هر چه باشد يوسف زهرايي اي مرد كريم
آخرین اخبار:
کد خبر:۸۵۵۹۸
تقديم به آستان كريم اهل بيت/

هر چه باشد يوسف زهرايي اي مرد كريم

تو اميد مردم دنيايي اي مرد كريم  //  جانشين حضرت مولايي اي مرد كريم شد گدا هم سفره ات جاي غذا محو تو بود// هر چه باشد يوسف زهرايي اي مرد كريم

*آفتاب از روزن چشم تو پيدا مي شود

چشمهايت يك دريچه رو به فردا مي شود

 واژه واژه آبي احساس تو سرمشق من

بيت بيت شعرهايم رنگ دريا مي شود

نيمه ماه خدا افطار مهمان توام

روزه ام با نان و خرماي شما وا مي شود

پس يقين برگ قبولي نماز و روزه ام

آخر اين ماه با دست تو امضا مي شود

از گداهاي مدينه پر شده بيت الحسن

هر چقدر آيد گدا جا بيشتر وا مي شود

 

*پس مرا هم مي شود بين گداها جا كني

ميهمان سفره هاي نذري زهرا كني

 *تو اميد مردم دنيايي اي مرد كريم

جانشين حضرت مولايي اي مرد كريم

الغرض هر وقت كه داري كرامت مي كني

گاه پيدا گاه ناپيدايي اي مرد كريم

شد گدا هم سفره ات جاي غذا محو تو بود

هر چه باشد يوسف زهرايي اي مرد كريم

از كنار سفره ات حتي سگي مي آيد و مي برد نان
 
بس كه تو آقايي اي مرد كريم

ديدن هر كه گويد يك سلامي بر حسين

با برات كربلا مي آيي اي مرد كريم

پس مسير كربلا رد مي شود از خانه ات

شمع هستي و حسين ابن علي پروانه ات

 

*كيست اين پوشيده صورت كه به ميدان آمده

اين زمين و آسمانش تحت فرمان آمده

آن سپرها بي اثر در پيشگاه ضربه اش

اين كمان ابرو كه زير تير باران آمده

بي گمان اين شسته از جان دست جان حيدر است

اين  چنين كه دشمنانش را به لب جان آمده

اين به دستش تيغ رقصاني كه از گرد و غبار

يا اميرالمونين گويان رجز خوان آمده

در پي پي كردن كفر نشسته بر جمل

نايب شير خدا با تيغ ايمان آمده

پس  جگر هم جزو ملزومات جنگي مي شود

هر زمان كه ناگهان اوقات جنگي مي شود

 

*اي كريم اهل بيت اي شيره جان بقيع

از چه رو در پشت در ماندست مهمان بقيع

با دعاي صاحب آن چادر خاكي شبي

مي تكانم خاك را از روي دامان بقيع

ما برايت گنبد و گلدسته برپا مي كنيم

مثل ايوان نجف مي گردد ايوان بقيع

گرم روزه بودم و وقت زيارت شد تمام

زائرت را زود بيرون كرد دربان بقيع

كاش كه يك خادم سلطان علي موسي الرضا

در مدينه يا حسن مي شد نگهبان بقيع

حاضرم دار و ندارم وقف راه تو شود

خرج يكي كاشي براي بارگاه تو شود

 

*سبزه زاري بود فصل نو بهار پيكرت

زردي پاييز آورد اين بلا را بر سرت

زينبت با گريه با رنگ پريده تا رسيد

ناگهان با ديدنش افتادي ياد مادرت

بعد از آن رو به حسينت كردي و گفتي كه نيست

اي برادر هيچ روزي مثل روز آخرت

ظهر روزي كه به زير پاي مركب قاسمم

مي شود هم قد و بالاي علي اكبرت

تشنگي كربلايت دارد آبم مي كند

لحظه اي كه تيغ مي آيد به دنبال سرت-

دست عبدالله را نذر گلويت مي كنم

خون حلقش را مهياي وضويت مي كنم.

/انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار