اختراعاتی که مخترع خود را کشتند
به گزارش خبرنگار گروه دانشگاه و فناوری خبرگزاری دانشجو، تاریخ بشریت، داستان پیوستهٔ تلاش برای فراتر رفتن از مرزهای دانش و توانایی است. از اولین ابزارهای سنگی تا هوش مصنوعی امروزی، نوآوری همواره نیروی محرکه تمدن بوده است. اما این جاده، همیشه هموار و ایمن نبوده است. در قلب هر جهش بزرگ، عنصری از خطر، عدم قطعیت و گاه، فداکاری نهفته است.
در این میان، داستانهایی وجود دارند که به شکلی خاص، همزمان الهامبخش و هشداردهنده هستند: داستان مخترعانی که چنان شیفتهٔ ایده خود بودند، چنان به کارایی آن ایمان داشتند، یا چنان از خطرات پنهان آن بیاطلاع بودند که در نهایت، ساختهٔ دست خودشان، آنها را به کام مرگ کشاند.
اینها صرفاً داستانهای شکست نیستند؛ بلکه روایاتی هستند دربارهٔ بهای آزمایش، خطرات ناشناخته بودن، و کنایهٔ تلخی که در آن، خالق، اولین و مشهورترین قربانی مخلوق خود میشود. از آسمان پاریس تا اعماق اقیانوس و حتی در اتاق خواب یک بیمار،در ادامه بهای سنگین نوآوری را از طریق سرنوشت فرانتس رایشلت، اتو لیلی، ماری کوری، هوراس لاسون هانلی و توماس میدگلی جونیور را بررسی میکنیم:
فتح آسمان، بهای رویاهای پرواز

در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، آسمان به عنوان آخرین مرز تسخیرناپذیر، ذهنهای ماجراجو را به خود فرا میخواند. اما این رویا، برای دو تن از پیشگامان اولیه هوانوردی، بهای گزافی داشت.
فرانتس رایشلت، سقوط خیاط پرنده

فرانتس رایشلت یک خیاط اتریشیالاصل بود که در پاریس زندگی میکرد. او مخترع نبود، بلکه یک صنعتگر بود که رویای بزرگی در سر داشت: نجات جان خلبانان. در دورانی که هوانوردی تازه در حال شکوفایی بود، سقوط هواپیماها تقریباً همیشه کشنده بود. رایشلت مجذوب ایدهٔ ساخت یک کت-چتر نجات Parachute Suit شد؛ لباسی که هم به عنوان اورکت عمل میکرد و هم در مواقع اضطراری، به چتر نجات تبدیل میشد.
او چندین آزمایش اولیه با آدمکها انجام داد که نتایج آنها چندان هم موفقیتآمیز نبود، اما ایمان رایشلت به اختراعش تزلزلناپذیر بود. او متقاعد شده بود که مشکل از ارتفاع کم آزمایشهاست. پس از لابیگری فراوان، او سرانجام در ۴ فوریه ۱۹۱۲، مجوزی برای آزمایش اختراعش از برج ایفل دریافت کرد.
در آن روز سرنوشتساز زمستانی، در حالی که جمعیت، خبرنگاران و فیلمبرداران که یکی از اولین فجایع ضبطشده تاریخ را ثبت کردند در پایین برج جمع شده بودند، رایشلت بر لبهٔ طبقه اول برج ایستاد. دوستان و حتی پلیس از او خواستند که به جای خودش، از یک آدمک استفاده کند، اما او نپذیرفت. او میخواست شخصاً کارایی اختراعش را ثابت کند.
پس از لحظاتی تردید، او به پایین پرید. اما کت چتر نجات به جای باز شدن، مانند یک کفن به دور بدنش پیچید. رایشلت با سرعتی مرگبار سقوط کرد و به زمین یخزده برخورد کرد. مرگ او آنی بود. فرانتس رایشلت در تلاش برای نجات جان دیگران، به نمادی تراژیک از مرز باریک بین اعتماد به نفس و غرور کشنده تبدیل شد.
اتو لیلینتال، پادشاه گلایدر

برخلاف رایشلت که بیشتر یک شومن بود، اتو لیلینتال یک دانشمند، مهندس و پدر واقعی هوانوردی مدرن بود. او پادشاه گلایدر لقب گرفته بود و کارهایش الهامبخش مستقیم برادران رایت شد. لیلینتال معتقد بود که قبل از افزودن موتور، انسان باید ابتدا هنر پرواز را بیاموزد.
او سالها صرف مطالعهٔ پرواز پرندگان کرد و گلایدرهایی ساخت که با حرکت بدن خلبان کنترل میشدند. او یک پیشگام واقعی در آیرودینامیک بود. لیلینتال با موفقیت بیش از ۲,۰۰۰ پرواز با گلایدرهای تکنفره خود انجام داد و اغلب از تپههای اطراف برلین پرواز میکرد. او در حال کار بر روی نسخههای موتوردار بود که فاجعه رخ داد.
در ۹ اوت ۱۸۹۶، در حین یکی از پروازهای معمول خود، لیلینتال با یک وزش باد ناگهانی مواجه شد. گلایدر او دچار واماندگی شد - پدیدهای آیرودینامیکی که امروزه به خوبی شناخته شده است اما در آن زمان کمتر درک میشد. او نتوانست کنترل را دوباره به دست آورد و از ارتفاع حدود ۱۵ متری سقوط کرد.
سقوط باعث شکستگی ستون فقرات او شد. او را به بیمارستان منتقل کردند، اما آسیب شدید بود. اتو لیلینتال روز بعد درگذشت. گفته میشود آخرین کلمات او، چکیدهٔ فلسفه زندگیاش و هشداری برای آیندگان بود: فداکاری باید کرد. . مرگ او یک تراژدی بود، اما دادههای پروازهای او، سنگ بنای موفقیت برادران رایت در چند سال بعد شد.
خطرات نامرئی و مدفون
مرگ ناشی از اختراع همیشه آنی و دراماتیک نیست. گاهی اوقات، این یک قاتل خاموش است که سالها بعد، قربانی خود را از پا در میآورد، یا در اعماق آب، در کمین مخترع خود مینشیند.

ماری کوری، میراث درخشان و مرگبار

ماری اسکلودوفسکا کوری، بدون شک یکی از بزرگترین دانشمندان تاریخ است. او تنها زنی است که در دو رشته علمی مختلف فیزیک و شیمی جایزه نوبل دریافت کرده است. کار او با مواد رادیواکتیو، چهرهٔ علم مدرن و پزشکی را برای همیشه تغییر داد.
اما در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، خطرات چیزی که کوری آن را رادیواکتیویته نامید، کاملاً ناشناخته بود. ماری و همسرش، پیر کوری، در شرایط آزمایشگاهی بسیار ابتدایی و بدون هیچ گونه محافظتی کار میکردند. آنها با دستهای برهنه به مواد رادیواکتیو دست میزدند و ماری کوری عادت داشت لولههای آزمایش حاوی رادیوم که در تاریکی میدرخشید را به عنوان چراغ مطالعه در جیب روپوش آزمایشگاه خود حمل کند.
او شیفتهٔ درخشش آبی زیبای رادیوم بود. او و پیر حتی از اثرات فیزیولوژیکی آن آگاه بودند پیرعمداً بازوی خود را سوزاند تا اثر آن را ببیند، اما هرگز گمان نمیبردند که این تشعشعات میتوانند کشنده باشند.
پس از دههها قرار گرفتن مداوم در معرض تشعشعات شدید، بدن ماری کوری شروع به تسلیم شدن کرد. او از بیماریهای مختلفی رنج میبرد، اما تا آخر عمر از پذیرش ارتباط آن با کارش خودداری میکرد. سرانجام در ۴ ژوئیه ۱۹۳۴، ماری کوری بر اثر کمخونی آپلاستیک، نوعی سرطان خون که در آن مغز استخوان از کار میافتد، درگذشت. پزشکان علت را مستقیماً قرار گرفتن طولانیمدت در معرض تشعشعات تشخیص دادند.
دفترچههای یادداشت او، حتی پس از گذشت بیش از یک قرن، آنقدر رادیواکتیو هستند که در جعبههای سربی در کتابخانه ملی فرانسه نگهداری میشوند. ماری کوری، به معنای واقعی کلمه، جان خود را فدای کشفی کرد که جهان را تغییر داد.
هوراس لاسون هانلی، مدفون در تابوت آهنین خود

در طول جنگ داخلی آمریکا، هر دو طرف به دنبال یک سلاح شگفتانگیز بودند که بتواند توازن قدرت دریایی را بر هم بزند. هوراس لاسون هانلی، مهندس نیروی دریایی، معتقد بود که این سلاح، زیردریایی است.
او یک زیردریایی دستی و بدوی به نام H.L. Hunley طراحی و تأمین مالی کرد. این وسیله که شبیه یک سیگار برگ آهنی بود، توسط هشت خدمه که یک میللنگ را میچرخاندند، به حرکت در میآمد. Hunley یک ماشین مرگبار بود، اما بیشتر برای خدمه خودش. این زیردریایی قبلاً دو بار غرق شده بود و جان ۱۳ خدمه را گرفته بود.
با وجود این سابقه هولناک، هانلی به اختراع خود ایمان داشت. در ۱۵ اکتبر ۱۸۶۳، او تصمیم گرفت برای تقویت روحیه خدمه جدید و اثبات ایمنی آن، شخصاً فرماندهی یک آزمایش روتین در بندر چارلستون را بر عهده بگیرد. در آن روز، زیردریایی با هانلی و هفت خدمه دیگر به زیر آب رفت و دیگر هرگز بازنگشت.
Hunley در کف بندر غرق شد و همه سرنشینان، از جمله مخترع آن، خفه شدند. اگرچه زیردریایی بعداً بازیابی و دوباره استفاده شد و اولین زیردریایی تاریخ بود که یک کشتی دشمن را غرق کرد، اما در همان مأموریت برای سومین و آخرین بار غرق شد. هوراس هانلی در تلاشی جسورانه برای تغییر روند جنگ، عملاً خود را در تابوتی آهنین که خود طراحی کرده بود، زنده به گور کرد.
توماس میدگلی جونیور، کنایهآمیزترین پایان

شاید هیچ داستانی در تاریخ نوآوری، به اندازه داستان توماس میدگلی جونیور، کنایهآمیز و غمانگیز نباشد. میدگلی یک شیمیدان و مهندس مکانیک برجسته بود، اما میراث او برای بشریت به شدت ویرانگر بود. او دو مورد از مخربترین مواد قرن بیستم را به جهان معرفی کرد: بنزین سربی برای جلوگیری از کوبش موتور و کلروفلوئوروکربنها CFCs یا فرئون برای استفاده در یخچالها و اسپریها.
بنزین سربی باعث مسمومیت جهانی با سرب و آسیبهای عصبی گسترده شد. CFCها لایه اوزون را تخریب کردند. به نوعی، میدگلی بیش از هر انسان دیگری در تاریخ، به اتمسفر زمین آسیب رساند.
اما سرنوشت، پایان بسیار عجیبی برای او تدارک دیده بود. در سال ۱۹۴۰، میدگلی در سن ۵۱ سالگی به فلج اطفال مبتلا شد و تحرک پاهای خود را از دست داد و به تخت وابسته شد. میدگلی که ذهنی خلاق و بیقرار داشت، نمیتوانست این محدودیت را بپذیرد. او که یک مهندس بود، تصمیم گرفت مشکلی را که با آن روبرو بود، حل کند.
او سیستمی پیچیده و استادانه از طنابها، قرقرهها و وزنهها را در اطراف تخت خود طراحی و نصب کرد. این اختراع به او اجازه میداد تا بدون کمک دیگران، خود را در رختخواب بلند کند، بنشیند یا جابجا شود.
در ۲ نوامبر ۱۹۴۴، این سیستم که برای کمک به او طراحی شده بود، قاتل او شد. او به طور تصادفی در میان طنابها و تسمههای اختراع خود گیر افتاد. تلاشهای او برای رهایی، احتمالاً وضعیت را بدتر کرد. توماس میدگلی جونیور توسط اختراع شخصی خود خفه شد. این پایانی تلخ و به شدت کنایهآمیز برای مردی بود که اختراعات عمومیاش جهان را مسموم کرد، اما این اختراع شخصیاش بود که جان خودش را گرفت.

سرنوشت این پنج مخترع، یادآوری قدرتمندی از ماهیت دوگانه نوآوری است. از غرور غمانگیز رایشلت و فداکاری علمی لیلینتال، تا خطر نامرئی که جان کوری را گرفت، و از تابوت آهنین هانلی تا تلهٔ مکانیکی میدگلی؛ همه این داستانها یک حقیقت مشترک را بازگو میکنند: پیشرفت، اغلب در لبهٔ پرتگاه خطر قدم برمیدارد.
این افراد، قربانیان کنجکاوی، جاهطلبی یا درک ناقص خود از نیروهایی شدند که با آنها کار میکردند. مرگ آنها، هرچند تراژیک، به بخشی جداییناپذیر از تاریخ اختراعاتی تبدیل شد که زندگی ما را شکل دادهاند. آنها بهای نهایی را برای گشودن درهایی پرداختند که پیش از آن بسته بودند، و داستانشان همچنان به عنوان هشداری ابدی در تاریخ علم باقی خواهد ماند.