من، همين يك نفس از جرعه جانم باقيست
تقصير من نيست. آخر من سال هاي سال با رايحه هاي خوش و بكر و دوست داشتني پاكان و نيكاني بوده ام و ريسته ام ، كه در شريان هاي وجودم عطر دلدادگي و عشق و مستي پراكنده اند.
من با «دل» هايي نفس زدم كه توانستند در فضاي روحاني حضور ناب و بي غششان بال هاي روحم را مرتب كنند و به من درس عشق و مهرباني بياموزند.
من هنوز با خاطره آن كوچه ها و آن غروب ها، روزگار مي گذرانم. من هنوز با موسيقي آن صداي ناب و پخته و كهنه و دوست داشتني به خواب مي روم و بيدار مي شوم.
شور و شكوه آن مرد تنها، شكوه و شيدايي و هرماني از روزهاي من شده است، تقصير من نيست. اين هوا دست از سر من برنخواهد داشت و من كه وعده ماندن، در انتظار بودن و سنگين شدن پلك دلم را از وراي جاي خالي او به دلم داده ام.
با خودم، با او و با اين شب هاي تار كه معلوم نيست، آسمان، آفتابش را كجا برده و كي به دل هاي ما پس خواهد داد، نجوا مي كنم و صداي زمزمه ام را خودم مي شنوم و ... خودم!
همه مي پرسند
چيست در زمزمه صبحم آب
چيست در همهمه دلكش برگ
چيست در بازي آن ابر سپيد
روي اين آبي آرام بلند
كه ترا مي برد اينگونه به ژرفاي خيال
چيست در خلوت خاموش كبوترها
چيست در كوشش بي حاص موج
چيست درخنده جام
كه تو چندين ساعت
مات و مبهوت به آن مي نگري
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به اين خلوت خاموش كبوترها
نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جا م
من به اين جمله نمي انديشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل يخ را با باد
نفس پاك شقايق را در سينه كوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاينده هستي را در گندمزار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را مي شنوم
مي بينم
من به اين جمله نمي انديشم
به تو مي انديشم
اي سراپا همه خوبي
تك و تنها به تو مي انديشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال كه باشم به تو مي انديشم
تو بدان اين را تنها تو بدان
تو بيا
تو بمان با من تنها تو بمان
جاي مهتاب به تاريكي شب ها تو بتاب
من فداي تو به جاي همه گل ها، تو بخند
اينك اين من كه به پاي تو در افتادم باز
ريسماني كن از آن مي دراز
تو بگير
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله را تو بگو
قصه ابر، هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها، تو بمان
در دل ساغر هستي تو بجوش
من همين يك نفس از جرعه جام باقي است
آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش.
/انتهاي پيام/