سيماي بيگانهاي در ميان جمع
گروه ادب و هنر-محمد آرمان؛ اثر «بيگانه» نوشته آلبركامو از جمله آثار كم نظير در حوزه ادبيات مدرن است.اثري كه توانست نقش غيرقابل انكاري در دستيابي نويسندهاش به نوبل ادبي ایفا کند.
بيگانه جلوه ناب روح انسان مدرن امروز در تلاطم هاي رسمي و معهود اين زمان و زمانه رخوت زده و نخوت آلود است كه براستي بايد به قول آن شاعره معروف، ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد...
ابتدا بخشي از متن مقدمهاي که کامو بر چاپ انگليسي رمان خود، بيگانه، نوشته است:
ديرگاهي است که من رمان بيگانه را در يک جمله که گمان نميکنم زياد خلاف عرف باشد، خلاصه کردهام:
«در جامعه ما هرکس که در تدفين مادر نگريد، خطر اعدام تهديدش ميکند» منظور اين است که فقط بگويم قهرمان داستان از آن رو محکوم به اعدام شد که در بازي معهود مشارکت نداشت، در اين معني از جامعه خود بيگانه است و از متن برکنار؛ در پيرامون زندگي شخصي، تنها و در جستجوي لذتهاي تن سرگردان. از اين رو خوانندگان او را خودباختهاي يافتهاند دستخوش امواج.
با اين حال اگر از خود بپرسند که چرا قهرمان داستان در بازي شرکت نميکند، به جوابي خواهند رسيد متضمن انديشهاي درستتر، يا دستکم انديشهاي نزديکتر به فکر نويسنده.
جواب ساده است؛ مورسو نميخواهد دروغ بگويد، دروغ گفتن تنها آن نيست که چيزي را که نيست بگوييم هست، دروغگويي به خصوص اين است که چيزي را که هست زياده وانمود کنيم و آنجا که به دل مربوط ميشود، به بيش از آنچه احساس ميکنيم، تظاهر کنيم و اين کاري است که همه ما همه روزه انجام ميدهيم تا زندگي را ساده کنيم.
مورسو برعکس آن چه ظواهر مينماياند، نميخواهد زندگي را ساده کند، آنچنان که هست، همانگونه مينمايد و همانگونه سخن ميگويد، نميخواهد بر احساساتش سرپوش بگذارد و جامعه، بيتأمل، احساس خطر ميکند؛ مثلاً از او ميخواهند که از جنايتش، طبق معمول، اظهار ندامت کند، مورسو جواب ميدهد که در اين باره بيشتر احساس ملال ميکند تا ندامت واقعي و همين تفاوت جزيي کارش را به محکوميت به اعدام ميکشاند.
مورسو در نظر من خودباختهاي دستخوش امواج نيست، بلکه آدمي است فقير و عريان و عاشق آفتاب بيسايه، حاشا که عاري از هرگونه حساسيت باشد، شوري عميق و پيگير او را به جنبش و هيجان ميآورد؛ شور مطلقطلبي و حقيقتخواهي. حقيقتي که هنوز منفي است، حقيقي بودن و احساس کردن؛ اما حقيقتي که بيآن هيچ فتحي بر خود و بر جهان ممکن نخواهد بود.
بنا بر اين با خواندن سرگذشت مردي که بدون هيچ وضع و داعية قهرماني در حقيقت پذيراي مرگ ميشود، اميد هست که خواننده زياد به اشتباه نيفتد، براي من پيش آمده است که برخلاف عرف ادعا کنم که کوشيدهام تا در قهرمان کتاب خود، چهره تنها مسيحي راستيني را که شايسته آنيم تصوير کنم، با اين توضيحات، خواننده درخواهد يافت که من اين نکته را بدون کوچکترين قصد بياحترامي ميگويم، منتهي با طنزي که هر هنرمندي محق است در باره شخصيتي که آفريده است، به کار برد.
«اين رمان به ظاهر ساده است و اين را كامو به شدت حس كرده است: يك «اضطراب» در تمام طول كتاب وجود دارد، حتي در لحظاتي كه احساس ميشود همه چيز دارد راحت ميگذرد، خواننده كنجكاو ميشود و وادار ميشود در مورد ترديدهايش از خود سؤال كند، انگار نويسنده خواسته است به او يادآوري كند كه در اينجا چيزي رازآميز وجود دارد كه بايد كشف شود.»برنار پنگو
«امروز مادرم مرد، شايد هم ديروز، نميدانم ...»
مورسو مادرش را به خاك ميسپارد و روز بعد با شنا ميكند و به سينما ميرود؛ آيا اين آدم «بي تفاوت» است؟ كامو ميگويد: اين كلمه اشتباهي است (بي تفاوتي را ميگويد) اگر بگوييم «مهرباني» بهتر خواهد بود، مورسو حتي سن مادرش را هم درست نميداند، به هر حال تا اينجا همه چيز ساده پيش ميرود، آدمها و اتفاقها؛ اما يك اضطراب در تمام طول كتاب وجود دارد همانطور كه «پنگو» ميگويد.
در سرتاسر كتاب با چه كسي سر و كار داريم، كامو؟ مورسو؟ يا خودمان؟ چرا در تمام زمان خواندن كتاب، حس مشترك بودن داريم با كسي كه دارد درباره خودش با ما حرف ميزند، با كامو كه رمان مينويسد يا با مورسو كه روايت ميكند، احساس يكي بودن ميكنيم از وراي شصت و هشت سال با نويسنده، انگار همين الان است كه كامو در زير نور ملايم چراغي پشت سر هم سيگار دود ميكند و «بيگانه»اي را براي ما تصوير ميكند.
«پس باز چهار بار ديگر به تني بي حركت شليك كردم و گلولهها بي اينكه پيدا باشند در آن فرو رفتند و اين به مثال چهار تقه كوتاه بود كه به در بدبختي زدم.» حالا «مورسو»ي بي تفاوت، سنگدل و ... قاتل هم ميشود، تا اينجاي داستان با آدمهايي سر و كار داشتيم كه به اسم ميشناختيمشان؛ ماري، معشوقه مورسو، ريمون، همسايهاش و.... اما از اينجا به بعد با آدمهايي سر و كار داريم كه اسم ندارند، فقط يك عنوان دارند؛ بازپرس، وكيل، دادستان و بالاخره كشيش، قبل از اعدام. «... از من پرسيد آيا به خداوند اعتقاد دارم، جواب دادم نه...» ميل به پوچي در تمام رمان و به ويژه در صحنههاي آخر آن به چشم ميخورد، جايي كه كامو از زبان مورسو بر سر كشيش و خوانندگان كتابش فرياد ميكشد و عقايدش را با صداي بلند بروز ميدهد.
مورسو چگونه شخصيتي دارد؟ آيا مرگ مادرش براي او بي اهميت است؟ آيا او مرد عرب را با قصد قبلي به قتل رسانده است يا در اثر يك تصادف؟ آيا او انسان بي تفاوتي است؟ يا از آن بدتر انساني سنگدل و بيرحم؟ و يا يك قاتل بالفطره؟ و يا يك انسان معمولي؟ اينها همان سوالاتي است كه دادگاه در پي پاسخ به آن است و دادستان و وكيل تسخيري در جدال براي اثبات و رد آنها؛ اما براي ما پاسخ به اين سؤالات بي معني است، كامو داستاني براي ما نوشته و ما نيازي نداريم شخصيت خيالي مورسو را روانكاوي كنيم، ما ميتوانيم با كامو همراه باشيم و در نهايت سادگي و اضطراب «بيگانه» از خواندن آن لذت ببريم.
بيگانه
پديدآور: آلبر كامو (1913- 1960)
مترجم: ليلي گلستان
ناشر: نشر مركز
/انتهاي پيام/