از آزادی در اینستاگرام تا زندان ایدئولوژیک؛ روایتی از تهدید و نقض حقوق انسانی در کوموله
آخرین اخبار:
کد خبر:۱۴۱۴۰۲۷

از آزادی در اینستاگرام تا زندان ایدئولوژیک؛ روایتی از تهدید و نقض حقوق انسانی در کوموله

مائده محمودوند از تجربه حضور خود در کوموله سخن گفته است؛ تجربه‌ای که به گفته او با تبلیغات فضای مجازی آغاز شد و با فشار روانی، تهدید، اجبار ایدئولوژیک، تحقیر مذهبی، فشار علیه اعتقادات فردی و محدودیت شدید آزادی شخصی ادامه پیدا کرد.
از آزادی در اینستاگرام تا زندان ایدئولوژیک؛ روایتی از تهدید و نقض حقوق انسانی در کوموله

 به گزارش گروه سیاسی خبرگزاری دانشجو، مائده محمودوند، متولد ۱۳۸۱ و اهل پیرانشهر، در گفت‌وگویی با دیدبان حقوق بشر کردستان ایران، از تجربه حضور خود در کوموله سخن گفته است؛ تجربه‌ای که به گفته او با تبلیغات فضای مجازی آغاز شد و با فشار روانی، تهدید، اجبار ایدئولوژیک، تحقیر مذهبی، فشار علیه اعتقادات فردی و محدودیت شدید آزادی شخصی ادامه پیدا کرد.

او می‌گوید در زمان خروج از ایران تنها یک دختر نوجوان بود که شناخت دقیقی از احزاب مسلح کردی، ساختار آنها و واقعیت زندگی در مقرهایشان نداشت و تحت تاثیر تبلیغات اینستاگرامی و وعده‌های «آزادی» جذب آن فضا شد.

محمودوند می‌گوید: «من عاشق اسلحه بودم و روحیه پسرانه داشتم. در فضای مجازی از آزادی، برابری و زندگی ایده‌آل حرف می‌زدند. می‌گفتند آنجا همه‌چیز برای شما فراهم است و هر کسی آزاد است هر طور بخواهد زندگی کند. من هم بدون شناخت واقعی فریب همین حرف‌ها را خوردم.»

او توضیح می‌دهد که پس از حدود یک ماه ارتباط اینترنتی، از او خواسته می‌شود همراه فرد دیگری از ایران خارج شود و به مقر حزب منتقل گردد. به گفته او، از همان لحظه خروج از خانه، ترس، اضطراب و احساس بی‌بازگشت بودن آغاز می‌شود: «بدون اینکه مادرم بفهمد، به بهانه خرید شارژ از خانه بیرون زدم. در تمام مسیر فقط می‌ترسیدم. وقتی سوار ماشین شدیم، راننده مدام نصیحتمان می‌کرد که آینده‌تان را خراب نکنید و سمت گروه‌های مسلح نروید.»

این می‌گوید در طول مسیر انتقال، بار‌ها پشیمان شده، اما به دلیل ترس از قضاوت اجتماعی و تهدید‌هایی که پیش‌تر در فضای مجازی دریافت کرده بود، جرئت بازگشت نداشته است. مائده در بخشی از گفت‌و‌گو، به نقش تهدید‌های اینترنتی در تصمیم خود اشاره می‌کند و می‌گوید: «فقط چند پست سیاسی گذاشته بودم و واقعا ترسیده بودم. پسری به اسم حسام ق شروع کرد به توهین و تهدید. مدام می‌گفت اگر دستم بهت برسد بلایی سرت می‌آورم که پشیمان شوی. همان برخورد‌ها باعث شد بیشتر بترسم و فکر کنم دیگر راه برگشتی ندارم.»

او همچنین از شرایط ناامن و نگران‌کننده در مسیر انتقال به مقر حزب سخن می‌گوید؛ شرایطی که به گفته او، در آن احتمال سوءاستفاده و تعرض علیه زنان وجود داشت: «در مسیر کوهستانی، رفتار بعضی قاچاقچی‌ها با دختر‌ها بسیار نگران‌کننده بود. آن پسری هم که همراه من بود، چند بار پیشنهاد‌های نامناسب داد و می‌گفت دلیل آمدنش آزادی روابط است. من همان‌جا شوکه شدم. احساس می‌کردم اگر شرایط عوض شود ممکن است اتفاقات خیلی بدی برای ما بیفتد.»

مائده تاکید می‌کند که پس از ورود به مقر کوموله، بسیاری از وعده‌هایی که درباره آزادی، حقوق زنان و آزادی عقیده مطرح شده بود، خلاف واقع از آب درآمد. او می‌گوید: «همان روز‌های اول، لباس‌هایی به ما دادند که برای من خیلی سخت و غیرعادی بود. من از خانواده‌ای آمده بودم که حتی در خانه هم این‌طور لباس نمی‌پوشیدیم. احساس ناامنی و معذب بودن داشتم و مدام یک پتو دور خودم می‌پیچیدم تا کمتر دیده شوم.»

او همچنین می‌گوید فضای داخل مقر‌ها نسبت به حجاب و پوشش مذهبی کاملا خصمانه بوده است: «بعضی وقت‌ها اگر روسری سرمان بود، به زور آن را از سرمان می‌کشیدند و مسخره می‌کردند. برای من که با اعتقادات مذهبی بزرگ شده بودم، این رفتار‌ها بسیار تحقیرکننده و آزاردهنده بود.»

او ادامه می‌دهد: «در ظاهر از آزادی حرف می‌زدند، اما در عمل هیچ آزادی‌ای وجود نداشت. حتی اجازه نداشتم نماز بخوانم. یکی از فرمانده‌ها به اسم مولود چند بار به من گفت اگر تو را در حال نماز ببینم با اسلحه به سرت شلیک می‌کنم.»

به گفته او، در ماه رمضان به اجبار به او آب می‌دادند تا مطمئن شوند روزه نیست و بار‌ها اعتقادات مذهبی‌اش مورد توهین قرار گرفته است. او می‌گوید: «مدام به خدا و پیامبر توهین می‌کردند و از من می‌خواستند ثابت کنم خدا وجود دارد. من فقط یک دختر نوجوان بودم و توان بحث ایدئولوژیک نداشتم.»

این عضو سابق گروه مسلح کردی کوموله همچنین از شرایط سخت زندگی در مقرها، تنبیه‌های فیزیکی و فشار‌های روانی سخن می‌گوید: «اگر دیر به غذا می‌رسیدی، غذا نمی‌دادند. نصف شب با تیراندازی بیدارمان می‌کردند. مجبور بودیم کار‌های سنگین انجام دهیم؛ ساختن سنگر، جابه‌جایی گونی‌های خاک و نگهبانی‌های طولانی.»

او می‌گوید فضای داخل مقر‌ها آکنده از ترس و بی‌اعتمادی بوده و اعضا جرئت بیان خواسته واقعی خود برای بازگشت را نداشتند: «ما سی و یک نفر بودیم و خیلی‌ها از همان اول می‌خواستند برگردند، اما جرئت نداشتند. من اولین نفری بودم که علنی گفتم می‌خواهم برگردم. بعد از من چند نفر دیگر هم فرار کردند.»

پربازدیدترین آخرین اخبار