«سید الاسرای ایران» «فزت و رب الكعبه» گویان رفت
خبر شهادت اميرسرتيپ خلبان آزاده حسين لشگري با آنچه درباره او مي دانيم و شنيدهام، گران بود و سهمگين و اين تدارك كلمات، از جانب دل و ديده ماست و از حلقه رندان آسماني.
گفتن از كسي كه 18 سال اسارت را با رشادت و صبر تحمل كرده و تا آخرين لحظه بر مدار ولايت باقي مانده، كمي سخت است يا كمي كم از بيش «صد چمن خون داديم، خون بهايش با كيست؟»
درباره او و براي او به دام واژه هاي اشارت و كنايت پناه برديم و به تشبيه و استعارت تا به اندازه لياقت واژهها و عنايت دلهاي آگاه، لحظهاي بر خوان گسترده ياد او، جان گيريم و ... رستگار شويم.
خودپرستي
يا عشق؟
درد
يا بي دردي
عاشقان برگردند
يا تو بر مي گردي؟
ختم ساغر
تقديم به ساحت قدسي شهيد حسين لشگري كه زودتر به منزل رسيد
هر كه دلارام ديد از دلش آرام رفت
چشم ندارد خلاص هر كه در اين دام رفت
ياد تو مي رفت و ما عاشق و بيدل بديم
پرده برانداختي كار به اتمام رفت
ماه نتابد به روز چيست كه در خانه تافت
سرو نرويد به بام كيست كه بر بام رفت
مشعلهاي برفروخت پرتو خورشيد عشق
خرمن خاصان سوخت خانه گر عام رفت
عارف مجموع را در پس ديوار صبر
طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت
گر به همه عمر خويش با تو برآرم دمي
حاصل عمر آن دم است باقي ايام رفت
هر كي هوايي نپخت يا به فراتي سوخت
آخر عمر از جهان چون برود خام رفت
ما قدم از سر كنيم در طلب دوستان
راه به جايي نبرد هر كه به اقدام رفت
همت سعدي به عشق ميل نكردي ولي
مي چو فروشد به كام عقل به ناكام رفت
غروب/ داخلي/ ايوان مدائن
حالا تو بيا بنشين مقابلم، زانو بزن ميان اين دنياي غروبي و اين درياي جنوبي، بيا بنشين تا از شب گيسوي كسي بگويم، بزرگا مردا كه او بود كه رفت كه نيامده بود تا برود و پندار ما اين است كه ...
او هرگز پا به دنياي دون نگذاشت، او تمام مدت در تدارك دل دريايي خود بود.
واقعيت را قبول كن، او اهل ما نبود!
صبح/ خارجي/ صحرا
دوان دوان رفتيم تا سر موقع برسيم فكر مي كرديم پيش و بيش از همه «ما» از «او» ييم، و «او» مال ماست.
گمان مي كرديم صحرا خلوت باشد، هنوز گرگ و ميش پيش از طلوع بود.
شنيده بوديم كساني كه با آمدن «آفتاب» از خواب «بيدار» شوند، نمازشان قضاست! اما اشتباه مي كرديم، اشتباهي تاريخي.
غافلگير شديم، «آقا» زودتر آمده بود، گفت: دلم براي اين «صياد» تنگ شده بود! تنگ شده بود!
ظهر/ خارجي- داخلي/ كربلا- دل
«جون»، غلام سيه چرده ابي عبدالله با خود مي گويد: «يعني مولايم، مثل بقيه اصحاب، موقع جان دادن به بالين من هم مي آيد و سر مرا هم به زانو مي گذارد نوازشم مي دهد؟»
و آقا آمد، آمد و سر «جون» را به دامان گرفت. اين «آقا» عجب دنياي مينوي مسحور كننده اي دارد ميان اين همه، ذره ذره رنگ و لعاب دنيا زدگان.
خدايا! آن بالا چه خبر است؟ كسي چيزي مي داند، براي اين يك حرف، آيا در خانه كسي هست؟!
شب/خارجي/ آسمان
مثل اينكه 18 سال در شب ظلماني بماني و دم برنياوري! بعضيا ميگن خياله، ولي ما خيالو ديديم، خيليا ميگن محاله، باشه، ما محالو ديدم...
نه! برادر! اشتباه نكن «شب عاشقان بيدل» به درازي گيسوي يار هم كه باشد بوي بهشت مي دهد، فكرش را بكن «آقا» همدم لحظههايت باشد!
اين زندان 16 ساله - و در اصل 18 ساله - كجاي عراق بوده است؟
رد گيوههاي پاره و كهنه حجه ابن الحسن (عج) را مي شنوم، باور كن مي شنوم!
كي؟/كجا؟/چگونه؟
شهيد اميرسرتيپ خلبان آزاده حسين لشگري، متولد 1331 در قزوين، پس از گذشت 18 سال اسارت، در 17 فروردين 1377 آزاد شده و به ایران اسلامی بازگشت.
با آغاز جنگ تحمیلی به خیل مدافعان کشور پیوست و پس از انجام 12 ماموریت هواپیمای وی مورد اصابت موشک دشمن قرار گرفت و مجبور به ترک هواپیما شد که نهایتاً در خاک دشمن به اسارت نیروی های بعثی صدام درآمد.
از دوران 18 ساله اسارتش مدت 8 سال را با حدود 60 نفر دیگر از همرزمان در یک سالن عمومی و دور از چشم صلیب سرخ جهانی نگهداری شد.
پس از ماجرای قطعنامه، وی را از سایر دوستان جدا نمودند و قسمت دوم دوران اسارت وی آغاز شد و 10 سال به طول انجامید.
بعد از معرفی او به صلیب سرخ، 2 سال طول کشید تا اجازه خروج وی از عراق و بازگشت به ایران اسلامی داده شود.
به دليل جراحات دوران اسارت روزي بيش از 20 نوع دارو مصرف مي كرد.
«او» در 19/5/88 در بيمارستان لاله به شهادت رسيد.
سحر/خارجي/«آقا»
فزت و رب الكعبه
حال تو بيا بنشين مقابلم، زانو بزن ميان اين دنياي بي غروب و اين درياي بيكران.
بيا و بنشين تا از لب گيسوي كسي بگويم، بزرگ مردي كه او بود، كه رفت، كه نيامده بود، تا برود و پندار ما اين است كه ...»
مردان خدا پرده پندار دريدند يعني همه جا غيرخدا يار نديدند
/انتهاي پيام/