسيم را حس مي كنند؟ نسيمي كه دارد گونه هايم را آهسته و مكرر مي بوسد...
*بچه ها توي اتوبوس دم گرفته اند و سينه مي زنند و اين پسرك هشت – نه سال كه نمي دانم چه جوري و از كجا همسفر ما شده، چه كودكانه و ساده، اما دليرانه مي خواند و به همه اشك مي دهد. احساس مي كنم، در اين موقع با بقيه صميمي ترم، وقتي همه با هم يك كار را انجام مي دهيم. مثلاً همين سوگواري و سينه زني، دلم محكم مي شود كه كساني هستند مثل من كه هوايم را دارند.
وقتي دست هايمان با هم بالا و پايين مي رود و به سينه ها نوازش مي دهد، توي دلم از خودم خوشم مي آيد. خلاصه اين كه اين وقت هاي ناب عاشقي احساس مي كنم تنها نيستم.
حالا ديگر حواسم با زاويه صداي اين كودك مداح تنظيم مي شود و صداي شعرش شاعرانگي هايم را به ياد مي آورد. حالا ديگر، با او زمزمه مي كنم و دست من هم دستي مي شود، نوازنده آهنگ و فا:
بوي سيب و حرم حبيب و حسين غريب و كرب و بلا...
*داريم به مسجد خرمشهر نزديك مي شويم و نمي دانم چرا به محض پارك كردن اتوبوس و پياده شدن، تمام دلم از ياد محمد – حالا ديگر دوست دارم بگويم عزيز – پر مي شود. يكي دلتنگي دوست داشتني ميان اين همه دوست يك نوا و همراه به دلم چنگ مي زند: «چنگ دل، آهنگ دلكش مي زند...»
*و اين پيرمرد و نگاه هايش پشت در مسجد، روي صندلي نشسته و به عصايش هم تكيه زده، نگاه هايش دلم را مي لرزاند و با نگاهم حرف مي زند. جلوتر مي روم و سلام مي كنم بي رد و بدل شدن حتي كلمه اي ديگر، يادم مي اندازد كه روزي روزگاري، دلي داشته از جنس آفتاب و باران، باران هاي زمين خورده، نگاه تر و زمين جماران.
پيرمرد و درياي حضورش مرا در مسجد به ظهور مي رساند، مسجدي كه دور تا دورش پر از عكس هاي بي كلام تزيين شده. خداي من! با اين نگاه ها چه بگويم؟ با اين آشناهاي غريب، خدايا! تو را در خانه ات مي خوانم به نام نگاه هايي كه هواي حضور مرا دارند.
تك تك از همين پايين، شهدا را به نام، در دلم صدا مي زنم و با هر يك درد و دل مي كنم. اصلاً دوست دارم توي مسجد خرمشهر بنشينم و خيالبافي كنم، مگر نه اين كه آدم جايي تخيل مي كند كه راحت است و آرام. و دل من آرام گيرد به نام گل سرخ، درخانه دوست. راستي! پير مرد! «خانه دوست كجاست؟»
از شفق خون رنگ نگاه تو مي پرسم، از كه سراغ بگيرم خانه اي را كه گم كرده ام و برادري را كه به فراموشي سپردم! راستي، پيرمرد! اوضاع دلت چطور است و روزگار بر وفق مرادت مي چرخد يا ... نا گفته پيدا بود از نگاه اولت، پير مرد را با درياي غم هاي كهنه اش، به زخم رفتن مي سپارم و فقط شايد ... دعا!
*خرمشهر اين نام، برازنده كدام كوچه و خيابان و ميدان است. نمي دانم شايد شهرهايي كه از خاك شلمچه ساخته اند و به اين ويرتين هاي شيك، بيايد. شايد هم من شهر را اشتباه آمده ام.... بگذريم و بماند!
دروع نمي گويم به دلم، خانه انگار خالي است از صاحب خانه، رنگ ها زود غبار مي گيرند و مي روند. اگرآيينه اي باشد، مرا نشان خواهد داد به خودم و اگر هم نه... خرمشهر مال ماست و ما، امت پير جماران.
*با بچه ها، توي مسجد دور هم جمع مي شويم، تا عكس يادگاري بگيريم، عكس يادگاري هم از آن كارهاست! عكس يادگاري كنار يادگارها، شايد براي به يادگار ماندن پيش فرزندانم يا نوه هايم باشد. بعضي از بچه هاي شوخ اردو، توي مسجد هم شيطنت مي كنند؛ ولي نمي دانم چرا اصلاً نمي توانم از آنها دلگير شوم و يا حتي ....
*تيك و چند بار ديگر اين صدا با نور فلاش، ما را جزو يادگاري ها مي كند. حواسم نيست، شايد الان بيشتر متوجه آن رديف بالايي عكس ها باشم. صاحبان و راويان قهقهه مستانه و عندربهم يرزقون. حالا ديگر در متن شهر رهبر هستيم. همان طفل سيزده ساله كه رهبر امام بود. فهيمده ترين حسيني كه مي شود تصور كرد. حسين فهيمده. هنوز هم نو و تازه است اين كلام آسمان: رهبر ما آن طفل سيزده ساله اي است كه نارنجك به خود مي بندد و زير تانك مي رود.
*«السلام عليك يا فاطمه زهرا» هميشه خانه مرا ياد مادر مي اندازد و خاك به ياد باران و من كه هميشه بوي خاك باران خورده، مستم مي كند. درباره شلمچه نمي شود حرف زود. فقط بايد مثل يك بچه خوب، رهاتر از باد و تندتر از ابرهايي كه انگار آرام از بالاي سرت جلو مي روند، راه بيفتي و دنبال مادرت بگردي. و ديگر حتي كلمه به فقر بيشتر شبيه است تا ياراي قلم. گفتم: رهاتر از باد پس؛ باد، ما را با خود خواهد برد. سلام؛ شلمچه!
*از اسمش بر مي آيد يا بگذار اين طور بگويم، اسمش بوي عشق مي دهد. خواهش مي كنم صبر كنيد، اجازه دهيد اين لحظه ها را ثبت كنم. مگر من چه قدر توان نوشتن دارم. مگر قلم من چه قدر قدرت دارد. آخر اين لحظه ها بايد در تاريخ، براي تاريخ، براي فردا بماند يا نماند؟ من قرار است آنها را ماندگار كنم؟
*كودك ديگر دست پدر و مادر را رها كرده و خودش مي دود. صورت مجيد به خاك ساييده مي شود. حسين، ضجه مي زند. خواهر، چادرش را با باد تقسيم مي كند. مادر، نماز مي خواند. انگار خدا هم اين جا هست.
بوي كوير، ابوالفضل را از غربت روي حسين نديدن، درخواهد آورد و دل زينب آرام خواهد گرفت. كدام روضه...؟! كنار نعش پدري كه روي دست نامردي مانده است. نه، بيرون نمي روم آمده ام كه اين جا بمانم، آمده ام كه بيرون نكنند و نمي كنند.
آن طرف تر گروهي از جوانان، سينه مي زنند، ذكر مي گويد راستي! تا يادم نرفته بگويم كه صداي گريه هاي شلمچه نرم تر از بال كبوتري بود، كه در محراب لمس كردم، رقص باد، خاك را به غبار روبي زنگار دل هايمان مي خواند و غبار معطر خاك شهدا، لايروبي مان مي كند مطمئن مي شويم كه خدايي هست و دست و دلمان را به غروب مي سپاريم و اعتماد مي كنيم به هديه اي كه مادر از آن سوي مدينه برايمان فرستاده است: غروب شلمچه.
شلمچه، اين غروب ها، مال اين حرف ها نيست و نه از جنس كلمه اي كه ساخته دست بشر باشد. مگر كلمه اي كه بداني، كه بفهمي از دل آسمان پايين آمده و نازل شده بر تو: چه حزين مي خواند سيد حسن، اين نجواي معصومانه را بخوان سيد بخوان:
مي روم مادر كه اينك كربلا مي خواندم ـ از ديار دوست يار آشنا مي خواندم، واي من گر در طر يق عشق كوتاهي كنم- خاصه وقتي يار با بانگ رسا، مي خواندم ذوالجناح رزم را گاه سحر زين مي كنم- مي روم آنجا كه ناي نينوا مي خواندم.
*قدري جلوتر رفتيم و خاك شلمچه را با گام هاي برهنه مان آشنا تر كه نه، صميمي تر كرديم. ساعي بعد، سيد بلندگوي دستي را در دست گرفته و غمناك چشم هايش را بر هم گذاشته و رو به جمع آهسته مي خواند: چه غمگين و حسرت بار مي خواند، سيد حسن اين كلمه هاي نحيف را: رنجور شده اي. بخوان سيد، بخوان:
بيا عاشقي را رعايت كنيم- ز ياران عاشق حكايت كنيم، از آنها كه خونين، سفر كرده اند- سفر بر مدار خطر كرده اند، از آنان كه خورشيد فريادشان- دميد از گلوي سحر زادشان، عزاي كهنسال را عيد كرد- شب تيره را غرق خورشيد كرد، از آنها كه پيمانه لا زدند- دل عاشقي را به دريا زدند، بيا با گل لاله بيعت كنيم- كه آلاله را حمايت كنيم، حمايت ز گلها، گل افشاندن است- هم آواز با باغبان، خواندن است.
*شلمچه كم كم از حضور ما خالي مي شد و بر ظهورمان مي افزود. بچه ها جمع مي شدند تا گروه شويم و برگرديم سمت ماشين، اين پاهاي برهنه به اين سياهي شب، مي آمد. راستش را بخواهي، همه چيز اينجا به همه چيزش مي آيد.
رفتن ما از شلمچه با يك اتاق همراه شد. سيد حسن آمد يك شعر آخ! ببخشيد يادم رفت اين آقا سيد را معرفي كنم. سيد حسن خوانند همان دو شعر كه بيش تر گفتم، در مناطق جنگي كار مي كند؛ يعني خادم زائران است. البته فقط آن جا نيست هر جا بوي شعر باشد، سيد هم هست. يعني هر جا نه، ولي خب خيلي جاها هست. مگر كم است مجلس اهل بيت توي اين مملكت؟! سيد، آن مجالس را شركت مي كند. باور كن آن قدر بزرگ است و مهربان، مطمئنم راضي نيست از او تعريف كنم.
داشتم مي گفتم سيد آمد شعر سوم را بخواند، كه گلويش گرفت. بنده خدا فقط توانست دو بيت از شعرش را آن هم توي اتوبوس و در حال خستگي و كوفتگي بچه ها بخواند ولي تعريف از خود نباشد! من حواسم جمع جمع بود. مي دانستم كلام سيد، حرف خداست كه روي لب هاي او جاري مي شود.
*البته، دقيق ياد نمي آيد. شايد هم اين شعر را ده سال پيش، جايي آن طرف تر شنيده بودم شايد آن طرف مصر زير سايه اقاقي هاي رها.
روزگار كينه پرور، عشق را از ياد برد- باز چون سابق، كلاه عاشقان را باد برد
تا هواي صاف را بال پر كركس گرفت- آسمان از سينه ها خورشيد خود را پس گرفت
*به خانه برمي گرديم من و او. مخفي از ديگران ديگر. فانوس را مي دهم به دست سيد حسن مهديار، كتاب مقدس را باز مي كنم و شروع مي كنم به هجي كردم رمز رمز: امام حسين (ع) ايستاد و خطبه اي كربلايي خواند؛ اما بعد... مي بنيد كه كار دنيا به كجا كشيده است! جهان تغيير يافته، منكر روي كرده است و معروف چهره پوشانده وا ز آن جز ته مانده ظرفي، خرده ناني و يا چراگاهاي كم مايه باقي نمانده است...
زنهار! آيا نمي بينيد حق را، كه بدان عمل نمي شود و باطل را،كه از آن نهي نمي گردد، در اين هنگام مومن بايد به لقاي خدا مشتاق باشد. پس اگر اين چنين است، من در مرگ جز سعادت نمي بينيم و در زندگي با ظالمان جز ملامت، مردم، بندگان حلقه به گوش دنيا هستند و دين جز بر زبانشان نيست، آن را تا آنجا پاس مي دارند كه معاش ايشان از قبل آن مي رسد، اگر نه، چون به بلا امتحان شوند، چه كم هستند دينداران.
*از بعد از ظهر ديروز تا مروز صبح كه سومين روز سفرمان به مناطق جنگي جنوب است، حسي غريب دارم. غريب تر از آنكه حتي بتوانم رويش متمركز شوم يا به آن دقيقاً فكر كنم شايد فقط بتوانم آرام، از كنار آن بگذرم و به نسيمي از آن كه جانم را مي نوازد، دلخوش باشم. يادت هست كه توي مسجد خرمشهر درباره چه كسي با تو حرف زدم؟
اين صدا از كجا مي آيد و اين جمله از دهان چه كسي به سمت نگاه من پرتاب مي شود؟ بي آن كه فرصت كنم به اهميت يا بي اهميتي اين سئوال فكر كنم، دور و بروم را مي نگرم و فقط بچه هايي را مي بينم كه مثل خودم غرقند چند لحظه اي به آسمان خيره مي شوم و يادم مي آيد كم كم يادم مي آيد:
نام: محمد حسين
نام خانوادگي: فهميده
فرزند: محمدتقي
تاريخ تولد: 16/2/1346
محل تولد: قم (روستاي سراجه)
سومين فرزند خانواده اي در بين هفت خواهر و برادر با پدري كه بناست و كارگر با همان دست هاي مقدس و پينه هايش و برادري بزرگ تر كه شهد شهادت به كام او نيز گوارا آمد.
كنار تمام اينها، يادت مي ماند كه حسين قبل از انقلاب هم اهل مبارزه بود. اعلاميه امام را در قم و كرج پخش مي كرد و همكاري جوان و پر تحرك براي كميته انقلاب اسلامي بود.
عجب حكايتي است اين سكوت و كم تحركي و آدم هايي از اين دست. مي گويند حسين كمتر اهل حرف زدن بود بعيد هم نيست از چنين جواني كه اهل شكيبايي باشد. تو يه حادثه سرش به شدت زخمي شده بود ولي هيچ سر و صدايي از خودش نشون نداد!
درباره فهميده ترين حسين دوران خيلي حرف ها هست كه خودش يك تاريخ است، ولي شايد همه آنها توي ذهن من نماند فراموششان كنم يا حتي...
چند تا چيز هست كه حسين را در رسيدن به فهميدگي خيلي كمك كرد: آن خانواده مذهبي و متدين، محيط شهر قم و روح شكوفاي او.
تمام اين زلال هاي شبگون كه مثل افتادن تصوير ماه در آب حوض آن خانه قديمي، دل آدم را مي برد، توي كلمه آفتابي رهبر دل ها، در آن ملاقات صميمي با خانواده فهميده دوران تابيد: بروز چنين حوادثي كه نشاي از تربيت صحيح و اصالت هاي خانوادگي است. صرفاً در محيط هاي اسلامي جلوه گري و نورافشاني مي كند.
پدر رو مي كند به من – حالا چرا من؟ - و با همان لحن معلوم نيست – اما هست- از كجا صميمي، شده مي گويد: زيارت حضرت معصومه (س)، حسين يكي از برنامه هاي دائمي و مستمرش همين زيارت حضرت بود.
دلم باز مي شود. پر مي گيرم كه ديگر اين حرف، بيمه مي كند لحظه هاي سفرم را، مشتاق مي شوم انگار غريبه اي يك مرتبه كاري مي كند، حرفي مي زند،نشانه اي مي دهد كه دلت را به دست مي آورد و باورت مي كند و باورت مي شود كه كسي هست.مثل ما غريبه نيست./انتهاي پيام/