خداحافظ اي شعر شبهاي روشن!
محمد رضا محقق ـ گروه ادب و هنر
يكي از منتقدان پيشكسوت و باتجربه - كه نگارنده سال ها پيش در جلساتي از مباحث وي در باب فلسفه هنر و نقد فيلم بهره برده است- كه اتفاقا داراي ديدگاه موشكافانه و نقادانه «جدي» است، درباره «شبهاي روشن» چنين مي گويد:
«شبهاي روشن فيلمي عاشقانه است و با وجود ظاهر سردش، گرم. فيلم، نسخه خارجي را به خوبي از آن خود كرده و اثري پالوده و ايراني خلق كرده و عشق را مطهر نگه ميدارد. و اين، كار بسيار سختي است در سينماي ايران، كه عشق را مرتب ملوث مي كند. تمام فيلم، ماجراي يك مرد و زن جوان است در فضاي عمدتا بسته خانه، اما طراحي صحنه و لباس، ميزانسن، بازي ها و مهمتر نگاه درست فيلمساز و فيلمنامهنويس، حتي لحظهاي به اروتيسم نميافتد و اين نگاه حددار، ايراني است و انساني و طرفدار زن. فضاي استيليزه، قاببندي و ميزانسهاي دقيق و محكم، بازي هاي بسيار خوب و دوربين بي ادا و اطوار، فيلم را باوقار كرده و بسيار مؤثر. شعر خوانيها در فيلم، ابدا نه اطوار روشنفكرانهاند و نه خودنمايي، كه بر عكس، هم شخصيتپردازانه اند و هم باليدن به فرهنگ غني خودي. اين دو مهم در سينماي ما بسيار مغتنماند. و اين، يعني آن خود كردن و با مخاطب، تعامل جدي داشتن.» (مسعود فراستي- نقد سينما 5)
نماي متوسط استاد جوان ادبيات در حال خواندن شعر؛ صداي همهمه بيشتر شده است و شكل آزاردهندهاي يافته كه ميتواند هر گويندهاي را بيازارد، اما استاد، به نظر بي اعتنا به سر و صداي جماعت خارج از تصوير، پشت ميز نشسته و به خواندن شعرش ادامه ميدهد. وسط شعرخواني، صداهايي مثل «بسه» يا «استاد خسته نباشيد» كه با پچپچ و خنده توام است، بيشتر به گوش مي رسد، يا اعتراضهايي مثل «كلاس داريمها!» يا «وقت تمومه...»، اما استاد جوان انگار وظيفه دارد كلمات را از وسط هياهو بگذراند و به گوش دانشجويان - و بيننده- برساند. بجز دو سه بيت آخر، باقي اين شعر، در ميان همهمه كلاس، بر روي عنوان بندي فيلم شنيده ميشود و نميشود. تنها حين خواندن دو سه بيت آخر، تصوير مشاهده ميشود.
دل من همي داد گفتي گوايي كه باشد مرا روزي از تو جدايي
بلي هرچه خواهد رسيدن به مردم بر آن دل دهد هر زماني گوايي
من اين روز را داشتم چشم زين غم نبودست با روز من روشنايي
...
يكي از فرازهاي قدرتمند، بلند و ماندگار «شبهاي روشن» نشان دادن «عبث بودن دور باطل روزگار»، خشكي و كسلي، بي اعتنايي به محيط اطراف و ساير ويژگي هاي جوان استاد ادبيات است.
از قديم هم گفتهاند و شرط عقل و حكمت هم همين است كه ابتدا بايد «مشكل» را درست فهميد و عميقا به آن پي برد و بعد در پي چاره برآمد.
«عشق» و شور دنبال آن وقتي حس مي شود كه بي عشقي و بي معنايي در جان انسان معنا يابد و آب، وقتي در ناب ميشود كه عطش حاصل شود.
يكي از دلايل موفقيت «شبهاي روشن» در همذاتپنداري فضا و آدم ها و حرف ها و رفتارهايش با مخاطب - و بالعكس- در همين نكته نهفته است؛ در همين روان و بجا درآمدن موقعيتهاي اين چنين تلخ، سرد و به قول يكي از زيباترين ديالوگ هاي بي نظير فيلم: «بدون عشق».
«شبهاي روشن» ارزشمند است؛ چون بي تعارف و بي ريا، ساده و بي تكلف، اما عميق و جاندار، توانسته «بدون عشق» بودن يك انسان را به تصوير، به كلام، به رفتار و به روزگار و به زمان و مكان بكشد:
استاد در اواخر شعر خواني، نگاهي به ساعت مچياش مياندازد و مي فهمد كه وقت تمام شده است، اما يكي دو بيت آخر را هم مي خواند و در ميان همهمه به اوج رسيده دانشجويان و صداي برخاستنشان، به سردي نگاهي به آنها مياندازد.
استاد: تفسيرش بمونه براي جلسه بعد...
و اينجا نقطهاي است كه مخاطب بايد خود را براي روبرو شدن با مجموعهاي از ديالوگ هاي همجنس و منتظم كه هندسه سرد، اما گرم «شبهاي روشن» را ميآفرينند، آماده كند؛ ديالوگ هايي اما درهم آميخته همچون تار و پود با صحنهچينيهاي دقيق پيشبيني شده، معنادار و البته - باز هم تكرار مي كنم- ساده و خودماني و به دور از مصنوعات نچسب و ناهنرمندانه.
صداي استاد: همهش حرف، حرف، حرف... مسابقه حافظ و مولوي با گوته و شكسپير... حرف هاي خوب، حرف هاي قشنگ به درد نخور...
/انتهاي پيام/