خداحافظ اي شعر شبهاي روشن!
آخرین اخبار:
کد خبر:۴۷۸۲۱
بررسي آثار عاشقانه در سينماي ايران - بخش دوم

خداحافظ اي شعر شبهاي روشن!

بايد تك تك مؤلفه­هاي نرم افزاري و سخت افزاري جاري در «شب­هاي روشن» دقيقا به عنوان يك حركت قدرتمند و پويا در عرصه فيلمسازي سينماي امروز ايران مورد توجه سينماورزان قرار گيرد.

محمد رضا محقق ـ گروه ادب و هنر

يكي از منتقدان پيشكسوت و باتجربه - كه نگارنده سال ها پيش در جلساتي از مباحث وي در باب فلسفه هنر و نقد فيلم بهره برده است- كه اتفاقا داراي ديدگاه موشكافانه و نقادانه «جدي» است، درباره «شب­هاي روشن» چنين مي گويد:

«شب­هاي روشن فيلمي عاشقانه است و با وجود ظاهر سردش، گرم. فيلم، نسخه خارجي را به خوبي از آن خود كرده و اثري پالوده و ايراني خلق كرده و عشق را مطهر نگه مي­دارد. و اين، كار بسيار سختي است در سينماي ايران، كه عشق را مرتب ملوث مي كند. تمام فيلم، ماجراي يك مرد و زن جوان است در فضاي عمدتا بسته خانه، اما طراحي صحنه و لباس، ميزانسن، بازي ها و مهمتر نگاه درست فيلمساز و فيلمنامه­نويس، حتي لحظه­اي به اروتيسم نمي­افتد و اين نگاه حددار، ايراني است و انساني و طرفدار زن. فضاي استيليزه، قاب­بندي و ميزانس­هاي دقيق و محكم، بازي هاي بسيار خوب و دوربين بي ادا و اطوار، فيلم را باوقار كرده و بسيار مؤثر. شعر خواني­ها در فيلم، ابدا نه اطوار روشنفكرانه­اند و نه خودنمايي، كه بر عكس، هم شخصيت­پردازانه اند و هم باليدن به فرهنگ غني خودي. اين دو مهم در سينماي ما بسيار مغتنم­اند. و اين، يعني آن خود كردن و با مخاطب، تعامل جدي داشتن.» (مسعود فراستي- نقد سينما 5)

نماي متوسط استاد جوان ادبيات در حال خواندن شعر؛ صداي همهمه بيش­تر شده است و شكل آزاردهنده­اي يافته كه مي­تواند هر گوينده­اي را بيازارد، اما استاد، به نظر بي اعتنا به سر و صداي جماعت خارج از تصوير، پشت ميز نشسته و به خواندن شعرش ادامه مي­دهد. وسط شعرخواني، صداهايي مثل «بسه» يا «استاد خسته نباشيد» كه با پچ­پچ و خنده توام است، بيشتر به گوش مي رسد، يا اعتراض­هايي مثل «كلاس داريم­ها!» يا «وقت تمومه...»، اما استاد جوان انگار وظيفه دارد كلمات را از وسط هياهو بگذراند و به گوش دانشجويان - و بيننده- برساند. بجز دو سه بيت آخر، باقي اين شعر، در ميان همهمه كلاس، بر روي عنوان بندي فيلم شنيده مي­شود و نمي­شود. تنها حين خواندن دو سه بيت آخر، تصوير مشاهده مي­شود.

دل من همي داد گفتي گوايي                      كه باشد مرا روزي از تو جدايي

بلي هرچه خواهد رسيدن به مردم                  بر آن دل دهد هر زماني گوايي

من اين روز را داشتم چشم زين غم               نبودست با روز من روشنايي

...

يكي از فرازهاي قدرتمند، بلند و ماندگار «شب­هاي روشن» نشان دادن «عبث بودن دور باطل روزگار»، خشكي و كسلي، بي اعتنايي به محيط اطراف و ساير ويژگي هاي جوان استاد ادبيات است.

از قديم هم گفته­اند و شرط عقل و حكمت هم همين است كه ابتدا بايد «مشكل» را درست فهميد و عميقا به آن پي برد و بعد در پي چاره برآمد.

«عشق» و شور دنبال آن وقتي حس مي شود كه بي عشقي و بي معنايي در جان انسان معنا يابد و آب، وقتي در ناب مي­شود كه عطش حاصل شود.

يكي از دلايل موفقيت «شبهاي روشن» در همذات­پنداري فضا و آدم ها و حرف ها و رفتارهايش با مخاطب - و بالعكس- در همين نكته نهفته است؛ در همين روان و بجا درآمدن موقعيت­هاي اين چنين تلخ، سرد و به قول يكي از زيباترين ديالوگ هاي بي نظير فيلم: «بدون عشق».

«شب­هاي روشن» ارزشمند است؛ چون بي تعارف و بي ريا، ساده و بي تكلف، اما عميق و جاندار، توانسته «بدون عشق» بودن يك انسان را به تصوير، به كلام، به رفتار و به روزگار و به زمان و مكان بكشد:

استاد در اواخر شعر خواني، نگاهي به ساعت مچي­اش مي­اندازد و مي فهمد كه وقت تمام شده است، اما يكي دو بيت آخر را هم مي خواند و در ميان همهمه به اوج رسيده دانشجويان و صداي برخاستن­شان، به سردي نگاهي به آنها مي­اندازد.

استاد: تفسيرش بمونه براي جلسه بعد...

و اينجا نقطه­اي است كه مخاطب بايد خود را براي روبرو شدن با مجموعه­اي از ديالوگ هاي همجنس و منتظم كه هندسه سرد، اما گرم «شب­هاي روشن» را مي­آفرينند، آماده كند؛ ديالوگ هايي اما درهم آميخته همچون تار و پود با صحنه‌چيني­هاي دقيق پيش­بيني شده، معنادار و البته - باز هم تكرار مي كنم- ساده و خودماني و به دور از مصنوعات نچسب و ناهنرمندانه.

صداي استاد: همه­ش حرف، حرف، حرف... مسابقه حافظ و مولوي با گوته و شكسپير... حرف هاي خوب، حرف هاي قشنگ به درد نخور...

/انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار