يادكردي از فيلم«طلا و مس»
از آن همه دريغ و درد كه تو داشتي و آن همه شكوه سرد كه مي پنداشتي و واگويه است گرماي زندگي زني بود كه با تو بود حال ميان آن همه رنجوري، تابش شعشعي از وراي كورسوي اميد و نااميدي، مهياست براي تو، براي او.
درست از ميانه اين سطح سيماني قرن، پشت سر چنين دردوهاي نگفتني و حرفهاي نهفتني، در ناگهاني از گل و فرياد،كسي كه مثل ما غريبه نيست، مي آيد و مي رود و ..... مي ماند.
درست از سخناني رنج و آرزومندي و از وادي غم و دردمندي، كسي، بزرگ كسي مي آيد و تاب و توان ماندنمان مي بخشد.
طلا و مس چه فرق مي كند وقتي دل جاي ديگري است وقتي بيدل ترين تلافات يك ذهن پاك و بي آلايش، حرمان را در هوري از آتش و خون مي گذارد و روي بند خاطرههاي گسسته و يادهاي رفته، مي آويزد و در باد به رقصي چنان در مي آورد.
من، توام، من، پشت قسمهاي توام، زير پوست احساست، كنار هرم سنگين و داغ نفست و در پس تمام لحظههايت كه آفتاب عشق و دلواپسي، تابت را چنگ مي زند و نگاهت را رنگ.
من مي دانم كه در آن بيمارستان، كنار آن تخت، پشت در آن حجره، كنار دار قالي، ميان آن هم نقش و رنگ و تار و پود به چه مي انديشيدي من مي دانم!
من از نهان ترين راز و رمزترين پرواز دلت با خبرم.
من مي دانم نگاه هاي سيدرضا در هياهوي نفسي برده آن بيمارستان يعني چه، من مي دانم آن دستهاي لرزان و آب قلب به تپش افتاده كنار آن جسم و نجور و نحيف و آن آدمها كه به او چشم دوخته بودند و بساط آموزش راه انداخته بودند يعني چه من مي دانم گرماي بي نظير يك نگاه خصوصي يك كانون محرمانه، خانوادگي يعني چه.
من مي دانم ذي طلبگي يعني چه من مي دانم اصليت انتخاب تو، زير آسمان نمناك و بستر استقامت و ديانت و وفاداري يعني چه، من مي دانم هويت صنفي تو در رد نگاههاي متبسم و دل غمين و لب اميدوارت به كام گرفتن ازلحظهاي آرامش در كنار، زهرا سادات يعني چه من مي دانم اين همه لطافت و سكوت و رمز و متانت با آن همه سختي و صعبي و درد و حرمان و هجران يعني چه و تلفيق اينها و آنها در تداعي روز و شبهاي تو.... يعني چه؟
چه بيچارهاند و نكبت زده آنها كه نمي دانند جاي آب زلال توي تنگ بلور گوشه طاقچه است و آب كوچه گل و لاي چه حقيرند آنها كه نمي دانند برچين چادر گلهاي، حائل ميانگل و باد خزان، و حد فاصل ميان دل و درد سهمگين و كشنده نگاههاي نسيه و آدمهاي دسته دوم است و تو خوب مي داني كه بودن كنار زهرا سادات و دل دادن به دردهاي زندگي با او، حتي با آن ويلچر، حتي با آن درد صعب العلاج مي ارزد به تمامي چيزهاي ديگر اين دنيا.
سيدرضا، از آن همه دريغ و درد كه تو داشتي و آن شكوه سرد كه مي پنداشتي و واگويه است گرماي زندگي زني بودكهبا تو بود الا ميان آن همه رنجوري،
طلا و مس ماند ميان رد نگاههاي ماه دلهاي ما، خاطرههاي ما. و سلام بر سيدرضا، زهرا سادات و تمام آنها كه با رمز معرفت و راز اصالت، طلا و مس را برايمان آفريدند./انتهاي پيام/