مراببر به زمان و زمانه اي ديگر
ما هماره موظفيم تا آرمان هايمان را در مطابقتي معقول با واقعيات و جريانات روزمره بسنجيم و سعي در تکاپويي متعادل داشته باشيم والا هر دو حالت غير از اين مي تواند اساسا حضور ما را از عرصه معادلات اجتماعي کاملا يا به تدريج حذف کند.
در حالت اول، اگر دست از آرمان هاي هنري برداريم و به صورتي يکپارچه به جريان روزمرهگي ها بپيونديم تبديل به عناصري بي هويت و باري به هر جهت خواهيم شد که کم کمک مرزهاي ميان زندگي انساني و حيواني را درمي نورديم و به اسافل انديشه و عمل تنزل می يابيم.
و در حالت دوم هم که بي توجه به واقعيت ها و داشته ها و نداشته ها و مختصات خود و جامعهيمان،صرفا به حرافي و تکرار شعارهاي بي شعوري که از پشتوانههاي عملي و باشندگي هاي نرم و سخت افزاري کار بي بهره اند بپردازيم به تدريج تبديل به آدم ها و افکاري مي شويم که متعلق به فضاهايي موهوم و ماليخوليايي اند و جايي در جامعه ندارند و بايد روانه موزهها شوند و يا حتي سمساري ها و در بعضي مواقع هم انباري ها!
***
نمونههاي عيني اين دو نوع تفکر و روش را در گذشته و اکنون جامعه رسانهاي مان داشته ايم.
از برخي طيف هاي جريان هنري رشد يافته در "حوزه هنري" سال هاي نه چندان دور که در اين نهاد معظم و عريض و طويل، هنر را براي هنر مي خواستند و بعضا هم بي آنکه بدانند چه مي خواهند بر طبل ابتذال مي کوبيدند گرفته تا افرادي موسوم به "جبهه فرهنگي انقلاب" که مدتي هم تحت عنوان مجله "سوره" يادگار شهيد آويني مشغول اين نوع فضاسازي ها از قسم دومش بودند و متاسفانه در بسياري از مواقع کم مايگي افکار يا بهتر بگوييم انگاره هاي خود را با افزايش رنگ و لعاب ارزشي جبران مي کردند!
افکاري با مختصات گنگ و تنگ که به زور هم که شده مي خواهد مردمان را به بهشت موهوم خود رهنمون شود!
نتيجه اين جهد ماليخوليايي که خود را محور و مناط هنر انقلاب مي داند هم با تمام خطرناکي اش گاه به جاهاي باريکي مي رسد و از آن جمله، کشف دوستانمان در همين گروه که "راه اندازي شبکه هاي اختصاصي قرآن در راستاي لائيک کردن فضاي تلويزيون است"!
در نظر اول باور اين چنين نظريه پردازي هايي مشکل است اما متاسفانه واقعيت دارد و اينها همگي از نتايج همان فضاي دو قطبي کاذب و کم مايه است که با مفروضاتي غلط و دگم راه به خطا مي برد و سر از چنين مواضع تکان دهندهاي درميآورد.
البته اين مجال جاي طرح انحرافات فکري و عملياتي اين دوستان نيست و همين مختصر اشاره هم به مناسبت مقدمه اين نوشتار بود؛ لکن در ادامه اين بحث را که به سهم خود اهميت قابل توجهي دارد خاصه از جهت جايگاه و تابلويي که دوستان براي سردر تريبون هايشان انتخاب مي کنند،ادامه خواهيم داد.
البته و هزار البته اينکه ما با اين دوستان در عين تنافرها و تفاوت هاي فکري و عمليمان در يک نکته –حداقل- مشترکيم و آنهم نقد صريح و ستيهنده و البته دوستانه است - بنا نيست تعارف کنيم!-
***
به نظر مي رسد سريال «پنجمين خورشيد» نمونه بسيار خوبي براي بازتابيدن خواست مديران سيما از مناسبت سازي سريالي در چنين مواقعي باشد.
يک سريال بيخطر با موضوع و ايده و بازي و خلاصه همه مؤلفههاي خاصي که براي اين بي خطر سازي لازم است.
مصالح سريال عبارتند از يک داستان حتي المقدور ساده و عادي با پيرنگي بي رنگ و خنثي که بشود در اثناي روايت و خلال درام، مقاديري خرده فرمايش اخلاقي را قاطي کار کرد و در نهايت معجوني متناسب با اين شاخصه ها را در پاستوريزه ترين شکلش تحويل آنتن داد.
البته شک نداريم بخشي از اين متد، نتيجه اجتناب ناپذير بازخوردهاييست که بعضي محصولات سال هاي پيش براي رسانه به همراه داشته است.
فراموش نکرده ايم سريال «بزنگاه» را که سال گذشته از شدت ابتذال و فحاشي در قالب ديالوگ ها و خشونت و وهن به مخاطب در قالب ادا و اطوارها و لودگي هاي بازيگران، فرياد همه را برآورده بود.
سريال پنجمين خورشيد از ابتدايي ترين وجوه هنرورزانه تصويري و نيز از مقولات بي اهميتي مثل درام خوب، روايت جذاب ايده پردازي مناسب و چيزهايي از اين دست، بي بهره بود و نبايد هم از منتقد با وجدان و مخاطب حرفه اي توقع داشت که از نداشتهها و نديده ها براي يک اثر، کرامات ببافد!
کدام مصلحت مهمتر از ذائقه و تربيت ذهني و تصويري مخاطبان رسانه فراگير که به اين سادگي دستخوش ندانم کاري و ساده پسندي و خنثي سازي اين وآن مي شود و گويي کسي هم به فکر نيست و «کان لم يکن شيئا مذکور»ا!
چرا بايد مخاطبان يک جامعه انقلابي در برابررسانه ملي، حسرت آثاري مثل "کليد اسرار" را بخورند که محصول يک جامعه و حکومت لائيک است؟!
خجالت آور نيست؟
منابع غني و گنجينه هاي معرفتي مان کم است يا هنرمند و فيلمساز مؤمن و انقلابي نداريم؟
بايد کار به جايي برسد که رهبر فرزانه و داناي راز انقلاب سينه سپر کند و به ميدان بيايد و معصومانه و در مظلوميتي حيرت انگيز از مديران رسانه ملي بخواهد که به هنرمندان مؤمن و متعد و انقلابي ميدان بدهند و يا در سخنان اخيرش از موج سازي جومونگ اظهار تاثر و انتقاد نمايد و ضمن برشمردن ضعفهاي محتوايي و متني اين اثر مديران رسانه را به توجه نسبت به متنهاي فاخر و گنجينههاي ارزشمند ملي و ديني مان فرا بخواند!
واقعيت اينست که با تزريق مقاديري خرده فرمايش شبه اخلاقي و نمادسازي از ظواهر اسلامي و انقلابي آنهم در سطحي ترين شکلش، نمي توان توقع خروجي هاي کارآمد و تاثير گذار فرهنگي و هنري داشت و تا هميشه هم نمي توان به اين سيکل معيوب ادامه داد.
به قول يکي از دوستان تا کي قرار است انقلاب و نظام و جمهوري اسلامي، در فيلم ها و سريال هاي تلويزيوني در حد نشان دادن کلانتري ظهور و بروز داشته باشد؟!
به نظر مي رسد رسانهي ملي نيازمند يک خانه تکاني اساسي و حرفهاي به ويژه در حوزه تصميم گيري و سياست گذاري و البته بدنه برنامه سازي است.
نبايد اجازه داد خواستههاي واقعي و آرمان هاي معنوي مردم و منويات کارآمد و مدبرانه رهبري، بيش از اين معطل ندانم کاري و محافظه کاري و مصلحت سنجي هاي شخصي عده اي از مديران نهادهاي فرهنگي و هنري شود.
نبايد گذاشت اين بار بيش از اين بر زمين بماند؛ فردا دير است!!
با اين حال مي توان سريال پنجمين خورشيد را نيز به مدد همين تصاويري که ديديم و با در نظر داشتن حداقل و کف توقعات ما و استعدادهاي رسانه و استانداردهاي تلويزيون خودمان به نقد بگذاريم.
واقعيت آنست که رسانه ملي نشان دادهاست که در مواقعي چند توانسته است با بهرهگيري از پتانسيل بالاي هنرمندان عرصه تصوير در خلق مجموعه هاي ماندگار آنهم در قالب ها و ساحت هاي گوناگون به موفقيت هاي قابل توجهي دست يابد.
اين تلاشها و توفيق ها ناشي از آن چه در حوزه آثار فاخر و چه حتي در بخش طنز که برخلاف تصور عمومي از جمله سخت ترين حوزه هاي تصويري است، جلوه هاي مانگاري را آفريده است.
اما چرا اين دستاوردهاي قابل تحسين در عموم کارهاي سيما يا حداقل در بخش قابل توجهي از آن رخ نمي دهد؟
در همين سريال پنجمين خورشيد ما شاهد نوعي سطحي سازي و ساده انگاري مفرط چه به لحاظ مضمون و روايت و داستان پردازي و چه از جهت فرم و مختصات سخت افزاري کار هستيم.
مثلا گره سازي ها و گره گشايي هاي داستاني خيلي دم دستي و سنبل شده اتفاق مي افتند يا بازي بازيگران عموما باري به هرجهت و بدفرم است.
اين رنجوري که کاملا معلوم است بخشي از آن نتيجه سرعت بالاي ساخت فيلم و محدوديت زماني است، گاه خود را در نحوه ديالوگ پردازي ها و حتي کات خوردن هاي سريال هم نشان مي دهد.
ما مي توانيم بپذيريم و کاملا هم گردن نهيم که نبايد توقعي را که مثلا از مجموعه اي مثل «در چشم باد» داريم، از سريال پنجمين خورشيد داشته باشيم،اما نمي توان پذيرفت که يک سريال با درنظر گرفتن همه جوانب کار و محدوديت هاي اجتناب پذير و ناپذير، در نهايت تبديل به عاملي براي نقض غرض متوليان امر و خلاف مدعاي آنان شود؛ اين نقض غرض چيست؟
همان امري که اساس و شالوده حرکت کلي رسانه را در ابعاد وقالب هاي متنوعش تحت الشعاع قرار مي دهد؛ خلل و فقدان يک جريان برنامهريزي شده براي تربيت ذهني و ارتقاء معرفت بصري مخاطب.
اين نکته بسيار حياتي و غير قابل چشم پوشي را در ابعاد مختلفي مي توان سنجيد و با عيار رسانه ملي و توقع مخاطبان و بايستههاي فرهنگي و هنري سيما محک زد.
از جمله ايرادهايي که در برخي نقدها به سريال پنجمين خورشيد و ساير اقرانش مي گرفتند اين نکته بود در آنها رنگ و بوي ماه رمضان و نشانه گذاري هاي اين ماه و حال و هواي خاص آن مثل لحظات افطار و سحر وجود نداشت.
نگارنده معتقد است وجود اين موضوع الزاما به معنا -يا تضمين کننده-ي بهتر بودن يک اثر يا نزديک تر شدنش به اهداف مورد اشاره ما ندارد. چه بسا يک سريال پر از ظواهر ديني، ولي در باطن تهي و از مغز معارف بلند ايماني بي بهره باشد و بالعکس اثر ديگري گرچه از نمادها و مظاهر ديني و مذهبي کمتر نشانه اي داشته باشد اما در متن و بطنش داراي مفاهيم عميق و سرشار و تاثيرگذاري باشد که جان و دل مخاطب را دريافته و روزنه هايي از نور و حضور براي او بگشايد.
انتقادي که بر پنجمين خورشيد وارد است تهي بودن آن از هردوي اين موقعيت هاست!
واقعيت آنست که با گنجاندن چند ديالوگ شبه اخلاقي و خلق غير حرفهاي چند موقعيت باسمه اي نمي توان راهي به درون مخاطب بازکرد و در نهايت همه چيز در سطح مي ماند و در همانجا نيز به پايان مي رسد.
سيکل معيوب به فکر افتادن براي ساخت سريال هاي مناسبتي در آخرين لحظات و سپردن کار به دست کسانيکه پيش از اين هم قابليت هاي خود را نشان داده و چندان کارنامه درخشاني نداشتهاند در کنار ساخت و عرضهي با عجله و بي رمق اين آثار، نهايتا منجر به تبادر و تداعي تصوير و خاطره اي نه چندان دوست داشتني از سريال هاي مناسبتي در ذهن مخاطبان رسانه ملي مي شود.
حقيقت و واقعيت آنست که ما در انبان خاطراتمان از سريال هاي مناسبتي آثاري همچون «شب دهم» را داريم که هنوز بر تارک اين قالب برنامه سازي سيما در طول اين سال ها مي درخشد.
براستي چرا تجربه «شب دهم» به ندرت و رقت و اندکي ترحم برانگيزي مبتلا و عرصه از چنين توليدات با آبرو و فاخر و ارجمندي ميان تهي گشت؟