سيب بهشت است اين، يا گل احمد؟!
اين كيست؟ كه آيينه مريم پاكي در برابر عصمت قدوسيش آلوده مي نمايد و سپيده صبح بهاري در مقابل صداقت سبوحيش گلگون مي گردد!
اين كيست؟ كه آهوان وحشي، در حياي چشمان او، آرميدهاند و بنفشههاي دشتي از شبنم شرم او، روييدهاند! اين كيست؟ كه مخمل گلها در دست پينه بستهاش، خار مغيلانست؟ و خار و خاشاك صحراي عشق، در زير گامهاي استوارش، فرش پرنيان است!
اين كيست! كه از حريم باغ سينه اش نفخه روح انگيز خدا مي وزد و از چاه زنخدانش بوي سيب بهشت، مي آيد!
اين كيست؟ كه از طره مشكسايش عطر دل انگيز محمد(ص) مي چكد و از تربت مطهرش رايحه لالههاي كربلا، بر مي خيزد.
اين كيست؟ كه مهر ايزدي از نسيم نفس سبزش مي وزد و قهر الهي از آتشفشان دلش شراره مي زند!
خدايا!
اين دامن كدام كوهساريست؟ كه عطر دلاويز گلهاي پرپرش، دشت دل ها را، آكنده ساخته و اين غزال كدامين خطه ايست، كه بوي مشك مختومش، باغ شب را معطر كرده!
اين گوهر شب چراغ از چه معدنيست، كه تشعشعش از تخت قبه غريب الغيوب، آفاق عالم را منور كرده!
اين چه در مكنونيست كه برق تلاءلواش از پشت صدف غيرت، چشم صيرفيان را خيره ساخته!
اين مهر جانسوز كدام منظومه ايست، كه از وراء هفتاد هزار حجاب، هيچ كس را تاب ديدارش نباشد!
يارب اين شمع دلفروز زكاشانه كيست؟ جان ما سوخت، بپرسيد، كه جانانه كيست؟
اين ليلي كدامين ليله القدريست؟! كه يازده قرآن ناطق، بر سيناي سينه اش فرود آمده و يازده خورشيد درخشان، از دامن مهرش، برخاسته!
فتبارك الله!
اين حوراء انسيه است؟ آيا انسان سرمديه؟!
اين كيست؟ كه اينگونه غبار درگهش را حوريان بهشت به زمزم ديده مي شويند!
گرد مقدمش را به جاروي مژگان مي روبند و تربت پاكش را سرمه چشم مي سازند!
اين گلبن پرگل كدام بستانيست؟! كه هزاردستان حمد و ثنا، از وصف برگي از گلعذارش عاجزند، و طوطيان شكرشكن شيرين گفتار، شرحي از لعل لبش را نتوانند نمود!
لوحش الله!
به خدا سوگند! سيمرغ خيال از رسيدن به ستيغ رفيع كوهسار بي فرياد عشقش عاجز و عنقاي عقل از نشستن برشاخه بلند طوباي معرفتش، ناتوان است!
آه! كه پاي اوهام در سنگلاخ سوزان صحراي وصالش بشكند و دست اغيار، از زيارت در مطهر مكنونش كوتاه است!
آنكه آسمان، خشتيست بر لب ايوان خانه محقر گلينش، و زمين برگيست افتاده در گوشه فرسوده گليمش!
همانكه، بهار نقشيست، از باغ پيراهن مرقعش، و بهشت، شميميست از حاشيه سبز چادر وصله دارش!
دردمندي، كه خزان، تابلوكوچكيست، از بيت الاحزانش!
و پاييز برگ زرديست، از باغ دل پاييزيش!
لاله ها، گواه دل سوخته اش، شقايق ها، نشاني از قبر بي نشانش، بنفشه ها سر به زانوي غم بيحسابش و نرگس ها، نگران حال چشمان خمارش و ياس ها، روييده در كوچه باغ نگاهش، هستند!
قمريان، نغمه اندوهش را مي زنند، و شباهنگان، مويه، هوهويش را!
شمع ها، شيداي سوزش هستند و پروانه ها، ديوانه رويش!
رودها، رودا، رودكنان، به كوثر لايزالش، مي ريزند و چشمه ها جوش زنان از دامن كوهسار بلندش روانند.
درياها، موجيست از ديده توفانيش و بادها شرحيست از شام پريشانيش!
آنكه ابرهاي همه عالم شب و روز در غمش مي گريند.
آه! براستي كيست؟ اين شب يلداي باراني، اين باد گل بيز بهاراني، اين درياي باران خيز توفاني، اين اقيانوس مواج و بيكران عرفاني، اين صحراي سوزان حيراني، اين كوهسار بي فرياد افغاني، اين چمشه سار حكمت رباني، اين گوهر شب چراغ پنهاني، اين سرچشمه آب حيواني، اين آيينه تمام نماي سبحاني، اين منشاء نفحات رحماني، اين عارف گمنام شهرفاني، اين شهره شهر آسماني، اين ياقوت پنهان حقاني، اين ذروه كمال انساني!؟
اوست: آن عطر بستان خدا، مادر شهدا، شاخه شجره طوبي، شافعه روز جزا، انگيزه انبياء خلاصه اوصياء، مبشر اولياء عصاره مصطفي، ريحانه رسول خدا، معشوقه علي مرتضي، ام حسن مجتبي(ع) و حسين سرجدا، دختر آفتاب و مهتاب، بانوي آب و آيينه، مربي زينب عليه.
غايت القصوي عبوديه فاتح فتوحات مكيه، مفتاح الابواب مدينه نبويه، صاحب اسرار الهيه، حافظ رموز غيبيه، امين وحي محمديه، گنجينه اسرار علويه، نفيسه كامله زكيه، بنت خير البريه، راقم صحف فاطميه، اصل صحيفه سجاديه، كوثر علوم باقريه، محدثه عليمه صادقيه، لب فقه جعفريه، الحوراء الانسيه، تفاحه الفردس العاليه، التقيه النقيه، الرضيه المرضيه، الهادي المهديه، المظلومه المغضوبه حقها، الممنوعه ارثها، المكسوره ضلعها، المظلوم بعلها، المقتول ولدها، الصديقه الشهيده، سرالله الاعظم قره عين الرسول الزهراء البتول سيدتنا و مولاتنا فاطمه الكبري (صل عليها و امها و ابيها و بعليها و بنيها)/انتهاي پيام/