پا برهنه در بهشت (بخش اول)- محمدرضا محقق
حديث هول قيامت كه گفت واعظ شهر
كنايتي است كه از روزگار هجران گفت
نشان يار سفر كرده از كه پرسم باز
كه هر چه گفت بريد صبا، پريشان گفت
من و مقام رضا بعد از اين و شكر رقيب
كه دل به درد تو خو كرد و ترك درمان گفت
شايد اگر قرار بود در باره اين روزهاي پاييزي و اين پاييز بي نگار چيزي بنويسم، اين طور شروع ميكردم كه مثلاً اين زندگي ديگر ارزش ماندن ندارد يا اگر هنوز مقيد به آداب و شرايع و اميد و آرزو بودم تذكر مي دادم كه مثلاً «تا شقايق هست، زندگي بايد كرد»...
آن وقت، فرصت دست ميداد تا با باري از نوستالژي و خاطره و دلدادگي و غربت، از خاطراتم بگويم، از آنها كه بودند و ديگر نيستند از آنها كه هستند و ديگر نميگويند، ديگر ديده نمي شوند و ... بگذار بگويم آنها هم ديگر نيستند، نبودني، «نيست»تر، نبودني دردناكتر و غمي غمناكتر.
حال با اين سابقه قلمي و اين درد و رنجههاي حسي و اين فراز و فرودهاي دلي كه برق آسا و ملتهب از كنارههاي بي امان و موجا موج اين روزهاي سرد ميرود و ميآيد و بر دلم نهيب ميزند، نمي دانم چه كنم!
آه از اين روزگار بيبهار كه گلهاي وجود ميروند و خارهاي ناسوت ميرويند، بر بدنه دل و ديده و جهان و روح و هستي ما. نشود نماي اين رگههاي ناسوتي، در بر ما كه از لاهوت آمديم و مرغ باغ ملكوت بوديم، چه دردناك است و سواد دلهايمان چه غبار اندود.
اينك اما به استقبال يادبود و يادگذار مردي ميرويم كه شبهه اعلميت او دار فضاي معطر و خاكي «قم» راز دلهاي آسماني بود و بر هيب شكيبايي و شوكت و مكنت علمآوري و تهذيب او، در دلهايمان نقش خيال بسته است، نقش خيال!
به استقبال دلنوشته هايي مي رويم در سالروز رحلت تاريخ علم و اجتهاد، از سلوك پديدهاي كه چشم ما بود ميراز جواد آقاي تبريزي (ره)
روز پنج شنبه در قم گرد خواهم آمد و به ثلمهاي خواهم نگريست كه هرگز با هيچ چيزي پر نخواهد شد و خواهيم گريست.
السلام عليك ايهاالعبد الصالح. المطيع لله و لرسوله و لائمه الاطهار..../انتهاي پيام/