سكانسهاي بي ربط!
گروه ادب و هنر-محمد آرمان؛
1- صبح/ خارجي/ خيابان/
اتومبيلها در امتداد هم كنار خيابان پارك كردهاند، رنگها فابريك، مدلها بالا، شيشهها دودی... بالاي درب ورودي مجتمع شهيد زين الدين پلاكاردي نصب شده است، «همايش يك روزه تبيين منويات رهبري پيرامون نهضت عدالت طلبي».
جوانك لاغر و سبزهاي كه ته ريشي دارد و كمي از چفيهاي كه بر دوشش انداخته از زير يقه كتش بیرون زده، مضطرب و در حالي كه سعي مي كند خود را آرام و متين نشان دهد به يكي از شخصيتها كه در حال پياده شدن از ماكسيمايش است، نزديك مي شود.
جوان: سلام عليكم
مردي ميانسال كه كت و شلوار مغز پستهاي رنگي پوشيده و سفيدی يقه پيراهنش بيش از سفيدي دندانهايش است، بي اعتنا از كنار جوان مي گذرد «چرا گناه مردم را بشويم؟!شايد من هم جواب سلامش را نشينده باشم!»
2- شب/ خارجي/ پياده رو
پيرزن جلوي درب ورودي دانشگاه روي زمين نشسته و بساطش را كه عبارت است از تعدادي ليف و كيسه حمام و جوراب پهن كرده و از دختر جواني كه چند متر آن طرف تر ايستاده و كلاسورش را زير بغلش زده و به ساعتش نگاه مي كند، چیزی مي پرسد.
پيرزن: مادر ساعت چند است؟
دختر:ساعت 10
پيرزن: زحمتت نيست كه يك استكان آب جوش از توي دانشگاه برايم بياري؟
دختر «با تعجب و ترحم»حاج خانم! شما هنوز افطار نكرده ايد؟!
3- نزديك ظهر /داخلي/ اتوبوس
پيرمرد سيه چرده با يك بخاري نفتي بالا مي آيد و با حركت اتوبوس تا صندلي بيابد و سرجايش بنشيند تلوتلو مي خورد و بخارياش هم.
كفش و كلاهش هر دو كهنه هستند و گچي. شلوار، كت و پيراهني كه پوشيده حداقل 20 سال است كه كار كردهاند.
پيرمرد ديگري كه صندلي بغل دستش نشسته از او مي پرسد:
بغل دستي: نفته
پيرمرد: آره
- چند خريدي؟
- شش تومان.
پيرمرد بغل دستي زير لب چيزي با خود مي گويد
4- روز/ خارجي/ خيابان
اتومبيلها در حال رفت و آمد هستند كه ناگهان دو سواري با هم تصادف مي كنند تصادف شديد نيست و خرده شيشهها مابين سپر جلو و عقب ماشينها روي زمين ريخته است.
دو راننده از ماشين پياده مي شوند و بدون حتي لحظهاي مكث شديداً به زد و خورد مي پردازند، چند ماشين متوقف مي مانند و رانندههايشان همراه ديگر مردم خيابان و پياده رو به تماشا مي ايستند.
دو راننده در حين زد و خورد حرفهايي با صداي بلند رد و بدل مي كنند.
راننده اول: «........»
راننده دوم: «........»
- : «........»
- : «........»
و همينطور به مدت حدود نيم ساعت
5- غروب / خارجي/ پياده رو
جوانكي 20 و چند ساله دستفروشي مي كند بساطش متنوع است؛ عكسهاي رنگي و بزرگ بازيگران هند، ناخون گير، برچسبهاي رنگي با عباراتي مثل «به تو چه فضول»، «سلطان غم مادر»، «رفيق بي كلك مادر»، «فقط به خاطر تو»، «BENZ»، جانماز بسته بندي شده، النگوي پلاستيكي، كفي در انواع و اقسام اندازهها و طرحها و تعدادي كتاب كه بيشتر ارتباط با خدا است و ....
ناگهان نوجواني به سمت جوانك مي آيد و داد مي زند: مامورا! شهرداري!
جوانك «گويي در صحراي محشر افتاده» به سرعت و دستپاچگي بساطش را جمع و فرار مي كند...
6- صبح/ خارجي/ كيوسك روزنامه فروشي
فروشنده با گيره رخت و طناب روزنامهها را در معرض ديد مشتريان گذاشته و تيترهاي درشت به چشم مي آيد.
- نارضايتي رهبر انقلاب از روند مبارزه با مفاسد اقتصادي
- سومين جلسه دادگاه شهرام جزايري
- سمفوني امام رضا(ع) آماده نوازش
- راهپيمايي نمازگزاران در قم در محكوميت ياوه گوييهاي آقاجري
- توكلي: تا نوبت دانه درشتها مي رسد، كار كند مي شود.
7- عصر/ ابري/ خارجي/ «معلوم نيست چي»، فروشي!
توضيح: به دليل آنكه در مكان مورد نظر چيزهاي عديده و اكثراً نامربوط به هم مثلاً از مفاتيح الجنان گرفته تا زنجبيل و عرق بيدميشك به فروش مي رسيد اين نام كه البته كمي بوي فانتزي مي دهد برايش انتخاب شد.
جواني ايستاده جنسها و كتابهايش را فرياد مي زند تا بفروشد. روي دستهايش كتاب را عمودي گرفته و تبليغ مي كند. نام يكي از كتابها «هر آن كس پف كند.....» است كه زير آن ريزتر نوشته شده است «رديه اي بر عقايد و سخنان و آثار شريعتي» و كتاب ديگر «كه بيشتر به جزوه پلي كپي شده مي ماند» «احكام بئر»، است كه جز همين، چيز ديگري روي جلدش حك نشده است.
جوان در حال تبليغ «آن يكي» كتاب داد مي زند: منتشر شد! چاپ جديد! با اضافات و نمودار! احكام بئر؟! احكام بئر؟!
جوان آستينش را تا بالاي آرنجها تا زده و بدون جوراب صندل پوشيده، مويش كمي بلند است و آدامس مي جويد.
8- غروب/ خارجي/ كوچه
پيرمرد روحاني آهسته خم مي شود و با دست لرزان تكه نان خشك سنگک را از جلوي راه بر مي دارد، فوت مي كند و مي بوسد و كنار ديوار مي گذارد.
9- سرشب /خارجي /پياده
مردم از پير و جوان، بزرگ و كوچك و زن و مرد آمده اند و در صف نانوايي سنگک ايستادهاند، صف كاملاً طولاني است و از نگاه منتظران مي شود فهميد كه خستهاند و كلافه از اينكه صف خيلي كند جلو مي رود.
پيرمرد «در صف ايستاده»: بيا! ببين! «....» بدون نوبت نان گرفت و رفت و مگه ما آدم نيستيم، و مگه ما بنده خدا نيستيم!
پيرمرد ديگري كه عينك ته استكاني دارد از راه مي رسد و با نگاه به صف طولاني بلند و طعنه زنان مي گويد: نهضت نون؟!
10- صبح/ خارجي/ خيابان
جلوي ورودي مجتمع شهيد زين الدين خلوت است از پلاكاردهاي بالاي تابلويش هم خبري نيست مردي جوان با ريش فرانسوي با يك دست كيفش را گرفته و با دست ديگر روزنامهاي را و در حين راه رفتن به آن نگاه مي اندازد.
هوا سرد است و آبهاي جا مانده روي پياده رو و كنار خيابان يخ زدهاند./انتهاي پيام/