يک نفر مسئولان را بيدار کند!
گروه ادب و هنر؛ سال گذشته، درست در همين روزها بود که دوازدهمين جشنواره تئاتر دانشجويي کشور، به همت وزارت علوم و معاونت فرهنگي اش برگزار شد و اي کاش که برگزار نمي شد؛ رقم خوردن صحنه ها و ديالوگ هاي سخيف و مبتذلي که نه تنها ويرانگر شان و منزلت دانشجو و دانشگاه بود بلکه دل هر بيننده و شنونده منصف متعهدي را آزرد.
اما امسال، با مطرح شدن دوباره موضوع جشنواره تئاتر دانشجوئي و برگزاري سيزدهمين دوره آن، نگراني دوستداران هنر اصيل ايراني - اسلامي درباره تکرار آن فجايع تلخ برانگيخته شده است. هرچند که مسئولان امر تاکيد کرده اند که در سيزدهمين دوره جشنواره تئاتر دانشجوئي تلاش شده است تا قضاياي گذشته تکرار نشود، اما برخي شواهد و قراين اين ادعا را تائيد نمي کند. از جمله اينکه مديركل فرهنگي محترم وزارت علوم در نشست خبري امروز خود با خبرنگاران از ممنوعيت فعاليت عکاسان خبري در سيزدهمين جشنواره تئاتر دانشجويي خبر داده است. ظاهرا اين تصميم نابجا با توجه به انتشار برخي تصاوير ناخوشايند در جشنواره قبلي توسط عکاسان اتخاذ شده است که متاسفانه نشان مي دهد مسئولان با پاک کردن صورت مساله، قصد دارند موضوع مهم ابتذال در هنر را همچون گذشته جدي نگيرند.
به هر حال، «شبکه خبر دانشجو» به عنوان يک رسانه دانشجويي، رسالت خود مي داند که در مقابل هرگونه روند ضدفرهنگي و ضداخلاقي در دانشگاه ها بويژه در عرصه تئاتر دانشجويي روشنگري نمايد.
در اينجا با هدف يادآوري و تذکر وقايع تلخ جشنواره تئاتر دانشجويي در سال گذشته، به بازخواني برخي گزارش هاي خبرنگار گروه ادب و هنر شبکه خبر دانشجو از جشنواره مذکور مي پردازيم:
-
از خودم عذرخواهي ميكنم!
ديدن برخي از اجراهاي تئاتر دانشجويي، انسان را متحير مي سازد كه واقعاً چه اتفاقي دارد، مي افتد و اين حركت ها و اتفاقات از كجا نشات گرفته و عزم كدام مقصد را دارد؟
تئاتر را يا بايد از جهت ميزانسن و ساير مولفه هاي ساختي و ساختاري بررسي كرد، مثل بازيگري، حركت ها، موسيقي، صحنه آرايي، كلام، فضا و ... يا بايد مضامين و فحواي انديشگي اش را به نقد گذاشت يا همه اينها را همچون يك مجموعه در هم تنيده سنجيد - كه اين آخري حرفه اي ترين شكل آن است - يا از دور ناظر بود و متحير ماند كه چه اتفاقي دارد مي افتد - كه اين آخري ناچارترين مشكل آنست.
ديدن برخي از اجراهاي تئاتر دانشجويي، انسان را متحير مي سازد كه واقعاً چه اتفاقي دارد، مي افتد و اين حركت ها و اتفاقات از كجا نشات گرفته و عزم كدام مقصد را دارد؟
اثري با عنوان «خانواده چن چن» نوشته «آنتوفن آرتو» به كارگرداني حسين صفريان بحري از دانشگاه آزاد اراك كه در دانشكده هنرهاي نمايشي و موسيقي دانشگاه اجرا شد، يا «ملودي ورشو» نوشته «لئويند زورين» به كارگرداني باقر سروش از پرديس هنرهاي زيبا، هر دو آثاري بودند كه به شيوه اي تمام عيار و يكپارچه همه عناصر ساختاري، مضموني و محتوايي را در زمان اجرايشان به درك واصل كردند و مخاطبان را در بهت فلج كننده اي به جهت «خاك بر سر بودن» بينشي و توانمندي اجرايي سازندگان فرو برد!
«معشوقه جوان مرد متاهل را دعوت به خيانت مي كند، در ديالوگ مجهزي به لحاظ تصويري، جوان مجرد را به بوسيدن در تاريكي حضور تماشاگران دعوت مي كند، معشوقه تئاتر، پاهاي برهنه خود را به صورت اسلوموشن در آب تنگ بلور مي كند و معشوقه لحظه اي بعد همان آب را با ولعي مهيج مي نوشد و مست مي شود و ...
از اين دست تا دلتان بخواهد! اي كاش فقط همين بود.
اجراها از جهت فرمي، شلخته و بي رمق و گنگ، از جهت متني، بي ربط و ملتهب و زخمت و لخت و بي اساس و آنجايي، از جهت بازي و بازيگري، لنگان و با لكنت و مبتدي و از جهات ديگر «عبرت» هايي همچنان كه رفت.
نگارنده هميشه آرزو داشته اين هنرجويان جوان و غيرجوان در هر رتبه و مرتبه اي، اول و پيش از هر چيزي، درك و فهم درستي از مقوله اي كه قصد انعكاس و اجرايش را دارند، بدست آورند و بعد بروند كارگردان و نويسنده تئاتر شوند.
اين نمي شود كه شما «فحشا» را اراده كني و روان پريشي و انتقام را به تصوير بكشي، سياست را اراده كني و فحاشي را به عرضه گذاري، روان پريشي را اراده كني و حرافي را جايش جا بزني، با حاکميت مشكل داشته باشي، دين و آيين مردم را به لجن بكشي و ... بالاخره تئاتر نشناسي و هنر نداني و بعد بخواهي همه كارهاي فوق را بكني و در نهايت يك عبارت بسازي كه از شدت مزخرف بودن حالت تهوع به آدم دست دهد!
ديدن اين تئاترها مرا به ياد اركستري انداخت كه نوازندگان با سازهاي ناكوك، هر كسي ساز خودش را بزند و رهبر اركستر هم نابلدي را به صورت يكپارچه به رخ كشيده باشد و آن وقت از شدت بدآهنگي و بدريتمي، نوازندگان ابزار و آلات موسيقي را به سر تماشاگر بدبخت بكوبند!
واقعاً كه بايد بابت حضور در اين چنين اجراهايي با اين درجه سخافت و سفاهت، از خودم عذرخواهي كنم!
رواج منگليزم شهري و هذيان هاي باژگونه
براي اينكه از ناحيه نشخوار كنندگان ترجمه هاي آثار دست چندم غربي ها متهم نشويم كه هنر نمي شناسيم و تئاتر نمي دانيم، پيشنهاد مي كنم كه سردبير محترم اجازه دهد كه جزئيات ساختاري و ساخت تئاترهاي «ملودي ورشو» و «خاندان چي چن» را بررسي موشكافانه كنيم و اين نكته را به اثبات برسانيم كه از منظر نقد تئاتر، ابتدائيات ميزانس در اجزاي كارگرداني و سيستم اجرايي اين تئاترها، رعايت نشده و حتي مي توان گفت كه احتمالاً كارگردان هاي محترم هنوز نمي دانند – دقيقاً – كه ميزانس چيست و چه كاركردهايي دارد!
هر كس به اين دوستان گفته كه ميزانس، حفظ شدن و اجراي متن توسط بازيگران به اضافه معجوني مغشوش از يك سري اعوجاج رفتاري و حركات و سكنات كج و كوله و ياجوج و ماجوج است، يا اشتباه گفته يا دوستان را سر كار گذاشته يا خودش هم از اين همين قماش بوده است يا هر سه!
اين مجموعه تصاوير كه به ناحق و بنابر حسن سوء استفاده از فضاي بي در و پيكر و بي صاحب هنر كشور، نام تئاتر را بر خود نهاده اند، در واقع نوعي «منگليزم» شهري و پرداختي ناخوشياند و چندش آور از يك هذيان مهوع و باژگونه است!
چرا باژگونه! چون در اوج و موج خود و در اصل وجودي هم منافقانه رفتار مي كند و شجاعتش را ندارد كه مثلاً مثل آدم به حكومت فحش دهد يا حداقل براي اين فحش دادن يك صغري كبراي درست و حسابي و قانع كننده بچيند! آخر چقدر سستي و نابلدي؟ طرف انگار حوصله و توان يك چنين كار حداقلي را هم ندارد!
چرا اين قدر «ماست و دروازه» مي كني برادر من!؟ تا كي مي خواهي روي ذهنيات مفروض و توهمي و ادعاهاي نداشته مانور بدهي؟ آخر يك تكاني به خودت بده! تو هنوز جواني و مي تواني!
اما همانطور كه گفته شد فوري ترين امر براي دوستان، برگزاري دوره هاي آموزشي براي فهم درست تئاتر است و بعدها احياناً مشاوره هايي براي ايجاد و رشد درك مسائل و مباحث سياسي، فرهنگي، هنري و ... چه كسي پيش قدم مي شود؟!
جل الخالق!
براي تماشاي يكي از تئاترهاي جشنواره رفته بودم. در ميان جمعيت متجمع در ورودي تالار نمايش استاد سمندريان گير افتادم. آقايان و خانم هاي جوان كه ظواهرشان از شدت هنرورزيشان حكايت مي كرد، محاصره ام كرده بودند. نه راه پيش و نه راه پس داشتم كه هيچ، كم كم نفس كشيدن هم داشت برايم تبديل به امري مشكل و ممتنع مي شد. تا اينكه با حمله مهورانه دوستان – احتمالاً دانشجو – چنان كه «افتد و داني» وارد سالن شدم.
ميزانسن، وسط سالن بود و تماشاگران دور تا دور، روي نيمكت و صندلي نشستم. از نمايش و اجرايش كه بگذريم – كه واقعاً هم گذشتني بود – مي رسيم به يك بدعت خارق العاده و حيرت انگيز در ما بعد پايان اجرا.
وقتي از سالن خارج شدم با اجساد ولو شده بازيگران روي زمين در راهرو و پله هاي خروجي دانشكده هنرهاي زيبا مواجه بودم!
پسرها و دخترهاي نمايشگزار، روي زمين به حالت مردگان دراز كشيده بودند و من مجبور بودم طوري عبور كنم كه بدن آنها زير پايم له و ماليده نشود! حالت چندش برانگيز و تكان دهنده اي بود!
حسي از وحشت و ترحم و زير پا گذاشته شدن حرمت انساني به من دست داده بود. من نمي فهمم اين كارها و حركات عجيب و غريب يعني چه! تئاتري كه در اصل اجرايش ابتدايي ترين اصول نمايشي را رعايت نكرده و معجوني مزخرف را تحويل تماشاگر از همه جا بي خبر خود داده، غلط مي كند اين بدايع و اعوجاج را به اين شكل افتخاري و مهورانه به عرضه عمومي مي گذارد!
ظاهراً دوستان ما زده اند به سيم آخر! صد رحمت به فيلم فارسي ها و تئاترهاي روحوضي قبل از انقلاب! به خدا قسم شرف داشت به اين لجن كاري هاي هذياني و ادا اطوارهايي كه انسان را ياد گروه هاي منحرف شيطان پرست مي اندازد.
نوعي از مسخ شخصيت و هويت انساني را در اين اثر و امثالش شاهد بودم. اين جمله و اين حس آنقدر تكان دهنده و خطرناك و وحشت انگيز است كه جا دارد انسان بميرد!
آهاي مسئولان! آهاي دستگاه هاي عريض و طويل فرهنگي و هنري! بيدار شويد! هرچند خفته را مي توان بيدار كرد، ولي كسي را كه خودش را به خواب زده ...
يك نفر مسئولان را خبر كند!
قبل از اين که عبارت هاي زير را بخوانيد، پوزش و عذرخواهي عميق نويسنده را از بيان اين جملات زننده و سخيف که دور از شان و منزلت عرصه مقدس رسانه است، بپذيريد؛ براي اينکه عمق فاجعه را براي ملت و مسئولان به تصوير بکشم مجبورم شمه اي از فضاحت ماجرا را عرضه کنم:
«بيا بريم پشت اون ستون تاريكه، همديگرو ببوسيم...»
«خواب ديدم با بدن لخت روي تخت خوابيدم و اون داره برام چنگ مي زنه...»
«دلم براي اون بوسه هاي گرم از لبهات تنگ شده...»
«يه مرتبه حواسم به سختي خيره كننده بدنم جمع شد...»
«حالا ديگه همه چيز دارم، زن، شراب و آواز...»
«شوهرهاي قبلي من درك جوگرفتگي هاي روحي من رو نداشتن! اما و تو اجازه مي دي من شب باهات بيام تو اتاقت و...»
«ديكتاتوري كه جوونها رو مي كشي! يه روز همين جوونها سر قبرت جمع مي شن و...»
نه اشتباه حدس نزنيد! اين جملات را از لابلاي صحنه هاي فيلم فارسي هاي قبل از انقلاب يا نسخه هاي متقدم و متاخر فيلم هاي هاليوودي در نياورده ام، اين جملات عين يا مضمون گفتارهايي است كه در بعضي از نمايش هاي اجرا شده در جشنواره اخير تئاتر دانشجويي از زبان بازيگران دختر و پسر شنيده ام.
اگر بنا بود با چهار تا مجله شبه روشنفكرانه از قبيل «اينها مقتضيات هر تئاتر است» يا «بايد كليت كار را ديد و نه ظواهر چند ديالوگ را» و... جا بزنم و مرعوب و منفعل شوم، اساساً از خير طرح اين بحث صرفنظر مي كردم.
اجازه بدهيد پس از سال ها گزيده شدن، آنهم از يك سوراخ، يعني «ولنگاري تئوريزه شده در عرصه هنر»، اکنون از منظر شرعي و فقهي، اين دست گفتارها را بسنجيم.
بالاخره بايد براي فقه و شرع و حكم خدا هم يك جايگاه و پايگاهي قائل شد، در جامعه و فضايي كه هر ننه قمري و هر تازه از راه رسيده مكتب نديده اي حق دارد مانيفست بدهد و حكم صادر كند، پس حكم خدا چه مي شود؟
آيا اداي اين جملات و حركات و سكنات پيش و پشت بندش، جز اشاعه فحشا و منكر است؟
يعني كار به جايي رسيده و تئاتر كشور به جهت ساختار و فرم، آن قدر رشد و پيشرفت كرده و دست همه را از پشت بسته كه مسئولان و ناظران امر، اساساً بي خيال دين و آئين مردم شده اند؟!
فيلم ها و تئاترهاي ما پرشده از مباحث «پورنو»، جوك ها و گفتارهاي سكسي و تيشه زني به ريشه عقايد و مرام ها و اصالت هاي فكري و عقيدتي مردم، ظاهراً مسئولان امر خبر ندارند؛ لطفاً يك نفر آنها را خبر کند!
ببخشيد دستشويي کجاست؟!
مي دانيد نمره تئاتر ايران در هنر جهاني چند است؟ با در نظر گرفتن امثال سمندريان، بيضايي، رفيعي، ناظرزاده كرماني كه از برجسته ترين اساتيد اين هنر و صاحب كرسي تدريس جهاني اند، واقعاً تكان دهنده است؛ در بارم كلي از 20 نمره تئاتر ايران 2- است! يعني تئاتر ايران در زير صفر، سير مي كند و مي توان به راحتي و البته كاملاً منصفانه، عالمانه و مستند عالم هپروت و خيالات و وهم را بر ان تطبيق داد.
جوانك هاي مكتب نرفته در همين فضاي، آنچنان ادعاهايي از خود صادر مي كنند كه بيا و ببين! بنده خدا يك تئاتر كار كرده و خدايي نكرده جايزه اي هم گرفته، آن وقت ديگر خدا را هم بنده نيست و جواب سلام آدم را هم نمي دهد!
دو تا متن خارجي را بي هيچ حساب و كتابي، قاطي مي كند، از ميزانس هم به اندازه جادو و جنبل و خرافي و شكلك درآورده هاي عجيب و غريب فهميده ياد گرفته و ..... ديگر هيچ!
اين شد تئاتر ايراني! اصلاً يك چيز ديگر، اگر همين الان بساط تئاتر شهر و سنگلج و وحدت را جمع كنند و به اين جماعت كارگردان و هنرمند و .... بگويند بفرماييد برويد غاز بچرانيد، واقعاً چه اتفاقي مي افتد؟ مردم قيام مي كنند؟ كشور فلج مي شود؟ نه اتفاق خاصي نمي افتد و باور كنيد عموم مردم شايد اصلاً متوجه چنين چيزي هم نشوند و شايد خبر واقعه را هم نشنوند و نفهمند.
مي پرسيد چرا؟
خوب معلوم است تئاتري كه دغدغه مردم و مسايل آنها را ندارد و در عالم هپروت طفلان مكتب نديده و مومنان مسجد نرفته پديد آمد و قد بكشد به ويژه آنكه مدال افتخار را هم گردن آويز كرده باشد، همين مي شود.
بعضي وقت ها با ديدن اجراهاي اين گروه هاي نمايشي، اصلاً نمي فهم كه دارم چه چيزي را مي بينم.
اصلاً معلوم نيست كه اين به اصطلاح تئاتر، قصه اش چيست، ميزانس اش كدام است و چرا اين طوري است و اصلاً حرف حسابش چيست؟
نه خواهش مي كنم! ديگر اين بازي با كلمات تكراري كه فرم مدرن و اجراي بديع و بازي با فرم و ساختار سيال و .... نمي تواند كسي را گول بزند يا كلا هاي تا سر زانو سر كسي بگذارد، دوستان احتمالاً بايد فكر چاره ديگر و حرف جديدتري باشند تاريخ مصرف اين لفاظي ها و تئوري هاي من درآوردي پوچ و باسمه اي گذاشته است.
پيش چشم بزرگان و اساتيد تئاتر و در حاليكه مسئولين فرهنگي در خواب خوش خرگوشي، خروپف مي فرمايند، اتفاقاتي در صحنه تئاتر ايران در حال وقوع است كه انسان را به كلي ناميد مي كند.
ميزانس و حركت اين اجرا خيلي درهم و افسرده كننده است، كاش قبل از اينكه به كلي كار از كار بگذرد يك نفر سوت پايان اين مسابقه ابتذال و بي سوادي را به صدا درآورد!/انتهاي پيام/