اي روح ليله القدر، حتي اذا مطلع الفجر
آخرین اخبار:
کد خبر:۴۰۱۷۸
ارادتي به ساحت قدسي علی(ع)؛

اي روح ليله القدر، حتي اذا مطلع الفجر

 اينكه نام و ياد علي (ع) در شب هاي بي نظير و خطير و تكان دهنده و رستاخيري «قدر» به جلا و جلوه اي ديگر گونه مي رسد، خود اشارتي است و رمزي بر مرز ايمان و عشق و ولايت و محبت در كنار با ديگران با اغيار.

گروه معارف - در جغرافياي شناخت ملكوت ظهور و بروز حضرت بوتراب، جان پيامبر، علي ابن ابي طالب (ع) چه زمان و زمانه اي بهتر و گيراتر و جامع تر و مانع تر از رمضان و شب هاي قدر. اينكه نام و ياد علي (ع) در شب هاي بي نظير و خطير و تكان دهنده و رستاخيري «قدر» به جلا و جلوه اي ديگر گونه مي رسد، خود اشارتي است و رمزي بر مرز ايمان و عشق و ولايت و محبت در كنار با ديگران با اغيار.

در شناخت ويژگي هاي وجودي امام علي‌(ع) هيچ راهي جز زانو زدن در برابر تاريخ رستاخيري حضرت و آموختن از رشحات معنوي آن بزرگوار نيست.

با علي بايد علي را شناخت هم آنچنانكه مي توان ذراتي از بازتاب انديشه و سيره و سيرت او را در ياران و محبان او ديد.

هر يك از رستاخيزيان تاريخ چندان چون مالك اشتر نخعي، يا سلمان فارسي يا ميثم تمار يا مقداد يا ابوذر، هر يك جلوه اي كوچك و زميني از بارش باران آسماني عشق و ايمان و معرفت و اعتقاد و عظمت اهورايي مولا هستند.

شب قدر، شب تنبه و تذكر است، براي انسان كه در مجاورت قرآن مكتوب و قرآن ناطق، حق را ببيند و برگزيند.

به مناسبت شب هاي قدر و يادگذاري مقام و شان غير قابل توصيف حضرت امام علي بن ابيطالب (ع)، در غروري جانانه در ميان و ميانه گفته ها و شنيده ها و ديده ها به رشحات جان فزا و تكان دهنده شاعري شيعي رسيديم و همان را برگزيديم براي درنگي در ساحت قدسي مولايمان.

شعر زيباي «در سايه سار نخل ولايت» سروده استاد علي موسوي گرمارودي به راستي و درستي در تاريخ شعر سپيد فارسي، يگانه و تكانه ايست كه جان را مخاطب و دل راه مراقب مناقبي مي سازد كه در آن ساري و جاري است با چشم جان به نيوشيدن اين شهد نوشين رضا مي نيشينيم و در آستانه شب هاي قدر و ياد مولاي قدر، امام علي ابن ابيطالب (ع) نخل ولايت را چونان سايه سار ايمان و اعتقادمان به پناه مي گيريم.

اميد، كه در وقتي مقتضي و واسع، به بيان نكاتي ناب از اين در كمياب بپردازيم و قلبمان را به نور حضرت عشق، روشن و آرام سازيم.

شعر در سايه سار نخل ولايت از جمله مصفاترين، زلال ترين، زيباترين، معتبرترين، جدي ترين، شيعي ترين و جانسوزترين واحدهاي انديشه انديشمندان شيعي در مقام و منقبت حضرت مولاست.

اين شعر، سراسر مشحون و سرشار از اشارات وحياني و تنبهات و تذكارهاي انديشگي ولايي است كه در هيئت شعر سپيد و قامت يك زمزمه عارفانه، جان و دل را بي تاب و بي قرار خلاصه خداوند، حضرت مولا، شهسوار آفرينش، جان پيامبر، علي (ع) مي نمايد.

مبارك باد بر تو خواننده عزيز جان، نيوشيدن شعر سراسر طهور «در سايه سار نخل ولايت».

يا علي

 ***

خجسته باد نام خداوند، نيکوترين آفريدگاريد.

از تو در شگفت هم نمي توانم بود

که ديدن بزرگيت را، چشم کوچک من بسنده نيست:

 ور، چه مي داند که بر ديواره ي اهرام مي گذرد

يا بر خشتي خام.

تو، آن بلندترين هرمي که فرعونِ تخيّل مي تواند ساخت

و من، آن کوچکترين مور، که بلنداي تو را در چشم نمي تواند داشت

***

درشتناک چون خدا بر کائنات ايستاده اي

و زمين، گويچه اي ست به بازي در مشت تو

و زمان رشته اي آويخته از سر انگشت تو

و رود عظيم تاريخ، جوباري

که خيزاب امواجش،

از قوزک پايت در نمي گذرد

وز بند شمشيرت، سر فرعونان، آويزان.

***

پايي را به فراغت بر مريّخ، هِشته اي

و زلالِ چشمان را با خون آفتاب، آغشته

ستارگان را با سرانگشتان، از سرِ طيبَت، مي شکني

و در جيب جبريل مي نهي

و يا به فرشتگان ديگر مي دهي

به همان آسودگي که نان توشه ي جُوين افطار را به سحر مي شکستي

يا، در آوردگاه،

به شکستن بندگان بت، کمر مي بستي

***

چگونه اين چنين که بلند بر زَبَرِ ما سوا ايستاده اي

در کنار تنور پيرزني جاي مي گيري،

و زير مهميز کودکانه بچّگکان يتيم،

و در بازارِ تنگِ کوفه...؟

***

پيش از تو، هيچ اقيانوس را نمي شناختم

که عمود بر زمين بايستد...

پيش از تو، هيچ خدايي را نديده بودم

که پاي افزاري وصله دار به پا کند،

و مَشکي کهنه بر دوش کشد

و بردگان را برادر باشد.

آه اي خداي نيمه شب هاي کوفه تنگ.

اي روشن ِ خدا

در شب هاي پيوسته ي تاريخ

اي روح ليلة القدر

حتّي اذا مَطلعِ الفجر

اگر تو نه از خدايي

چرا نسل خدايي حجاز «فيصله» يافته است...؟

نه، بذرِ تو، از تبار مغيلان نيست...

***

خدا را، اگر از شمشيرت هنوز خون منافق مي چکد،

با گريه ي يتيمکان کوفه، همنوا مباش!

شگرفيِ تو، عقل را ديوانه مي کند

و منطق را به خود سوزي وا مي دارد

***

خِرَد به قبضه ي شمشيرت بوسه مي زند

و دل در سرشک تو، زنگارِ خويش، مي شويَد

اما:

چون از اين آميزه ي خون و اشک

جامي به هر سياه مست دهند،

قالب تهي خواهد کرد.

***

شب از چشم تو، آرامش را به وام دارد

و توفان، از خشم تو، خروش را.

کلام تو، گياه را بارور مي کند

و از نـَفـَست گل مي رويد

چاه، از آن زمان که تو در آن گريستي، جوشان است.

سحر از سپيده ي چشمان تو، مي شکوفد

و شب در سياهيِ آن، به نماز مي ايستد.

هيچ ستاره نيست که وامدارِ نگاه تو نيست

لبخند تو، اجازه ي زندگي ست

هيچ شکوفه نيست کز تبار گلخند تو نيست

***

زمان، در خشم تو، از بيم سِترون مي شود

شمشيرت به قاطعيّتِ «سِجيّل» مي شکافد

و به رواني خون، از رگ ها مي گذرد

و به رسايي شعر، در مغز مي نشيند

و چون فرود آيد، جز با جان بر نخواهد خاست

 ***

چشمي که تو را ديده است، چشم خداست

اي ديدني تر

گيرم به چشمخانه ي عَمّار

يا در کاسه ي سر بوذر

 ***

هلا، اي رهگذاران دارالخلافه!

اي خرما فروشان کوفه!

اي ساربانان ساده ي روستا!

تمام بصيرتم برخي چشم شمايان باد

اگر به نيمروز، چون از کوچه هاي کوفه مي گذشته ايد:

از ديدگان، معبري براي علي ساخته باشيد

گيرم، که هيچ او را نشناخته باشيد.

 ***

چگونه شمشيري زهراگين

پيشاني بلند تو، اين کتاب خداوند را، از هم مي گشايد

چگونه مي توان به شمشيري، دريايي را شکافت!

***

به پاي تو مي گريم

با اندوهي، والاتر از غمگزايي عشق

و ديرينگي غم

براي تو با چشمِ همه ي محرومان مي گريم

با چشماني: يتيم ِ نديدنت

گريه ام، شعر شبانه ي غم توست...

***

 هنگام که به همراه آفتاب

به خانه ي يتيمکان بيوه زني تابيدي

وصَولتِ حيدري را

دستمايه ي شادي کودکانه شان کردي

و بر آن شانه، که پيامبر پاي ننهاد

کودکان را نشاندي

و از آن دهان که هَرّاي شير مي خروشيد

کلمات کودکانه تراويد،

آيا تاريخ، به تحيّر، بر دَرِ سراي، خشک و لرزان نمانده بود؟

در اُحُد

که گلبوسه ي زخم ها، تنت را دشتِ شقايق کرده بود،

مگر از کدام باده ي مهر، مست بودي

که با تازيانه ي هشتاد زخم، برخود حدّ زدي؟

***

کدام وامدار تريد؟

دين به تو، يا تو بدان؟

هيچ ديني نيست که وامدار تو نيست

***

دري که به باغ ِ بينش ما گشوده اي

هزار بار خيبري تر است

مرحبا به بازوان انديشه و کردار تو

***

شعر سپيد من، رو سياه ماند

که در فضاي تو، به بي وزني افتاد

هر چند، کلام از تو وزن مي گيرد

وسعت تو را، چگونه در سخنِ تنگمايه، گنجانم؟

تو را در کدام نقطه بايد به پايان برد؟

تو را که چون معني نقطه مطلقي.

الله اکبر

آيا خدا نيز در تو به شگفتي در نمي نگرد؟

فتبارک الله، تبارک الله

تبارک الله احسن الخالقين

خجسته باد نام خداوند

که نيکوترين آفريدگاران است

و نام تو

که نيکوترين آفريدگاني.

 /انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار