داروي درد ابتذال و سردرگمي چيست؟
محمدرضا محقق - بخش ادب و هنر؛ گفتن از علي حاتمي و سينماي او بيش از آنکه برامده از حسي نوستالوژيک يا اداي ديني به يک هنرمند صرف باشد تذکار و تنبهي است براي انچه در سينماي امروز کشورمان با آن روبروييم.
سينمايي که هم از دين و آيين خود به دور است و هم حتي از ميليت و نياکان و پندارها و داشته هاي باستاني خود.
سينمايي آنچنان مغموم و بي پشتوانه از انسان از ديدن سر در ورودي سالن هايش هم شرم مي کند و نگاهش را پايين مي اندازد!
آيا اين بود اميد و دلخوشي به نسل نوباوگان برجاي مانده از فرهنگ فردوسي و حافظ و سعدي؟!
و اينجاست احساس نياز به گنجينه هاي سترگ و دوست داشتني از جنس و تبار علي حاتمي که براستي و درستي عنوان سعدي سينماي ايران را از آن خود کرد.
در قله ساختههاي وي پيش از انقلاب «سوتهدلان» بهعنوان نمادي از نوعي سينماي معتبر بومي به چشم ميآيد كه توجه جدي جامعه هنري و نيز مخاطبان عام را به دنبالش داشت و در آثار او پس از انقلاب اسلامي نيز چند نمونه كه در جمله آثار تلويزيوني سريال «هزاردستان» به عنوان تجربهاي مهم در زمان خود و در مقوله سينما نيز فيلم «مادر».
موقعيتي كه «هزاردستان» زاييده و پرورشيافته آن بود و نيز راهي كه اين اثر در فيلمسازي ايران بهوجود آورد از فرازهايي است كه هنوز توجه جدي صاحبنظران را بهخود جلب ميكند.
ميتوانم ادعا كنم «هزاردستان» از معتبرترين و بزرگترين پروژههاي تلويزيون ايران است كه موقعيت تاريخي، روند نگارش و نوع قوي و پخته ساخت آن را از ديگر ساختههاي آن دوران ـ و حتي اين سال هاي اخير ـ متمايز و جاودانه ميكند.
بي گمان كسي در اين اصل ترديد ندارد كه اثرگذاري «هزاردستان» در جمله آثار اين رسانه كه پس از آن ساخته شد، غير قابل انكار است و اين برآيند چند فرايند و شاخص مهم است كه اصليترين آنها قوه تفكر و فعليت عملِ خود حاتمي است كه اين گام را بلند و محكم برداشت و كاري درخور آفريد؛
شايد لازم باشد صاحبنظران عرصه آثار تلويزيوني گرد هم آيند و با بازكاوي عناصر دخيل در تولد و رشد «هزاردستان» توجه جامع به بازشناسي اين ساخته ارزشمند نشان دهند.
در مجموعه آثار سينماي مرحوم حاتمي نيز «مادر» آينهاي است كه ميتوان او را در آن ديد و بهعبارت مناسبتر به تماشاگه رازش نشست.
«مادر» ساختاري است كه در دل يك مقوله فلسفي، تاريخي، اجتماعي و فرهنگي تپيده و تصويري است كه از آب و رنگ گذشته و حال و آينده درآمده و اتفاقاً به همه اينها بايد اضافه كرد، نكته بديع و نايابي را كه براي نگارنده شگفتآور و بيش از ديگر عناصر فيلم تحسينبرانگيز است و آن اشاره مبتكرانه و مؤمنانه اثر به سرنوشت محتوم و مكتوم بشر امروز است.
«مادر» توجهي است به انسان به مثابه تاريخي كه به اكنون رسيده و بر او گذشته، آنچه گذشته و او با طبيعت و فنآوري و روزمرگي و غفلت و درهمتنيدگي خوبي و بدي، مدرن شدن و عقب افتادن از مواهب نسبت، آنچه امروز به چشم ميآيد بر سر خود آورده. «مادر» نشان چندپارگي و دور افتادن است.
غربت انسان و دورياش از «خودش». جامعه و تبعاتش، ايراني امروز را از ديگري بريد و به خود داشت، نه آنگونه كه به خود رسد، بل آنسان كه از خود زائل شود و بشود آنچه هريك از شخصيتهاي «مادر» شده بودند، يكي در ظاهري و ـ توگويي ـ باطني عليل به گوشه تيمارستان، ديگري در بلنداي قدارهكشي و عربده مستي در گلاويز شدن با زمين و زمان، آن ديگري در تكاپوي ارتباط ضبط صوتي با همسرش، آن ديگري بريده از شوهر آن هم سر زا و آنيك افسرده و مغموم كه آمبولانس ها هم در خيابان جلبش ميكنند و آن ديگر هم كه اصلاً گم است و در ميانه به جبر داستان و ذائقه طبع درام پيدا ميشود و ميشود برادر غايب.
و «مادر»، نقطه پيونددهنده همه اين آدم هاي بهظاهر بسيار دور از هم و بيربط به هم، «مادر» به مثابه «سنت»، ريشه، هويت، پناه، خود انساني انسان و تكاپوي «بازگشت».
واقعيت اين است كه درنگ ذهن و فهم هنري من، در باب «مادر» آنقدر متوجه و متنبه شده كه براي بازگشتن ـ آن هم در اين ابعاد گسترده و مقولات منفك و به هم پيوسته در اين محال چارهاي جز به همين بسنده كردن نيست./انتهاي پيام/