زرد، سبز، نارنجي همه جا سبز شد ...
آخرین اخبار:
کد خبر:۱۴۹۶۰۸
شفا يافته حرم دوست/

زرد، سبز، نارنجي همه جا سبز شد ...

نگاه پدر روی صورت دختر جوانش لغزید و زیرلب گفت: خدا چه کار کنم؟ زرد، سبز، نارنجی؛ نور، نور، نور؛ همه جا پر از چشمه های نور شد، نورها به هم آمیخت و مانع دیدن اطراف شد؛ همه جا سبز شد، سبز سبز.
گروه فرهنگي «خبرگزاري دانشجو»؛ زن دست های دختر را برزانوانش گذاشت دستهای مهربان و چروکیده مادر نوازشگر دستهای زهرا شد تا شاید رمق رفته از دستانش باز گردد. پدراز دور آمد کاسه زرد رنگ را به طرف دخترش آورد و گفت : بخور دخترم به نیت شفا بخور.
 
مادر، زهرا را چون کودکی در آغوش کشید و سرش را از زمین بلند کرد، کاسه که به لب دختر خورد، نگاهش را به آسمان دوخت، گنبد طلایی در محاصره نورهای زرد، زیباتر می نمود.
 
زهرا بسم الله گفت و آب را نوشید، همه جا تار شد. مادر، جسم بی رمق دختر را بر روی فرش گذاشت و پتو را روی او کشید و مشغول تلاوت قرآن شد. پدر از میان پلک های مرطوبش به گنبد طلا خیره ماند. او متوسل به امام شد و با دلی شکسته از درگاه خدا التماس کرد و طلب حاجت نمود.
 
مرد کنار همسرش نشست و دست بر روی دست گذاشت و به گذشته ای نه چندان دور اندیشید. آن روز زهرا تب داشت و در بستر خوابیده بود. دکتر تشخیص سرماخوردگی داده بود پس از گذشت یک هفته که تهوع و سرگیجه تشدید شد از زهرا آزمایش های کامل به عمل آمد، چه لحظه تلخی بودآن زمانی که شنید تومور، استخوان های دخترش را در برگرفته و کلیه هایش را از کار انداخته است.
 
هنوز زمانی نگذشته بود که سرطان، نور چشم چپش را خاموش کرد و می رفت که دید چشم راستش را برباید. نگاه پدر روی صورت دختر جوانش لغزید، زهرا خواب بود؛ مثل آن موقع که کودک بود. مرد آهی کشید و زیرلب گفت: خدا چه کارکنم؟ زرد، سبز، نارنجی. نور، نور، نور؛ همه جا پر از چشمه های نور شد، نورها به هم آمیخت و مانع دیدن اطراف شد؛ همه جا سبز شد، سبز سبز.
 
نور به طرف دختر رفت. از مرکز آن آقایی سپید پوش با قامتی بلند خارج شد. زهرا نگاه کرد صورتش را ندید؛ نور چشمانش را زد، مثل زمان کودکی اش که به خورشید نگاه می کرد، قلبش تند و تند می زد؛ انگار داشت خودش را به قفسه سینه می کوبید، یخ کرده بود؛ می لرزید، می خواست چیزی بگوید؛ اما زبانش یاری نمی کرد، نور نزدیک می شد، دختر گرم شد، گرم گرم.
 
نفسش به شماره افتاده بود به یکباره بغض مانده در گلو را فریاد کرد. یا امام رضا! زهرا داخل بستر نشست، چشمانش روشن شده بود انرژی ماورایی نیروی رفته از بدنش را بازگردانده بود؛ احساس سبکی می کرد می رفت که صبح از دل شب متولد گردد و با خود زیبایی و عشق را به ارمغان آورد و لحظه به شکوفه نشستن گل های نمازبر سجاده عبودیت فرا می رسید.
 
گل الله اکبر از گلدسته های حرم فضا را معطر کرده بود. کبوتران حرم با پروازهای صادقانه خود، این معجزه را نیز جشن گرفتند. نگین چشم ها سرشار از اشک شوق شد. صحن یکپارچه شور و شادمانی گردید و فرشته ها از پنجره آسمان سحر، بیننده لحظات استجابت بودند. چه زیباست ترنم این لحظات ملکوتی و چه گواراست نوشیدن جرعه ای از باده شفا به دست حضرت دوست.
پربازدیدترین آخرین اخبار