حاجي! تو متهم نيستي!(1)
بارها گفتهام اگر ابراهيم حاتمي کيا، فقط همان يک آژانس شيشهاي را هم ساخته بود، دين بزرگي به سينماي انقلاب و دفاع مقدس داشت.
«آژانس شيشه اي» بي هيچ ترديدي نقطه عطفي در سينماي ماست. اينک و با ورود به سومين دهه از سينماي پس از آژانس، نگاهي داريم به اين جاودانه سينماي پس از انقلاب.
فکر نمي کنم هيچ روايتي به اندازه آژانس توانسته باشد مظلوميت بچههاي بسيجي را به تصوير بکشد. روايتي از متن روحيهاي عجيب و تکان دهنده و در عين حال فراگير روحيه بسيجي.
کاظم رزمنده سال هاي جنگ پس از مدت ها همسنگرش عباس را مي يابد که براي معالجه به تهران آمده. ترکش يادگاري جنگ، وضعيت وخيمي براي او به وجود آورده و بايد براي درمانش به خارج اعزام شود.
بنياد تعطيل است و کاظم براي تامين سفر عباس مجبور به فروش تنها سرمايه شغليش (ماشين) مي شود اما در اين ميان با مشکلي روبرو مي شود که اعزام آنها را با مشکل روبرو مي کند. تمام درها به روي حاج کاظم بسته است و او در نهايت مجبور مي شود عدهاي از مردم را در محل آژانس هواپيمايي گروگان (يا به قول خودش، شاهد) بگيرد تا زمينه سفر همرزمش را اين گونه فراهم کند. اما پس از کش و قوس هاي فراوان و در نهايت، عباس در مسير پرواز به لندن به شهادت ميرسد.
مردمي که در آژانس گردآمده و به شهادت گرفته شدهاند از تمامي طيف هاي جامعه هستند؛ بازاري، هنرمند، دانشجو، تاجر و...و حتي حاجي فيروز که لودگي مي کند.
حاتمي کيا همه را به شهادت گرفته و اين از نکات بسيار مهم فيلم است؛ چراکه همه در قبال عباس ها مسئولند. حتي اگر ندانند. حتي اگر نخواهند.
فيلم سرشار از افکت ها و اشارات و نشانه هاي آشنا و غريب و قريب است.
فيلمنامه بسيار روان و قدرتمندانه نوشته شده و بازي ها کاملا خيره کننده است. موسيقي عميقا تاثيرگذار و در نهايت فيلم آژانس شيشهاي موفقترين فيلم جنگي-اجتماعي تمام طول تاريخ سينماي پس از انقلاب است، بدون شک.
در يک نگاه جالب و قابل تامل، مي توانيم آژانس را فيلمي درباره تقابل قانون و آرمان بدانيم. قانون تهيه بليط و آداب سفر و پول و...و آرمان نجات جان همسنگري که به قول حاج کاظم جوانيش را براي اين مردم داده.
خب، معادله سختي است. وضعيت حاج کاظم، چيزي ميان وجدان، نوستالوژي، تراژدي و احساس تنهايي و بيگانگي ميان مردمي است که سال ها براي آنها جنگيده است! قبول کنيد که موقعيت عميقا سختي است.
همان قانون پذيري و آرمان گرايي کافي است تا نفس سازنده درام و روايتگر اين داستان در سينه حبس شود؛ چه بايد کرد؟ عباس اگر جنگيده که سخت هم جنگيده براي همين مردم و براي حاکميت همين قانون جنگيده. پس حق دارد بگويد:«حاجي من به اين کار تو راضي نيستم!» «من به اين اسلحه کشيدن روي مردم راضي نيستم» که ميگويد.
حاتمي کيا مجبور مي شود جور همه کس و همه چيز را يک تنه در آژانس به دوش بکشد. فيلم به شکل مظلومانه و معصومانه اي با واقعيت و حقيقت روبه رو مي شود و البته حرف خودش را هم مي زند.
از گوشه و کنايه هاي مردم به عباس درباره بيمه و سهميه دانشگاه گرفته تا طعنه هاي مامور امنيتي که حاج کاظم را يک خائن معرفي مي کند.
و در اين ميان اين عباس است که رفته رفته وضع جسمي اش بدتر مي شود و حالش وخيم تر.
«ديدي؟! ديدي آقاي کاظم خان؟! ديدي منطق جنگ چه منشي رو با خودش به همراه مياره؟!»
محمدرضا محقق
ادامه دارد...
/انتهاي پيام/