من از مردم همين شهرم...
آخرین اخبار:
کد خبر:۴۷۹۲۵
بررسي آثار عاشقانه در سينماي ايران-بخش سوم نقد فيلم شبهاي روشن؛

من از مردم همين شهرم...

صراحتي كه از عهده اين اثر برمي­آيد، صراحتي كه بي ترديد بر دوش فيلمهاي ضعيف و سرهم بندي شده و اهل پز و اطوار، سنگيني ميكند، اما فيلم «شب­هاي روشن» را با ارزشهاي بلند و سترگش، به پيش مي­برد

نوعي صراحت گزنده، در لابلاي ديالوگهاي فيلم به چشم ميخورد. صراحتي كه از عهده اين اثر برمي­آيد، صراحتي كه بي ترديد بر دوش فيلمهاي ضعيف و سرهم بندي شده و اهل پز و اطوار، سنگيني ميكند، اما فيلم «شب­هاي روشن» را با ارزشهاي بلند و سترگش، به پيش مي­برد:

دختر ]دانشجو[ ]به ميان حرفش ميپرد[ ... ولي خوب نخوندينش...

استاد: بله؟

دختر: تو اين شعر يه سوز و احساسي هست كه اصلا تو صداي شما نبود...

استاد: ] به خشكي پاسخ ميدهد[ همين كه تو شعر هست كافي نيست؟

دختر: ولي خوب خوندنش خيلي تاثير داره...

استاد: تا شنونده­اش كي باشه.

دختر: اگه كسي هم بخواد بشنوه با اين سر و صدا...

استاد: ]حرفش را ميبرد[ سروصدا كه مال شماهاست.

دختر: نه، اگه شما خوب ميخوندين همه ساكت مي­شدن،... ]با شيطنت[ اون وقت اونايي كه واقعا ميخواستن بشنون سر حال مي­اومدن...

استاد: ]به سردي[ ديگه از من گذشته كه با شعر خوندنم، كسي سر حال بياد...

دختر: پس تكليف شعر چي مي­شه.

استاد: بهتره هر كسي شعر خودش رو بخونه...

دختر: يعني چه؟

استاد: يعني اين حرفارو فراموش كنين، بذارين من هم برم به كارم برسم.

در فيلم، تعدادي مونولوگ وجود دارد كه در قالب همان شكل منتظم، به چارچوب كلي اثر قوام مي­بخشد و كدبندي­ها و تداعي­هاي بكر و جذابي را براي مخاطب، در جهت دنبال كردن درام و نكته­هاي مستتر در لايه­هاي ديگر فيلم و نيز تقويت پيش داستان و گسترش فضاي معنايي آدم­ها و ساير ويژگيها و مؤلفه­هاي زندگي­شان، فراهم مي­كند:

«من از مردم همين شهرم. همه آدمهاي اين شهر را هم دوست دارم، چون تقريبا هيچ كدامشان را نمي­شناسم.»

يكي از نكاتي كه در بيان آن منتقد ارجمند هم نمود يافت و به لحاظ اقتباسي بودن كار، خيلي خطير و مهم است، به تعبيري «ايراني» يا «خودماني» شدن اين فيلم است به لحاظ تمام عناصر. اين مهم، در «شب­هاي روشن» خيلي خوب و بدور از سطحي­نگري و ظاهرسازي و سرهم­بندي، رعايت شده است:

شهر از ديد استاد كه در اتومبيل نشسته است، دود گرفته و شلوغ و پر سر و صدا. اتومبيل، از يكي از ميدانهاي معروف شهر مي­گذرد، شايد ميدان فردوسي در نماي دور:

«از آدمهاي بزرگ مجسمه ساخته­ايم و دورش نرده كشيده­ايم. اگر كسي حرف اين مجسمه­ها را باور كند، بايد بين خودش و مردم نرده بكشد... من اين حرفها را باور كرده­ام... اصلا باوركردني هست؟ توانا بود هركه دانا بود؟ واقعا؟»

 

پربازدیدترین آخرین اخبار