وقتی کدخدا، عمو مصطفی را کتک می‌زند
آخرین اخبار:
کد خبر:۳۰۹۶۲۵
قصه ما و کدخدا...

وقتی کدخدا، عمو مصطفی را کتک می‌زند

عموها از هزار راه نرفته و نشنیده، آب می آوردند سر زمین که کشتمان از بی آبی نسوزد. مسعود را گرفتند و کتک زدند، مجید و مصطفی را هم گرفتند و زدند...
وقتی کدخدا، عمو مصطفی را کتک می‌زند
 گروه فرهنگی «خبرگزاری دانشجو»؛ ما فرفره نداشتیم.  بچه های کدخدا داشتند اما همبازی ما نبودند که دست ما بدهند.  مسعود و مجید نقشه اش را کشیدند و مصطفی بند و بساسطش را جور کرد.  ما که فرفره دار شدیم، لبخند نشست روی لب های بابابزرگ.  گفت: “ دیدید می شود، می توانید!”
 
از ترس بچه های کدخدا، داخل خانه فرفره بازی می کردیم.  مبادا ببینند و به تریج قبایشان بربخورد. اما خبرها زود در دهکده ما می پیچید.  خبر که به گوش کدخدا رسید، داغ کرد.  گفت: « بیخود کرده اند.  بچه رعیت را چه به فرفره بازی. »  و گیوه هایش را ور کشیده بود و آمده بود خانه عمو محمد به آبروریزی.
 
« بعدا شنیدم که همان روز، کدخدا دم گوش میرآب گفته: «این اول کارشان است، فردا فرفره می شود روروک و پس فردا چرخ چاه. » بیشتر موتور پمپ های آب مال کدخدا بود.
 
عمو محمد که صدایمان کرد، فهمیدیم کار از کار گذشته.  فرفره را برداشت و گذاشت داخل گنجه.  درش را قفل کرد و کلیدش را داد دست بچه های کدخدا که خیالشان راحت باشد از نبودن فرفره. رفتیم پیش بابابزرگ با لب و لوچه های آویزان فهمید گرفتگی حالمان را. عموها را صدا زد به عمو محمد گفت: « خودت کلید را دست کدخدا دادی خودت هم پس می گیر. »  عمو محمد مرد این حرف ها نبود.  همه مان می دانستیم.  بابابزرگ گفت :« بروید و قفل گنجه را بشکنید. » عمو محمود گفت:« کی برایتان فرفره خرید؟ کدخدا؟!»  گفتیم: « نه عمو جان! خودتان که می دانید، خودمان ساختیم!»  گفت : « دیگر بلد نیستید بسازید؟»  گفتیم: « چرا!» گفت:« بهترش را بسازید.»  و رفت در خانه کدخدا به داد و بیداد.  صدای بگومگویشان ده را برداشت.  این وسط ما، قفل گنجه را شکستیم و بهترش را ساختیم.
 
بچه های کدخدا فهمیدند.  کدخدا گُر گرفت داد زد: « یا فرفره یا حق آب!» و به میرآب گفت که آب را روی زمین های همه مان ببندد.  کار سخت شد عموها از هزار راه نرفته و نشنیده، آب می آوردند سر زمین.  که کشتمان از بی آبی نسوزد.  مسعود را گرفتند و کتک زدند.  زورمان آمد مجید به تلافی اش روروک ساخت.  کدخدا گفت که گندم و تخم مرغ هم ازمان نخرند.  مجید و مصطفی را هم گرفتند و زدند.  صدای عمو محمود، هنوز بلند بود اما گوشه و کنایه ها شروع شد.
 
 عمو حسن جمع مان کرد و گفت: « این جور نمی شود هم فرفره شما باید بچرخد هم زندگی ما. »  از بابابزرگ رخصت گرفت و قرار شد برود و با خود کدخدا حرف بزند وقتی که برگشت خوشحال بود گفت: « قرار شد روروک راخراب کنیم اما فرفره دستمان باشد آنها هم تخم مرغمان را بخرند و هم کمی آب بدهند. » بابابزرگ گفت:« کدخدا سر حرفش نمی ماند. » عمو حسن گفت:«  قول داده که بماند. ما فرزندان شمائیم حواسمان هست!»
 
 بچه های کدخدا آمدند روروک را، جلوی چشم های خیس ما، خراب کردند عمو حسن آمد و فرفره را گذاشت پیش دستمان و رفت که با کدخدا قرار و مدار بگذارد. دل و دماغی نداشتیم برای چرخاندن فرفره.  مهدی گفت:« وقت زانو بغل کردن نیست باید چرخ چاه بسازیم. کدخدا از امروزِ ما می ترسید نه از دیروزِفرفره و روروک ساختن مان. » بابابزرگ لبخند زد.  عمو حسن هر روز با کدخدا کلنجار می رفت. یک روز خوشحال بود و یک روز از نامردی کدخدا می گفت.  ما می شنیدیم و بهش « خدا قوت»  می گفتیم.
 
بچه ها داشتند بالای پشت بام یواشکی چرخ چاه می ساختند...
 
 
منبع: نشریه دانشجویی تا آسمان، دانشگاه سجاد مشهد
نظرات شما
مجيد
-
۰۶ ارديبهشت ۱۳۹۳ - ۱۹:۵۵
خيلي خوب بود، دمتون گرم...
20
0
نرگس
-
۰۶ ارديبهشت ۱۳۹۳ - ۲۲:۰۳
بسييييييييييييياااااااااااارررررررررررر عالي
خيلي جالب نوشته بودين
دمتون گرم رفقا
2
0
ساغر
-
۰۶ ارديبهشت ۱۳۹۳ - ۲۲:۲۳
عاللليييي
2
0
ساغر
-
۰۶ ارديبهشت ۱۳۹۳ - ۲۲:۲۳
عالللللييييي بود
4
0
بدون نام
-
۰۶ ارديبهشت ۱۳۹۳ - ۲۲:۳۹
زيبا بود
خداقوت به نويسنده
1
0
فرزند شهيد
-
۰۶ ارديبهشت ۱۳۹۳ - ۲۳:۳۲
خييييييييييلي قشنگ بود خداقوت
3
0
ميثم
-
۰۶ ارديبهشت ۱۳۹۳ - ۲۳:۵۶
منبع اصلي آقاي سرشار هستش
نويسنده ايشون هستند و توي سايتشون هم منتشر شده
5
0
amir
-
۰۷ ارديبهشت ۱۳۹۳ - ۰۰:۰۱
موضوع چي بود؟ ظلم وستم؟؟؟
0
6
دانشجو
۰۷ ارديبهشت ۱۳۹۳ - ۱۰:۲۳
نه قصه حسين کرد شبستري بود.....
داداش شما زيادبه خودت فشار نيار!!!!
بدون نام
-
۰۷ ارديبهشت ۱۳۹۳ - ۰۱:۴۰
عالي
6
0
زهره
-
۰۷ ارديبهشت ۱۳۹۳ - ۰۱:۴۱
خيلي زيبابود. خيلي خوب تشبيه شده بود....
به اميدروزي که ساخت چرخ چاه حال همه رو دوباره خوب کنه و احوال دشمن رو خراب...ان شاالله
13
0
ننه رقيه
-
۰۷ ارديبهشت ۱۳۹۳ - ۰۸:۲۶
لبيک يا خامنه اي

ولي اين که گفتيد يواشکي چرخ چاه ميساختيم بعدا شر ميشه ها
اين صهيونيست هاي از خدا بيخبر کار دستمون ندن
4
2
بهلول
-
۰۷ ارديبهشت ۱۳۹۳ - ۱۶:۲۱
راستي! ما چرا براي چرخيدن چرخ زندگيمان با خدا کنار نيامديم! ولي حالا ميخواهيم با کدخدا کنار بياييم! مگر خدا خلف وعده کرده است!!!؟
14
0
بدون نام
-
۰۸ ارديبهشت ۱۳۹۳ - ۱۲:۲۷
دست خوش به نويسنده...
0
0
پربازدیدترین آخرین اخبار