سفرنامهی میناب؛ روایت ایستادگی زنان در قلب جنوب ایران
به گزارش گروه دانشگاه خبرگزاری دانشجو، فاصلهی میان آرزوی رفتن به میناب تا راهیشدن به مقصدی که فرشتگانی در آن پرپر شدند، این بار برای من در کمتر از بیستوچهار ساعت رقم خورد. قرار شد با گروهی از جهادگران همراه شوم تا بخشی از روایت بندرعباس و میناب را ثبت کنم؛ سفری که برای هر اهالی رسانه، تجربهای ارزشمند و در عین حال دشوار است.
اواخر شهریورماه بود و در گوشم زمزمههایی از خاطرات کودکان میناب میپیچید؛ زمزمههایی که با پیوند آن به آغاز سال تحصیلی جدید و جای خالی دانشآموزان میناب، هیاهویی در سرم به پا میکرد. مقصد اولیهی سفر ما بندرعباس بود و از تهران حدود بیستوچهار ساعت راه در پیش داشتیم. در تمام مسیر به جنوب و همسفران جهادگرم فکر میکردم؛ کسانی که تنها میدانستم از استانهای مختلف ایران گرد هم آمدهاند، اما واگنهای قطار تا رسیدن به بندرعباس میان ما فاصله انداخته بود.
حوالی ساعت ۱۳ ظهر روز سهشنبه وارد بندرعباس شدیم و برای استراحتی کوتاه به محل اقامت منتقل شدیم. آنجا تازه سرآغاز همنشینی با زنانی بود که برای شناسایی و یادگرفتن از بانوان جنوب کشور، خود را به تهران و سپس به بندرعباس رسانده بودند.

فضایی که در آن نشستیم، نمایندهی یک ایران بود؛ فارس، لر، آذری و... از اقوام مختلف و استانهای متعدد؛ مازندران، لرستان، قم و قزوین و.... یکی از آنان بیش از سیزده ساعت از مشهد تا تهران آمده بود و تا رسیدن به بندرعباس نزدیک به چهل ساعت راه پیموده بود. تلاشگری و دغدغهمندی زنانی که دیدنشان، دلگرمی مضاعفی برای آیندهی کشور بود.

مدرسهی شجره طیبه؛ مقتل کودکان میناب
قرار بود اولین مقصد بازدید، مدرسهی شجره طیبهی میناب باشد؛ جایی که ماههاست شنیدن نامش، تصور خرابههایش و نام ۱۶۸ عزیز پرپر شدهاش، دلها را میلرزاند و چشمها را غرق در اندوه میکند.
غروب بود که وارد مدرسه شدیم. مدرسهای که دیگر نمانده؛ در واقع خرابههایی است که جایجای آن را رد و نشانی از جگرگوشههای خانوادهها پر کرده است. مدرسهای که قرار بود روزی صدای خندههای کودکانه و بازیگوشیهایشان در آن طنینانداز شود، حالا به مقتل کودکان تبدیل شده و راویانی میان خرابههای آن، داستان عرباعربا شدن تنهای نحیف بچهها را روایت میکنند.
مگر میشود نظارهگر دفتر، کتاب، روپوش و کاردستیها و تکتک قابعکسهایی بود که در آوار مدرسه به جای ماندهاند و پر نکشید به سمت جایی که حالا آنها برای ابد در آن آرام گرفتهاند؟

گلزار شهدای میناب؛ خانهی دوم خانوادهها
گلزار شهدای میناب، یا بهتر است بگویم خانهی دوم خانوادههایی که حالا عزیزشان را در این زمین به خاک سپردهاند؛ دخترکان و پسرانی که قرار بود روزی مادر، راهی خانهی بختشان کند، اما حالا زیر خروارها خاک خانه کردهاند. بعد از گذشت ماهها، خانوادهها بخشی از روزمرگیهایشان را عادت دارند در این گلزار زیست کنند؛ از مراسمهای مذهبی تا سالگرد تولدی که هیچوقت شمعش فوت نشد.
پس از زیارت مزارهای کوچک، اما نورانی فرشتگان میناب، قرار شد خانمها پای صحبت یکی از دانشجویان جهادگر دیروز و معلم امروزی بنشینند؛ کسی که حالا با جای خالی شهدای مدرسهی شجره طیبه، پختهتر و پرتجربهتر از هر زمان دیگری میتواند تجاربش را منتقل کند.
آشپزخانهی کنارجو؛ جهاد در سکوت
روز بعد قرار شد ابتدا به بازدید یک آشپزخانهی خانگی برویم؛ آشپزخانهای کوچک در روستای کنارجو، شهرستان سیریک. آشپزخانهای که ماههاست به عشق و همت زنان این روستا، با کمترین امکانات، اما پشتوانهای قوی از ایثار و ایستادگی شکل گرفته است. زنانی که از هر آنچه توانایی داشتند مایه میگذاشتند تا هر روز وعدههای غذایی را برای رزمندگان جنوب کشور تهیه کنند. پای صحبتهایشان که مینشستی، جز صلابت زنانی که شیرمردانی را بار میآورند و خود دوشادوش مردانشان جهاد میکنند، دیده نمیشد.

سیریک؛ مجلسی که به عزا تبدیل شد
از روستای کنارجو تا شهرستان سیریک فاصلهی زیادی نبود؛ مکانی که در طی هفتههای گذشته، دشمن مجلس عروسی را به عزای مردم تبدیل کرد. خانهای که وقتی پا در آن گذاشتیم، صدای هلهلهی مراسم عروسی با زاری عزا در گوش دیوارهایش میپیچید؛ سقفی که ویران شده بود و با آرزوهای عروس، بر سر مهمانها خراب شده بود. مجلسی که دهها متر با دکلی که هدف اولیهی دشمن بود فاصله داشت؛ اما برای دشمنی که جز نابودی ایران و ایرانی چیزی در سر ندارد، مگر مجلس عروسی و منزل مسکونی با جای دیگر فرقی میکند؟

آشپزخانهی «کشور دوست»؛ گسترش یک ایده
پس از بازدید از سیریک، به میناب بازگشتیم و سری به آشپزخانهی بانوان «کشور دوست» زدیم. دختران جوان و دانشجویان خوشانرژی، در محدودهی دانشکدهی خود فضایی پر از مهر و انگیزه بنا کرده بودند تا میانوعدههایی برای رزمندگان حاضر در خطوط مبارزه آماده کنند. دیدن شور و نشاط میان دانشجوها و تلاششان برای نقشآفرینی هرچه بیشتر در کشور، تجلی امید بود.
از دانشجوها که پرسوجو کردم، تازه متوجه شدم آشپزخانهی «کشور دوست» زنان جنوب ایران در چند شهر دیگر هم گسترش یافته است. وقتی به بندرعباس رفتیم، آشپزخانهای دیگر را دیدم؛ همت و ارادهای بیبدیل از زنانی که جهاد و مقاومت را از دامان مادرانشان آموخته بودند.

آخرین مقصد؛ مدرسهای که مأمن شد
آخرین مقصد این روایت از زنان دلیر جنوب، به مدرسهای ختم شد که هم مأمنی برای خانوادههای آسیبدیده از جنگ بود و هم مکانی که به همت بلند دختران و بانوان دغدغهمند، به محل بازی، آموزش و مراقبت از کودکان تبدیل شده بود؛ جایی که نهتنها به سرگرمی و نگهداری بهتر بچهها میاندیشید، بلکه مرهمی بر ذهنهای آشفتهی والدینشان بود.
در تکتک موقعیتهایی که حضور پیدا کردیم، اجتماع زنانی که از نقاط مختلف ایران خود را به کنار بانوان جنوب کشور رساندهاند تا از آنها الگو بگیرند و خود، راویان و بنیانگذاران مقاومت در استانهایشان باشند، گویای امید و نور بود.
پایان یک سفر و صدای ایستادگی که ماندگار خواهد شد
سفر به میناب و بندرعباس برای من تنها یک مأموریت رسانهای نبود؛ سفری بود به قلب مقاومتی که در سکوت و بیادعا، هر روز از نو زاده میشود. از خرابههای مدرسهی شجره طیبه تا آشپزخانههای کوچکی که با عشق، رزمندگان را تغذیه میکنند و از مزار فرشتگان میناب تا همت بانوانی که جهاد را از مادرانشان به ارث بردهاند، همهجا یک صدا شنیده میشد: صدای ایستادگی. این سفر برای من تجلی امیدی بود که ریشه در خون و ایمان دارد؛ امیدی که آیندهی این سرزمین را روشن نگه میدارد.