کد خبر:۱۴۷۶۱۵
روزگاري جنگي بود/
بسيجي فرصت طلب
«اخوي من نگهباني ميدادم تا حالا، ميشه توي سنگر شما نماز بخونم.» به دوستم آرام گفتم: «ببين از اين آدمهاي فرصتطلبه ميخواد سنگر ما رو صاحب بشه.» آرام زد به پهلويم و به نوجوان گفت: «خواهش ميكنم بفرماييد.» اما چند لحظه بعد...
گروه فرهنگي «خبرگزاري دانشجو»؛ نزديك به يك دهه دفاع مقدس ما، چيزهاي زيادي داشت؛ چيزهايي از جنس همان حرفها و معاني و احساسها. و آنچه اينجا آمده دنيايي است، هرچند كوچك شده و كوتاه. جنس اين حرفها موجز است و فارغ از اطناب.
يك بسيجي نوجوان آمد و گفت: «اخوي من نگهباني ميدادم تا حالا، ميشه توي سنگر شما نماز بخونم.»
به دوستم آرام گفتم: «ببين از اين آدمهاي فرصتطلبه ميخواد سنگر ما رو صاحب بشه.»
آرام زد به پهلويم و به نوجوان گفت: «خواهش ميكنم بفرماييد.»
از سنگر آمديم بيرون و رفتيم وضو بگيريم.
صداي سوت... خمپاره ... سنگر ... بسيجي نوجوان ...
دوستم ميگفت: «هم خيلي فرصتطلب بود هم سنگر ما را صاحب شد.»
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰