تنهايي پرهياهو
محمدرضامحقق - گروه انديشه؛ بشر موجود تنهايي است؛ بي آنکه بداند و تنهاتر خواهد شد بي آنکه بخواهد و او را از اين تنهايي گريزي نيست بي آنکه بتواند!
رحم و قبر و حشر! سه کلمه سه حرفي؛ سه موقف حتمي و جدي بشر و البته در هر سه منزلگاه تنهايي تنها چيزي است که با اوست.
حتما مي توان تنهايي بشر را به رانده شدنش از بهشت ارجاع داد يا جداييش از نيستان وجود را عاملش دانست که هست اما موضوع اين نوشتار نه اين مضمون از تنهايي که جلوهاي ديگر از آن است که ربطي به نسل رو به انقراض انسان(!) ندارد.
پيش درآمد (يا چند کلمه حرف باربط)
تنهايي کار و سهم هر کسي نيست. قطعا! در طول عمرم هيچوقت به اندازه اين بار قطع نداشتهام که در باره اين جمله دارم.
به رغم مدعيان دروغين و پر ادا و اطوار ميل به تنهايي کاملا پيداست که علاقه مندان و بالاتر از آن شيفتگان تنهايي خيلي کم و در حکم النادرکالمعدومند. دلايلش متعدد و درعين حال سادهاند:
تنهايي تحمل و طاقتي ماورايي مي خواهد که با مختصات مردمان اين روزگار اصلا و ابدا جور نيست. نياز به تشخص فردي دارد که بدست آوردنش اگر محال نباشد سخت و سهمگين و سترگ است و مهمتر از همه قطع تعلق مي خواهد که در حيطه وظايف و مناسک عرفاست.
گذشته از همه تنهايي اگر مسلح به سلاح تمرکز و خوديابي و ميل وافر و جدي و معتبر به دنياي درون و البته عادت به مطالعه به معناي کامل و درست کلمه نباشد تبديل مي شود به روانپريشي و خودزني و هزار و يک چيز ديگر.
قابل تامل است که چرا هرچه ميزان کار فکري و تلاش هاي انديشگي در انسان بيشتر مي شود به همان نسبت تنهاتر و گفتارش کمتر وکمتر شده و نوعي انزواي خودخواسته و البته اجتناب ناپذير براي فرد به وجود ميآيد.
جالب است که در منابع حديثي هم اشاره به اين موضوع هست و زياده گويي نسبت مستقيم با بلاهت و حماقت دارد و حرافي آنهم از نوعي که نه به درد دنيا و نه به درد آخرت گوينده و مخاطبش بخورد نشانه حمق و کوته فکري برشمرده شده است.
گفتيم که البته در اين ميانه گاهي هم چه بسيارکه مدعيان ميل به تنهايي ميداندار لاف و گزاف و ادعا مي شوند و به قول مولانا:...خود همي پيداست از زانوي تو!
فردي را مي شناسم که چهرهاش برايم هميشه تداعيگر داد از اين روزگار نامراد و عشقش به رهايي از بند ديگران و آزادي در درياي درون و تنهايي است. اما همو کسي است که اولين مشتري پر و پا قرص عمده محافل عمومي و خصوصي آنهم از جلف ترين نوعش و از مصاديق تام و تمام ازدحام نفوس است!
گرچه مضحک بودن اين مدعيان به همراه ادعايشان به سبب تناقضات لفظي و رفتاري و احيانا فکريشان پيشاپيش و پساپس قابل حدس و فهم و ادراک است.
شخصا از آنجا که هيچ ميلي به هيچ جمع و جمعيتي در خود احساس نمي کنم و صرفا مشغوليتم به تدريس و تدرس مي تواند به حوزههاي عمومي بکشاندم (که البته هر دو و به ويژه بودن با هنرجويانم را شديدا طالبم)
خوشبختانه گاهي توفيق چشيدن طعم مرموز و مستعد و دوست داشتني تنهايي را داشتهام.
حتي قول ساده و عاميانه آن شاعر هم در حيطه درک جامع و مانع تنهايي جدي مي شود: دلا خو کن به تنهايي که از تن ها بلا خيزد!
که البته نگاهي به آرا و عقايد و رفتار و سيره فرزانگان و دانشمندان و نخبگان خاصه هنرمندان و فلاسفه موضوع تنهايي را خيلي جدي تر خواهد کرد.
دکتر شوپنهاور فيلسوف برجسته و شهير آلماني از جمله اين گروه پرشمار است. يا آلبرکامو نويسندهي بينظير و جدي و قدر عرصهي ادبيات و انديشه نيز.
بي ترديد همانطور که از مدعيان دينداري که جامه زهد و ريا را يکپارچه بر تن کردهاند تا از اين بلبشوي فراگير حظ کاملي ببرند نمي توان و نبايد الگو بريد و برد از مدعيان ميل به تنهايي هم که چون اختاپوس بر زندگي فراشهريشان چنبره زده و ول کن هم نيستند نمي توان راه و رسم تنهايي مسلح به تمرکز و تشخص را آموخت.
شخصا همانطور که نمي توانم از آدم دروغگويي که راحت زيرآب مي زند و آبرو مي برد و توهين مي کند و هدفش وسيله اش را توجيه مي کند لاف دينداري قبول کنم نيز نمي توانم از آدمي که براي گرم شدن محفل مفلوک ازدحام نفوسي ها قر کمر جانانه مي آيد و عروسک کوکي گلخانه مصنوعي اين و آن مي شود بوي ميل به تنهايي و دنياي درون استشمام کنم. هردو دو روي يک سکه اند و سرا پا از يک کرباس. فقط نوع شعار و جنس نياز و کارايي و بازار اطوارشان فرق مي کند.
مي بينيد؟ با چنين ملغمهاي روبروييم!
هميشه از لفاظيهاي کلامي بدم ميايد. آنهم در مراسم هاي مصنوعي جشن و عزا با آداب مصنوعي ترش که نه پايه و مايه شرعي و عقلي دارد و نه مي تواند هيچ آدم ذيشعوري را که هنوز بارقه اي از انسانيت اصيل و آزاد و آزاده در او هست و کاملا در مرداب تشريفات چندشآور زاييدهچشم و هم چشمي مسخ و غرق نشده بفريبد
جلوه تام و تمامش هم همين مراسم هاي باسمهاي بي روحي است که فقط اتلاف وقت و هزينه اند. البته در حالت خوشبينانهاش والا که پرند از غيبت و تهمت و چشم و هم چشمي و رو کم کني و هزار و يک درد و مرض ديگر.
خوشبختانه يا متاسفانه گند کار هم آنقدر بالاست که هيچکس را ياراي نفي فرضيه يا بهتر بگويم قطعيه موقعيتي مورد اشاره نيست.
فقط نمي دانم چرا جماعتي که ذره اي از اين احساس مسئوليت را در قبال مهمترين وظايف انساني و دينيشان ندارند اينقدر به آن موارد پايبندند!؟ ناشي از کم جرئتي است يا واقعا دچار توهمند!؟
عجالتا از اشاره به سيره نيکان و دستورات آيين مي گذرم تا با ذکر آنها و سپس فراموشي و عدم رعايتشان مقدمه بيحرمتي هزارباره نسبت به آن فراهم نشود!
شخصا تنهايي را دوست دارم مگر با دوست باشم. آنهم از نوع جانيش و نه ناني و زباني! معتقدم بي بهرگان از موهبت و نعمت تنهايي هرگز طعم گس و خاص و ماورايي و بکر و عاشقانه ي هنر و خلق و آفرينش را نخواهند چشيد.خاصه آنکه بداني بر تارک اين آفرينش ها سياهمشقهاي نجوا با يار مي درخشد. همان تنها چيزي که براي انسان مي ماند...
ادامه دارد.../انتهاي پيام/