بديع، ماهرانه، متوازن و درست
آخرین اخبار:
کد خبر:۴۸۵۵۴
بررسي آثار عاشقانه در سينماي ايران - بخش پنجم// نقد فيلم شب‌هاي روشن

بديع، ماهرانه، متوازن و درست

شايد بتوان به عنوان نمونه­اي جهاني از آثار كلاسيك كه به لحاظ دكوپاژ و اجزاي هندسه­ تصويري، قابليت اين‌گونه تفكيك و بررسي جزئيات را داشته باشد و نما به نما و حركت به حركت، درهم تنيده با داستان و شخصيت­ها و پردازش آنها به پيش رود، فيلم ماندگار «بدنام» اثر آلفرد هيچكاك را نام برد.

از نكات مستمر و ويژگي هاي جاري فيلم، يكي همان دكوپاژ و ميزانسن «انتخاب شده» و دقت‌مندي است كه آن چنان با گفت و گوها و شعرها و اتفاقات، به زيبايي هرچه تمامتر، درهم مي­آميزد كه - بي اغراق و تعارف - انسان را در سينماي ايران و شرايط آن چناني­اش به تعجب و خوشحالي وامي­دارد.

حركت دوربين كاملا بديع، ماهرانه، متوازن و درست است و ما را يك بار ديگر به اين قاعده آشتي و صلح مي دهد كه انتخاب قاب ها و نوع كادربندي و تحرك دوربين نيازمند «سواد» و بصيرت بالاي سينمايي و تسلط بر اين فن است:

به انتهاي خيابان خلوت و تاريك نگاه مي­كند. حس ناامني و تنهايي، وجودش را انباشته است، اما حس مي­كنيم ميان رها كردن جوان و تنها ماندن در اين موقعيت نامطمئن و همراهي چند دقيقه­اي با اين مرد جوان ناشناس، مردد است. استاد جوان از دختر فاصله مي­گيرد و آرام به راه خود مي­رود... تصوير دختر كه تنها و ترس خورده، به مقابلش چشم دوخته و صداي جوان بر اين نما شنيده مي­شود: «چه فرقي مي­كنه منتظر كي باشي؟»

شايد بتوان به عنوان نمونه­اي جهاني از آثار كلاسيك كه به لحاظ دكوپاژ و اجزاي هندسه­ تصويري، قابليت اين گونه تفكيك و بررسي جزئيات را داشته باشد و نما به نما و حركت به حركت، درهم تنيده با داستان و شخصيت­ها و پردارش آنها به پيش رود، فيلم ماندگار «بدنام» اثر آلفرد هيچكاك را نام برد.

سالها پيش كه به بررسي جزئي و همه جانبه فيلم هيچكاك بصورت كارگاهي، پرداختم، درك اين نكته، كه بايد فهم «ارتباط» و ساختار و پيشرفت «درام» را ميان ديالوگ، ميميك و حركت تقسيم نمود و با پيوندي «مستتر»، دانه­هاي اين رشته را بهم وصل كرد، برايم روشن­تر شد.

و «شب­هاي روشن» يكي از نوادر نمونه­هاي ايراني است كه با رعايت منصفانه و دقيق اين امر، نه بدنام، كه خوشنام شده است.

اما اين تمام ماجرا نيست. در «شب­هاي روشن» فرازهايي هست كه من پيشتر، در نشستي درباره اين فيلم، آنها را به صنعت «رد الصدر الي الذيل» در شعر تشبيه كردم كه بسيار هم زيبا و فاخر و تكان­دهنده است؛ نوعي سوال و جواب، نوعي تاريكي و روشني يا ابهام و وضوح كه براي مخاطب، يك تداعي دوست داشتني و يادآوري داستاني به همراه دارد.

در يكي از سكانس­ها، استاد جوان با ديدن دختر، ابتدا به او مي­گويد: «به قيافه شما مي­آد اين وقت شب، سر خيابون وايسين؟» و بعد، پس از چند ديالوگ و وقوع چند اتفاق، در ادامه، اين دختر است كه در ديالوگي خطاب به استاد جوان مي­گويد: «به قيافه شما هم نمي­اومد اين وقت شب، دنبال كسي بگردين.»

اما ديالوگ ها، ديالوگ هايي كه اداي دين به خيلي چيزهاست؛ به شعر، به عشق، به سينما، به زندگي، به كتاب، به تنهايي و به ما؛ ديالوگ هايي كه حدس مي زنم و در اين حدس مطمئنم كه علاوه بر سواد سينمايي و تسلط بر متون ادبي و شعر و ... زاييده يك توشه خيلي مهم­تر است و آن «تجربه عاشقانه» نويسنده است.

نمي­توانم باور كنم، اين كلمات با روح و عاطفه كه از حس­آميزي و دلپذيري سرشار است، فقط با مطالعه و نوشتن و... اين دست امور لازم و ناكافي در اين امر، پديد آمده باشد؛ لحظاتي در «شب­هاي روشن» هست كه دقيقا حكم آن فوت آخر، در كارگاه كوزه­گري را دارد كه استاد مي­دانست و شاگرد نه. و تمام آموخته­ها، بدون آن «فوت آخر»، بي فايده بود:

دختر محزون و نوميد، ساكش را برمي­دارد و به سمت تاريكي انتهاي كوچه نگاه مي­كند. استاد جوان مسير نگاه دختر را دنبال مي­كند. دوربين به سوي مسير نگاه دختر حركت مي كند و آن دو را جا مي­گذارد. همزمان، گفت و گوي اين دو، خارج از تصوير، روي اين حركت مي­آيد كه تا انتهاي مسير تاريك كوچه شنيده مي­شود. گويي هرچه حركت دوربين ادامه پيدا مي كند، حجم تاريكي هم بيشتر مي­شود:

دختر:]خارج از تصوير[ ... نيومد.

استاد:]خارج از تصوير[ كي نيومد؟

دختر:]زمزمه­وار، خارج از تصوير[به كي ميشه گفت؟

استاد: منتظر كسي هستين؟

دختر: به شما اعتماد كنم؟

استاد: تا چه موضوعي باشه...

دختر: نمي­دونم بابت سواد شماست يا حس خودم... دلم مي­خواد به شما اعتماد كنم... دلم مي­خواد با شما رو راست باشم و حرفم رو بزنم... فقط به يه شرط.

استاد: چه شرطي؟

دختر: بدون عشق.

استاد: چه عشقي؟ من حتي اسم شما رو نمي­دونم...

/انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار