ايمان ميآوريم به آغاز فصل سرد؟
حالا كه آب ها از آسياب افتاده و درگيري هاي سياسي جناب كارگردان هم فروكش كرده شايد فرصت مناسبي باشد براي نگاهي به آخرين ساخته اش كه نماينده ايران در اسكار هم بود.
گذر زمان نكته مهمي است در محك خوردن عيار همه چيز و از جمله سينماورزي هاي كارگردان ما!
«آواز گنجشکها» تداعيگر آثار پيشين مجيدي است، با اين تفاوت که همه چيز در آن مدرن و روزآمد شده است؛ به معناي ديگر روزمرگي مألوف و مصطلح در اين اثر بيش از پيش به سراغ سازنده آمده است.
اين ويژگي نه تنها بر ساختار و تکنيک و لجستيک کار، بلکه بر نوع نگاه و محتواي اثر نيز تاثيرات نه چندان غريب، اما غيرمتجانس با خاطرات پيشين ما از آثار کارگردان بر جاي گذاشته است.
مجيدي در اين فيلم ميزانسن هاي جدي و بروزي دارد، فيلمبردارياش حرفهايتر و جذابتر است، موسيقياش اگر نگوييم شاهکار، معتبر و ماندگار است و آن تصاوير ارتفاعياش هم خيره کننده و حتي قدري عجيب. و شايد به مدد تمام اين مؤلفهها است که آدمهايش تکرار نشدهاند هر چند بعضي لوکيشنها و فضاسازيهايش سعي کردهاند تکراري باشند!
«آواز گنجشک ها» هم روستا دارد و هم روستايي؛ هم فقر دارد هم کودک، حتي سختي و رنج و وجدان وعرفان و پرده دري هم دارد، اما نه رنگ آسمانش چندان آبي است و نه خدايش چندان رنگ آميزي شده!
خوب يا بد و خواه و ناخواه اين آدمها و روابطشان مدرن شدهاند و کمتر بوي اصالتهاي پيشين و خاطرهگونه مان را ميدهند. بچههايش خاکياند، اما اهل خاک نيستند! وجدان درد قهرمان ظاهرا رنجورش از ما دور است و به دوربين فيلمبرداري نزديکتر. اصلا شايد به خاطر همين است که اين نماها اينقدر شفافند.
پس همان بهتر که اجرشان را به مرغ و سيمرغ و شترمرغ حواله دهيم تا به دلمان که با خاطرههايش زندگي ميکند نه با اخبار رسانه ها!
فيلم علاوه بر آنچه آمد، حاوي نکات مضموني ديگري هم هست: فراواني عجيب، متنوع، بديع و استتيک ريا، دروغ و فريب در جامعه، سادگي و بعضاَ ساده لوحي باده نشينان نسبتا محترم فيلم، تظاهر بعضا ابلهانه به درستکاري، تفاوت ميان خداي ده با خداي شهر و در عين حال تفاوت خداي بالاي شهر با پايين شهر! نقش عميقا سياهي لشکرمآب بچهها در داستان و روايت، نوعي عصبيت بيدليل و بي پشتوانه براي پدر خانواده روستايي که به نظر ميرسد بابت خاطرجمعي کارگردان از جنس مخاطب و ديده شدن آثار قبلياش توسط او به فيلم الصاق شده و بالاخره پديده نه چندان غيرمعمول و متعارف شترمرغ بازي!
مي دانيم که شترمرغ هاي محترم در اين ويژگي همسانند که نه بار ميبرند و نه تخم مي گذارند! و وقتي چنين موجودي به نوعي نماد و سمبل در اثر يک کارگردان مؤلف تبديل مي شود حتما دليل دارد!
اتفاقا تنها شاخصهاي که در «آواز گنجشک ها» مدرن نيست، همين شترمرغي بودن آنست. اينجاست که بايد به ذکاوت و همدلي کارگردان فيلم اشاره کرد که در بزنگاه نه چندان کوتاه و چندان پر و پيمان اثرش به دوربرگردان سمبليسم مألوف برمي گردد و شوي شترمرغ به راه مي اندازد! هر چند دوربرگردان است، ولي کفايت مي کند!
اما نکتهاي که نه تنها نيازمند اشاره، بلکه کنکاش جدي در رهاوردسنجي امثال «آواز گنجشکها» است نوعي بدويت نمايي و مشنگسازي و هجو زدگي است که تصوير باديه نشينان و خارج از شهريان را دستخوش انحرافي مشمئزکننده ميسازد.
اشاره به سکانس نصب آنتن و ديالوگهايي که ميان زن شوهر و البته بيشتر شوهر رد و بدل مي شود يا آوردن يخچال به خانه براي پس دادنش يا همان عصبيت بي دليل و باسمه اي و... از همين باب است.
البته اين اشارت به اعتماد فهم مخاطباني است که تفاوت سادگي و ساده لوحي و نيز بذله گويي و دريده درايي را ميفهمند و ميسنجند و اتفاقاً مثل همان سکانس نصب آنتن اشارتي براي آنها کفايت ميکند!
اين مجال نه اجازه طرح مفصلتر اين موضوع را دارد و نه اساسا اين فيلم مايه و پايهاش بيش از اين ميطلبد، ولي محض اشارتي ديگر، کارگردان فيلم و مخاطبانش را ارجاع ميدهم به مثلا اشعار فولکلور يا محاورهاي روستا و باديه که در عين عاشقانه بودن و سرودن تخاطبآميز عشق حقيقي زميني براي مثلا بلقيس و زبيده و منيژه و... کاملا عفيف و سنجيده و درخشندهاند؛ يا حداقل در سنجش با کلمات پرت و مزخرف و شارلاتاني برخي شعراي شهري که چشم و آبرو و... معشوقشان را به صورت آن لاين و ديجيتالي و فراگير عرضه ميکنند، مقدس و معصومند.
گفتيم که «آوازگنجشکها» فيلم مدرن و روزمرهايست و بي ترديد آنچه به عنوان چالشهاي اين اثر در مقوله نقد آمد، بايد در فرمت سينما و با در نظر گرفتن مناسبات خاصش مورد توجه واقع شود، والا ميدان سياستزدگي و عقده گشاييهاي غير نقادانه که نه مرزي دارد و نه حد يقفي محيطي مي شود براي التهاب حاشيه و دوري از هنر سينماي اصيل و ناب.
«آواز گنجشکها» شايد که نه، حتماً فيلم خوبي نبود. نه ما را به توقعاتمان نزديک کرد و نه خاطراتمان را تداعي بخشيد، به علاوه تمام ضعفها و ترديدها و ترددهاي ديگري که شمهاي از آنها برشمرده شد.
با اين حال فراموش نمي کنيم سخن هميشه جاري و جدي آن هميشه استاد را که: آنچه ديديم فقط يک فيلم بود. و اين مايه بسي اميد و راحتي و خوشحاليست!/انتهاي پيام/