من از مردم همين شهرم...
نوعي صراحت گزنده، در لابلاي ديالوگهاي فيلم به چشم ميخورد. صراحتي كه از عهده اين اثر برميآيد، صراحتي كه بي ترديد بر دوش فيلمهاي ضعيف و سرهم بندي شده و اهل پز و اطوار، سنگيني ميكند، اما فيلم «شبهاي روشن» را با ارزشهاي بلند و سترگش، به پيش ميبرد:
دختر ]دانشجو[ ]به ميان حرفش ميپرد[ ... ولي خوب نخوندينش...
استاد: بله؟
دختر: تو اين شعر يه سوز و احساسي هست كه اصلا تو صداي شما نبود...
استاد: ] به خشكي پاسخ ميدهد[ همين كه تو شعر هست كافي نيست؟
دختر: ولي خوب خوندنش خيلي تاثير داره...
استاد: تا شنوندهاش كي باشه.
دختر: اگه كسي هم بخواد بشنوه با اين سر و صدا...
استاد: ]حرفش را ميبرد[ سروصدا كه مال شماهاست.
دختر: نه، اگه شما خوب ميخوندين همه ساكت ميشدن،... ]با شيطنت[ اون وقت اونايي كه واقعا ميخواستن بشنون سر حال مياومدن...
استاد: ]به سردي[ ديگه از من گذشته كه با شعر خوندنم، كسي سر حال بياد...
دختر: پس تكليف شعر چي ميشه.
استاد: بهتره هر كسي شعر خودش رو بخونه...
دختر: يعني چه؟
استاد: يعني اين حرفارو فراموش كنين، بذارين من هم برم به كارم برسم.
در فيلم، تعدادي مونولوگ وجود دارد كه در قالب همان شكل منتظم، به چارچوب كلي اثر قوام ميبخشد و كدبنديها و تداعيهاي بكر و جذابي را براي مخاطب، در جهت دنبال كردن درام و نكتههاي مستتر در لايههاي ديگر فيلم و نيز تقويت پيش داستان و گسترش فضاي معنايي آدمها و ساير ويژگيها و مؤلفههاي زندگيشان، فراهم ميكند:
«من از مردم همين شهرم. همه آدمهاي اين شهر را هم دوست دارم، چون تقريبا هيچ كدامشان را نميشناسم.»
يكي از نكاتي كه در بيان آن منتقد ارجمند هم نمود يافت و به لحاظ اقتباسي بودن كار، خيلي خطير و مهم است، به تعبيري «ايراني» يا «خودماني» شدن اين فيلم است به لحاظ تمام عناصر. اين مهم، در «شبهاي روشن» خيلي خوب و بدور از سطحينگري و ظاهرسازي و سرهمبندي، رعايت شده است:
شهر از ديد استاد كه در اتومبيل نشسته است، دود گرفته و شلوغ و پر سر و صدا. اتومبيل، از يكي از ميدانهاي معروف شهر ميگذرد، شايد ميدان فردوسي در نماي دور:
«از آدمهاي بزرگ مجسمه ساختهايم و دورش نرده كشيدهايم. اگر كسي حرف اين مجسمهها را باور كند، بايد بين خودش و مردم نرده بكشد... من اين حرفها را باور كردهام... اصلا باوركردني هست؟ توانا بود هركه دانا بود؟ واقعا؟»