جادهاي در پيش رو دارم که پاياني ندارد
در کنار مرگ ـ اين تنها پرستاري که دارم
ماندهام بيدار، نقش مرگ خود را مينگارم
جادهاي در پيش رو دارم که پاياني ندارد
خستهام، اما هنوز آسيمه سر ره ميسپارم
هر کجا باشم تو را هستم که داري خانه در من
مرگ من بادا اگر از خانه پا بيرون گذارم
بال هاي بستهام را، رفتن پيوستهام را
دست هاي خستهام را از تمناي تو دارم
جستوجو کردم، نديدم هيچ جا آيينهام را
من کدامين اخترم کاين گونه بيرون از مدارم؟
کاش بعد از مرگ حتي، آن منِ پنهان بيايد
تا بکارد شمع آتشناک اشکي بر مزارم
من نميدانم کدامين باد موعود مرا برد
تا به دنبالش گذارد سر هياهوي غبارم
بي آنكه ببينمش، مي ميرم
كلمه اي چند در همنفسي با سرگشتگي فراق «امام» مان حضرت حجت(عج) باز مي گويد ببين! شايد كسي باشد!
جاده چه بي سوار، بي غبار، غنچه نوشكفته پرپر شده اميدهاي جواني ام، گذشته ام،كودكي ام، معصوميت هاي از دست رفته ام، پدرم، نمازهايم در ايوان بي حصار آن غروب خونرنگ و خدايي پشت سر آن «آقا»ي پير و دوست داشتني ام كه از مسير رد محاسنش رود جاري عشق بازي با عصمت خدا، بي تابم مي كرد.
حالا، با دست و دلي شكسته و نگاهي كه از پس پرده اشك، چيزي بر اين پيدا نيست، بر ايماني مي لرزم كه سال هايي نه چندان دور، خيلي دورتر از اين جهان نزديك شدن همه چيز به همه چيز، تاب و توانم بود. قوت و قولم.
اگر دست دهد، در روزهاي سخت ادامه در امتداد اين عمر سينه اي كه به زودي به صاحبش برخواهم گرداند. كلمه اي چند در باب «سرگشتگي» فراق امام و صاحبمان خواهم نوشت.
برادرم! خواهرم!
دست دلم خالي است! براي اين هم نفسي به دعاي چند و ياري حضورت احتياج دارم
دستم مي لرزه
باز مي گويد ببين! شايد كسي باشد!