بديع، ماهرانه، متوازن و درست
از نكات مستمر و ويژگي هاي جاري فيلم، يكي همان دكوپاژ و ميزانسن «انتخاب شده» و دقتمندي است كه آن چنان با گفت و گوها و شعرها و اتفاقات، به زيبايي هرچه تمامتر، درهم ميآميزد كه - بي اغراق و تعارف - انسان را در سينماي ايران و شرايط آن چنانياش به تعجب و خوشحالي واميدارد.
حركت دوربين كاملا بديع، ماهرانه، متوازن و درست است و ما را يك بار ديگر به اين قاعده آشتي و صلح مي دهد كه انتخاب قاب ها و نوع كادربندي و تحرك دوربين نيازمند «سواد» و بصيرت بالاي سينمايي و تسلط بر اين فن است:
به انتهاي خيابان خلوت و تاريك نگاه ميكند. حس ناامني و تنهايي، وجودش را انباشته است، اما حس ميكنيم ميان رها كردن جوان و تنها ماندن در اين موقعيت نامطمئن و همراهي چند دقيقهاي با اين مرد جوان ناشناس، مردد است. استاد جوان از دختر فاصله ميگيرد و آرام به راه خود ميرود... تصوير دختر كه تنها و ترس خورده، به مقابلش چشم دوخته و صداي جوان بر اين نما شنيده ميشود: «چه فرقي ميكنه منتظر كي باشي؟»
شايد بتوان به عنوان نمونهاي جهاني از آثار كلاسيك كه به لحاظ دكوپاژ و اجزاي هندسه تصويري، قابليت اين گونه تفكيك و بررسي جزئيات را داشته باشد و نما به نما و حركت به حركت، درهم تنيده با داستان و شخصيتها و پردارش آنها به پيش رود، فيلم ماندگار «بدنام» اثر آلفرد هيچكاك را نام برد.
سالها پيش كه به بررسي جزئي و همه جانبه فيلم هيچكاك بصورت كارگاهي، پرداختم، درك اين نكته، كه بايد فهم «ارتباط» و ساختار و پيشرفت «درام» را ميان ديالوگ، ميميك و حركت تقسيم نمود و با پيوندي «مستتر»، دانههاي اين رشته را بهم وصل كرد، برايم روشنتر شد.
و «شبهاي روشن» يكي از نوادر نمونههاي ايراني است كه با رعايت منصفانه و دقيق اين امر، نه بدنام، كه خوشنام شده است.
اما اين تمام ماجرا نيست. در «شبهاي روشن» فرازهايي هست كه من پيشتر، در نشستي درباره اين فيلم، آنها را به صنعت «رد الصدر الي الذيل» در شعر تشبيه كردم كه بسيار هم زيبا و فاخر و تكاندهنده است؛ نوعي سوال و جواب، نوعي تاريكي و روشني يا ابهام و وضوح كه براي مخاطب، يك تداعي دوست داشتني و يادآوري داستاني به همراه دارد.
در يكي از سكانسها، استاد جوان با ديدن دختر، ابتدا به او ميگويد: «به قيافه شما ميآد اين وقت شب، سر خيابون وايسين؟» و بعد، پس از چند ديالوگ و وقوع چند اتفاق، در ادامه، اين دختر است كه در ديالوگي خطاب به استاد جوان ميگويد: «به قيافه شما هم نمياومد اين وقت شب، دنبال كسي بگردين.»
اما ديالوگ ها، ديالوگ هايي كه اداي دين به خيلي چيزهاست؛ به شعر، به عشق، به سينما، به زندگي، به كتاب، به تنهايي و به ما؛ ديالوگ هايي كه حدس مي زنم و در اين حدس مطمئنم كه علاوه بر سواد سينمايي و تسلط بر متون ادبي و شعر و ... زاييده يك توشه خيلي مهمتر است و آن «تجربه عاشقانه» نويسنده است.
نميتوانم باور كنم، اين كلمات با روح و عاطفه كه از حسآميزي و دلپذيري سرشار است، فقط با مطالعه و نوشتن و... اين دست امور لازم و ناكافي در اين امر، پديد آمده باشد؛ لحظاتي در «شبهاي روشن» هست كه دقيقا حكم آن فوت آخر، در كارگاه كوزهگري را دارد كه استاد ميدانست و شاگرد نه. و تمام آموختهها، بدون آن «فوت آخر»، بي فايده بود:
دختر محزون و نوميد، ساكش را برميدارد و به سمت تاريكي انتهاي كوچه نگاه ميكند. استاد جوان مسير نگاه دختر را دنبال ميكند. دوربين به سوي مسير نگاه دختر حركت مي كند و آن دو را جا ميگذارد. همزمان، گفت و گوي اين دو، خارج از تصوير، روي اين حركت ميآيد كه تا انتهاي مسير تاريك كوچه شنيده ميشود. گويي هرچه حركت دوربين ادامه پيدا مي كند، حجم تاريكي هم بيشتر ميشود:
دختر:]خارج از تصوير[ ... نيومد.
استاد:]خارج از تصوير[ كي نيومد؟
دختر:]زمزمهوار، خارج از تصوير[به كي ميشه گفت؟
استاد: منتظر كسي هستين؟
دختر: به شما اعتماد كنم؟
استاد: تا چه موضوعي باشه...
دختر: نميدونم بابت سواد شماست يا حس خودم... دلم ميخواد به شما اعتماد كنم... دلم ميخواد با شما رو راست باشم و حرفم رو بزنم... فقط به يه شرط.
استاد: چه شرطي؟
دختر: بدون عشق.
استاد: چه عشقي؟ من حتي اسم شما رو نميدونم...
/انتهاي پيام/