آيا سينما همين نشانههاست و بس؟
محمدرضا محقق - بخش ادب و هنر؛ در بخش هاي پيشين اين مطلب به اين نکته اشاره کرديم که در سينماي ايران سينماي معناگرا يا معنوي يا عرفاني يا... صرفا در نوعي از نشانه گزاري و المان پردازي محدود شده و خود را از ساير کارکردهاي سينمايي به ويژه در بعد تصويري و روايي و درام و البته فضاسازي جذاب و نوآمد محروم نموده است.
اما واقعيت آن است که توليد فيلم عرفاني و معناگرا الزاما نبايد در محدوده خاصي از نشانه ها باقي بماند و مي تواند گستره عظيم تر و متنوع تري را تجربه کند.
توليد فيلمي درباره خدا، ابديت، دعا، مذهب، ارتباط روحي با عنصري ماورائي، در حجم انبوه و خسته كننده اين روزگار كثيف ماشين زده، سخت و طاقت فرساست و به عكس در دشت و هامون و كوه و كوير و...، ميان آدم هايي با تيپ ها و ظواهر خاص مثلا درويشي و...، راحت تر و البته تماشاگر پسندتر.
اين نوع فيلم سازي، كشش قالب و تنه موضوع نيست، بلكه فرار از حقيقت و معاني و پناه بردن به ظواهر و مخفي شدن پشت عادت هاي تصويري كليشه شده و تكراري است.
از تلاقي داستان، روايت، شخصيت پردازي ها، اِلمان هاي تصويري و ديگر ويژگي هاي سينمايي و داستاني، يك تكه نان در اين گروه از آثار و از نظر دسته بندي آثار معناگرا، در گروه دوم يا سوم مي گنجد.
سينمايي نارسا، بدفهم و حاوي انبوهي از نشانه هاي ساختاري كه در وهله اول نه تنها فيلم را معنا نمي كند، بلكه كارآيي اش را در محاصره كردن مخاطب در چنبره شعارزدگي و نشانه هاي به اصطلاح عارفانه، پي در پي به شدت و حدت نشان داده و البته او را در سردرگمي و وادادگي و دافعه نسبت به خود، قرار داده است. فيلم از نظر نوع داستان و لوكيشن، بازگشتي است به همان پناه بردن به كوه و كوير كه به دليل ضعف شناخت و متن است.
گذشته از اين، سازنده نتوانسته در همين بستر روايي از داستانش نيز حركت منسجم و درستي داشته باشد.
فيلم در كش و قوس روايت، بيش از آنكه پايبند بيان صحيح اطلاعات و انسجام تصويري اش در سينما باشد، در گير و دار به رخ كشيدن انواع تصويرها و نشانه هاي به اصطلاح عارفانه خود است و در اين امر آن قدر شعارزده و شتاب زده پيش مي رود كه به نوعي، داستان و مخاطبش گم و به دست فراموشي سپرده مي شود.
مثلا مي توانيم در اين مورد به بخش هايي از اِلمان هاي فيلم اشاره كنيم كه براي افزايش غلظت بار معنايي و عرفاني آن توليد شده است.
حضور پيرمرد عارف مسلك فيلم كه به صورت كاملا نپخته، باسمه اي و به اصطلاح گل درشتي در فيلم جاسازي شده بود. حضوري كه هرگز نمي تواند كمكي به ساختار و محتواي اثر داشته باشد؛ نه از نظر شگردهاي دراماتيك و نه حتي از نظر به تصويركشاندن مينياتورهاي سنتي و عرفاني؛ زيرا همين اشكال زيبا هم در جايگاه و مقام بياني خود، اثرگذار و از حس زيبايي شناسانه مخاطب بهره مندند.
وگرنه پي در پي آوردن اين نشانه ها در معجوني از تصويرهاي بي ربط و درهم، هيچ بار مثبت عاطفي و ذهني براي مخاطب ايجاد نمي كند و او را با اصل و فرع داستاني خود همراه نمي سازد. تنها اتفاقي كه مي افتد، حس ناخوشايندي است كه بيننده را در برمي گيرد كه حاصل شعارزدگي و نامفهوم بودن اثر است./انتهاي پيام/