ترنم ترد ترانه هاي عاشقانه!
در فيلم، تعدادي مونولوگ وجود دارد كه در قالب همان شكل منتظم، به چهارچوب كلي اثر قوام ميبخشد و كدبنديها و تداعيهاي بكر و جذابي را براي مخاطب، در جهت دنبال كردن درام و نكتههاي مستتر در لايههاي ديگر فيلم و نيز تقويت پيش داستان و گسترش فضاي معنايي آدمها و ساير ويژگي ها و مؤلفههاي زندگيشان، فراهم ميكند:
«من از مردم همين شهرم. همه آدم هاي اين شهر را هم دوست دارم، چون تقريبا هيچ كدامشان را نميشناسم.»
يكي از نكاتي كه در بيان آن منتقد ارجمند هم نمود يافت و به لحاظ اقتباسي بودن كار، خيلي خطير و مهم است، به تعبيري «ايراني» يا «خودماني» شدن اين فيلم است به لحاظ تمام عناصر. اين مهم، در «شبهاي روشن» خيلي خوب و بدور از سطحينگري و ظاهرسازي و سرهمبندي، رعايت شده است:
شهر از ديد استاد كه در اتومبيل نشسته است، دود گرفته و شلوغ و پر سر و صدا. اتومبيل، از يكي از ميدان هاي معروف شهر ميگذرد، شايد ميدان فردوسي در نماي دور:
«از آدم هاي بزرگ مجسمه ساختهايم و دورش نرده كشيدهايم. اگر كسي حرف اين مجسمهها را باور كند، بايد بين خودش و مردم نرده بكشد... من اين حرف ها را باور كردهام... اصلا باوركردني هست؟ توانا بود هركه دانا بود؟ واقعا؟»
نمي دانم چرا، ولي ميخواهم همين جا به نكتهاي اشاره كنم. فيلم «شب هاي روشن» در سال ساختنش، از طرف هيئت انتخاب جشنواره فيلم فجر رد شد و به اين جرگه راه نيافت، گرچه بعدها در جشن خانه سينما، چندين جايزه معتبر و اصلي را از آن خود كرد. شايد اين نمونه، از كارهاي مثالزدني دست اندركاران اين جشنواره - به شدت!- ارجمند، شاهد مثالي باشد براي تبيين چگونگي آسيب وارد شدن به نظريه سترگ «توانا بود هركه دانا بود»، يعني گاهي اوقات بايد در بعد توانا بودن يا دانا بودن قضيه، شك كرد!
اما سوال اساسي و بجايي كه براي ما پيش ميآيد، اين است كه استاد جوان چرا خود را در انزوا قرار داده است و از همه چيز و همه كس دوري ميجويد و همه را از خود ميراند. منشا اين تنهايي چيست؟
«من با اينها غريبهام. با مجسمه آدمها... با آدمهاي مجسمه» و اينكه «اينجا نميشود به كسي نزديك شد. آدمها از دور دوست داشتنيترند»
اين دوري، قبل از آنكه برآمده از عادات شخصي يك نفر (حالا بر اساس مكتب فكرياش، منش خانوادگياش يا چيزهاي ديگري از اين دست) باشد، براي پاك شدن و سالم ماندن است. اين تنهايي را «جامعه» با تمام مختصاتش به استاد جوان هديه كرده است و او كه «تمام تلاشش را ميكند كه زندگياش قدري به ادبيات نزديك شود»، ميترسد. ميترسد از درآميختن با مردم و فضايي كه از آدم هاي بزرگ مجسمه ميسازد و دورش نرده ميكشد. تا اگر كسي حرف اين مجسمهها را باور كرد، بايد بين خودش و آن مردم و فضا، نرده بكشد:
«شايد ميترسم. شايد خيالاتيام و ميترسم با پيداكردن دوست، مجبور بشم از خيالبافي دست بردارم. اما اگه دو نفر به قيمت دوستي، مجبور بشن تا آخر عمر به هم دروغ بگن، بهتره تنهايي بشينن و به چيزهايي فكر كنن كه دوست دارن...»
«شبهاي روشن!» وقتي اين عنوان، به چشم ميخورد، با قدري تامل، بار معنايي اين پارادوكس لفظي، كمكم خود را مينماياند. اينجا روزها تاريكند و پر از شلوغي و مزاحمت براي «خيالبافي»، پس ناخودآگاه، «شب ها»، پناهي ميشوند براي راه رفتن، براي حركت، براي «آرامش روح». تو ميداني كه انسان وقتي «خيالبافي» مي كند كه آرامش دارد و اين يعني لحظات خوب زندگياش. روشني اين شب ها، نه با چراغ، كه با تپش آرامش روح منزوي اين استاد جوان، پديد ميآيد. شبها، اين مردم خوابند و سكوتشان به كلمات نگاه رنجور و تنهاي اين مرد، اجازه مي دهد «بيداري» را در «قدمگاهش» تجربه كند:
«روزها پياده روي فايده نداره... صدا و نور و شلوغي مزاحم خيالبافي آدماند. بايد صبر كرد تا شب بشه...»
«كتاب»، يكي از معدود چيزهايي كه حس خيالبافي استاد جوان را ارضا ميكند. شايد يكي از اميدواركنندهترين جملات ملموس براي او و امثالش اين جمله باشد كه «كسي كه كتاب ميخواند، تنها نيست.»
پيشتر گفتم كه انزواي استاد جوان، براي سالم ماندن است و اكنون كتاب را به عنوان شاهدي بر ايم مدعا ميآورم. اصلا چه كسي گفته ارضا «مدني» بودن طبع و مزاج انسان حتما و لابد بايد با لوليدن ميان مشتي «رمه صفت» كه در ساحت حشرات و چيزهايي از همين قماش و در همين مايه زندگي ميكنند، تامين شود.
كدام ذهن عليل و معيوبي حكم كرده بايد از سعدي و حافظ و گوته و هسه و آل احمد و اخوان ثالث و ... ديگران از اهل نفس و معنا دوري كرد و بين آدم هايي پراكنده و مستحيل شد كه مثلا فردوسي را فقط به اندازه مجسمه ميدان فردوسي، ميخواهند و ديگر بزرگان را نيز در مواضعي در همين حد و اندازه. اصلا چرا راه دور برويم، همين جا و به مناسبت، اشاره ميكنم به هنرمند اهل قلم فقيد، مرتضي آويني، صاحب اثر بي نظير «روايت فتح» در عرصه سينماي مستند، كه به لطف همين آدمها و البته تلاش ملوكشان، تبديل شده به سوژه تكراري جلسات و سمينارهاي يكروزه در طول سال، آنهم به مناسبت شهادتش و احيانا چند پوستر از مينياتور كلماتش و... ديگر هيچ. - البته هيچ هيچ هم نه، در طول سال هم، حركت قدرتمند در جهت انهدام ارزش هاي مورد علاقه و ديگر معتقدات او، آنهم بعضا توسط كسانيكه - بدون اينكه بدانند خجالت چيست- سنگ او را به سينه ميزنند.-
نگاهي بياندازيد به مجموعه «عبرت»هاي به نمايش درآمده در جشنواره فيلم فجر، يا انواع و اقسام محصولات دستگاه معظم صدا و سيما، به ويژه «سريال ها» و «برنامههاي مذهبي»اش. براي نمونه، نمي دانم مثلا مجموعه به شدت تنفربرانگيزي با عنوان «غريبانه» را كه به مناسبت «ماه محرم»، پخش شد، ملاحظه كرديد يا نه؟!- ... و آري، انزواي استاد جوان، براي سالم ماندن است، در خياباني كه در شب، زيبا به نظ ميرسد و خلوت است:
«روز، قدم زدن بي فايده است. آدم همه چيز را ميبيند و همه او را ميبينند. توي تاريكي، آدم ميتواند خيال كند كه چيزي، جايي، كسي منتظرش است، اما توي روشنايي اصلا خبري نيست... معلوم است كه خبري نيست.»/انتهاي پيام/