امروزي - روشنفكرانه - تلخ
در ادامه بحث ديالوگ ها، ترجيح ميدهم در اينجا، به مناسبت، درباره نوع عشقي كه در «شبهاي روشن» با آن مواجه ميشويم، اشاراتي داشته باشم.
«شبهاي روشن» به نوعي رسيدن دو ذائقه و احساس به تعادل است. در ابتدا ما شاهد دو نفر هستيم در دو موقعيت متفاوت. يكي استاد جوان. آدمي بي اعتنا به اطرافش و كسي كه «كاري به دنيا ندارد». آدمي با رفتار و گفتار سرد و تلخ و بي روحش. كه تنها كتاب خواندن و قدم زدن در شب ها، تنها تپش، قلب ايستاده زندگي اوست. از سوي ديگر، دختر جواني كه با شور عشق و طراوت عاطفي و علقه قلبياش به همراه و هم صحبت سال هاي گذشته، با كولهباري از اميد و آرزو، سر قراري ميآيد و منتظر ميماند و به اين چهار شب وعده داده شده آنچه دلبسته كه گويي تنها مفر او از ناكامي ها و غم هاي روزگار اوست. بي ترديد، موقعيتي كه از تلاقي ايندو پديد ميآيد، مي تواند موقعيتي بكر و در عين حال بديع و خاص باشد كه البته در «شبهاي روشن»، هست.
اما با گذشت زمان و پيشرفت داستان، نوعي «تعادل» در ايندو پديد ميآيد. استاد جوان، به عشق روي ميآورد و دختر جوان به عاطفهاي منطقيتر ميانديشد و بر اساس آن رفتار ميكند. اما، نكته بسيار زيباي فيلم، در اينجا، اينست كه اين ايجاد «تعادل»، هرگز به بهاي فرو غلتيدن فيلم از داغي اوج موضوع عاشقانهاش نيست و مخاطب تا لحظه آخر شاهد يك «پديده» عاشقانه است كه به خوبي و «راحتي» با آن همراه ميشود. گذشته از اين، «شبهاي روشن» يك عاشقانه «منزه و پاك» است. اين فيلم عليرغم موقعيتهايي خاص كه در خود جاي داده و در دل خود از «عشق» تعامل برانگيزي حرف ميزند، هرگز به ورطههاي مبتذل و سودجويانه نميافتد و در كليت اثر - به جرئت مي توان گفت- مخاطب حتي براي لحظهاي شاهد ابتذالهايي از جنس فيلمهاي - به اصطلاح غلط- عاشقانه امروزي نيست.
از نوعي «تعادل» در فيلم ياد كردم كه به مرور زمان، هردو كاراكتر فيلم را با خود همراه ميكند. اما همانطور كه باز هم تذكر دادم اين تعادل در «اوج» است نه «ميرا و ايستا». استاد جوان كه اينك عاشق شده است، تا آنجا پيش ميرود كه حاضر ميشود دست به كاري بزرگ بزند و با گذشته خاص خود، به نوعي معامله روي آورد. او، كتاب هايش را ميفروشد تماما و غير از آن «يكي» كه نگه ميدارد براي كاري خاص، بقيه را «رد» ميكند تا جا، براي آمدن آن «اتفاق» و «هم صحبت» حالاي او باز شود. و اين براي خود يك نشانه است، براي دختر جواني كه اكنون ديگر او، «عشق» استاد جوان شده است و نه كتاب ها:
دختر چراغ اتاق را روشن ميكند. سرتاسر اتاق را كتابخانهاي بزرگ و پر از كتاب تا سقف پوشانده است و ميز كار كوچكي گوشه اتاق است. حيرت و ستايش از چهره دخترك هويداست و با لذت به كتاب ها نگاه ميكند. جوان پشت سرش در آستانه در ظاهر ميشود، اما دختر چند قدمي به جلو برداشته است و اكنون گويي در محاصره كتاب هاست.
استاد: اون اتاق راحتتر نيستين؟
دختر لحظهاي بر جاي ميماند، آنگاه برميگردد و با احساسي آميخته به شيطنت و صداقت به جوان چشم ميدوزد. در اين فاصله استاد ساك مسافرتي دختر را گوشه اتاق گذاشته است.
دختر: اشكالي داره من اينجا بخوابم؟ آدم خيال ميكنه همه نويسندهها مواظبشن!
استاد: تا شما رو نديده بودم فكر مي كردم خودم آدم خيالبافيام... ]حس رضايتي از علاقه دختر به كتاب در چهره جوان هست، اما به تبسم هم منجر نميشود[... اين در از تو قفل مي شه. اگه چيزي لازم داشتين، خبر كنين.
«شبهاي روشن»، خيلي امروزي، روشنفكرانه و تلخ و با سوگواري ميگويد ممكن است - تاكيد ميكنم- فقط ممكن است شاهدي از دور و يا از سر اتفاقي از اين دست، تو را به «عشق» و «زندگي» فرابخواند. شاهدي كه شايد نشود، دنبال او در كوچه خيابان هاي شهر گشت و سراغش را از اين و آن گرفت. شاهدي كه خود، بازمانده است و بي آنكه بداند كه فقط او نيست كه به يك قرار فراخوانده شده، ديگري را نيز كمكم و به نرمي و «سخاوت» روشني چشمهاي «بي خبر»، به «قرار»ي فرا ميخواند: «بدون عشق!». اما اين خود رمزي ميشود از اينكه: «عشق» خبر نميكند، همانطور كه «حادثه»!/انتهاي پيام/