پيرمرد چشم ما بود
گروه ادب و هنر-محمد آرمان؛ هيچ ردي نبود. هيچ ردي. جاي پايي. گردي، غباري، كسي، صدايي ... انگار كه اين کوچه سالهاست به خواب رفته. كوچه چه بي سوار مانده ... اما، اما چهرهاش، شايد هم چيزي از چهرهاش توي ذهن كسي، شايد من، مانده باقي.
از آن مرد، با موهاي پريشان از آن پيراهن و آن خرقه و آن دستار و آن قبا و آن عبا و آن گيوه، گيوه سفيد با ردهايي از خاك و كهنگي. از آن لبخند. آن لبخند كه آخرش هم نفهميدم، تلخ بود يا آرام. گرم بود يا سرد. از روي چه بود يا به چه.
حالا راه ميافتم سعي مي كنم و فقط سعي ميكنم، مثل او از همان گوشه، از همان كنار، همان طور آرام و با طمأنينه. يادم ميافتد پاهايش را روي زمين نميكشيد. يادم ميافتد گام زدنش موسيقي بكر و قديمي و ترد و كهنهاي داشت. يادم ميافتد خدا با او بود، اما الان يك فرقي كرده بود. زمين و زمان يك فرقي داشت. خدا بود اما او نبود. او رفته بود پيش خدا!
همين طور كه دارم ميروم، دل دل ميكنم. دلم نميآيد پا، جاي پايش بگذارم. آخر، من نه پيراهن سفيد دارم، نه قبا و عبا. نه گيوه سفيد ... آن لبخند مهم كه ديگر بماند. هيچ وقت نتوانستم زير هرم آن لبخند گر نگيرم. حتي وقتي غافل بود و خواب و نه خرقه و دستاري. اما، چرا خرقه؟
اشتباهي گويا پيش آمده، او كه آخر خرقه نداشت. دستش هميشه موقع رفتن خالي بود يا نهايتش آن كيسه پارچهاي كهنه كه رنگ آبي تندش مثل باران تند تند، عجله داشت براي سكوت كردن.
صدايش انگار كه توي يك دالان طولاني و نيمه روشن پيچيده، دور ميگرفت توي دلم، هميشه مثل سايهاي، ساده و بيصدا و غل و غش راهش را مي رفت و ميآمد. جواب سلامهاي طولاني و با آرامشش زير نوازش آن نوازندگي «خنده» دار كه رد لبخندش از لايش رد ميشد مثل فصلهاي نيمه اول اذان بود. ترجمان شايد «اشهد ان عليا و اولاده المعصومين حجة الله».
با يك بوسه «ياسين» اش به خواب ميرفتم و با يك بوسه «ثبت لي قدم صدق» اش بيدار ميشدم. بيدار بيدار.
دل دل ميكنم. دلم نميآيد پا جاي پايش بگذارم. من كه او نبودم. من هيچ وقت نميتوانم مثل او باشم. نه اينكه محاسنم سفيد باشد و قبا و گيوه و ... نه، بيشتر، آن الهام ترد و دامنهدار و هميشگي.
دل دل ميكنم. من ا ينجا چكار دارم؟ من كه اصلا مال اينجا نيستم. الان چند سالي ميگذرد و من ... من كم كم داشتم فراموش ميكردم كه ... من الان نميدانم موقع سحر هنوز بوي آن ياسهاي وحشي توي دالان گرگ و ميش معصوم و آرام آن موقع كوچه ميپيچد يا نه.
دل دل ميكنم. اسمش يادم نميآيد. اسمش بايد چيزي توي مايههاي همان لبخند باشد كه مال او بود و او كه مال او بود. لبخند را ميگويم.
توي خواب و بيداري، ميديدمش كه رد ميشد كه رد ميشد از وراي خواب سنگين ما خانهنشينان، كه رد ميشد از صف فرشتگان ناپيداي پيدا، كه رد ميشد در امتحان زمينگيري، كه رد ميشد از دستهاي پر غل و زنجير شيطان، كه رد ميشد از سرگذر و ميپيچيد بوي گل ياس وحشي از توي دالان رد شده او به سمت من و ميپيچيد به سمت مسجد.
دل دل ميكنم. اسمش يادم ميآيد. ميترسم دستم رو شود و بفهمم و بفهمد كه مثل او، از جنس او نيستم. ميترسم ديگر سحر از اينجا رد نشود و نپيچد هيچ بويي، مشامي، مسجدي، گذري و لبخندي.
همين طور كه دارم ميروم. دل دل ميكنم. دلم نميآيد پا، جاي پايش بگذارم. از بال ملائك، از رد نگاه خدا و از خيلي چيزهاي ديگر كه حس مي كنم هستند و من نيستم، ميترسم.
كاش ميدانستم اين لبخند ساده را كجا ميفروشند. «پول»؟! كسي از «پول» حرف زد؟ تو بودي گفتي پول؟ تو ...؟ تو...؟ تو! او باران را مي شناخت. كدام زودتر ميآمدند؟ هوا، خيس ميشد. زمين، معطر، هوا، توي ريهام راه ميافتاد، راحتتر از خشكي سر ظهر، كه همه جا روشن است و ... تاريك!
دل دل ميكنم اما پايم را مي گذارم جاي پايي كه شايد، اينجا باشد يا كمي آن طرفتر. همين جا ميگذارم. دلم قرص ميشود، تنم ميلرزد و دستم به ديوار بند ميشود. انگار كه برف، انگار كه يخ، انگار كه زمستان، انگار نه انگار كه بهار است.
دل دل ميكردم و ميرفتم. يادم ميافتد چند سال است ديگر نميآيد. حواسم هست به زمين. هيچ ردي نيست. هيچ ردي...!/انتهاي پيام/