بابانظر به ما درس زندگي ميدهد
به گزارش گروه فرهنگي «شبکه خبر دانشجو»، متن اين يادداشت که در مراسم رونمايي از کتاب «بابانظر» هم قرائت شد به شرح زير است:
بسم رب الشهدا و الصديقين
روزي كه زنگ زدند كه كتاب مقدس «بابانظر» را برايم بفرستند - ساده و صادقانه بگويم- پيش خودم گفتم آخه من كه الان نميتونم كتاب بخونم؛ چون دغدغه كارم رو داشتم.
وقتي كتاب به دستم رسيد و قطر كتاب رو ديدم گفتم خدايا چه كنم با اين همه تكليف؟
ولي از آنجاييكه ارادت و بندگي ويژه نسبت به آدمهاي جنگ دارم و بارها اين افتخار رو داشتم كه لباس مقدس اين عزيزان را به تن كنم و همچنين بارها مورد نقد و انتقاد قرار گرفتم كه در نقش اين انسانهاي شريف و ايثارگر و بندگان عزيز خدا كليشه شدهام، چه كنم كه چارهاي ندارم؛ چون با تمام وجودم آدمهاي جنگ رو دوست دارم و از آنها درس زندگي گرفتم و خيلي از جاها آنها را الگوي خودم قرار دادهام.
كتاب رو شروع كردم. اگرچه پيش از اينكه كتاب را تمام كنم احساس ميكردم چه پايان تلخي خواهد داشت، ولي با دقت هر چه تمام خواندن آن را شروع كردم و تمام لحظات را با «بابانظر» بودم و در كنارش به هرجايي كه رفت، رفتم؛ هر تركشي خورد، در بدنم احساس كردم؛ اشك ريختم، خنديدم، سكوت كردم و لال شدم.
در تمام مدت بغض امانم نميداد. با زخمهاي بابانظر، با مقاومتهاي بابانظر، با جديّتهاي بابانظر، با گرسنگيها و بيمارستانها، بستري شدنها چه در ايران و آلمان و نهايتاً باز با درگيريهاي او با مجاهدين در بيمارستان آلمان و دستبند به دست در كنار رودخانه راين همراه شدم.
همين الان هم كه دارم احساس خودم را بر روي كاغذ ثبت ميكنم، اشك مجالم نميدهد. نميدانم چه بگويم ... چه نظري بدهم ... چه بايد كرد؟
بابانظر هم كه نيست حتي بشه براش كاري كرد؛ اگرچه «بابانظر» ها زيادند و تمامي ندارند، اين ما هستيم كه يادمان ميرود و آنها را نميبينيم. گويا آنها بايد باشند، بسوزند،آب شوند و ما همچنان بيتوجه و ساده از كنارشان بگذريم.
اگر چه «ابانظر»ا احتياجي به من و امثال من ندارند؛چرا كه آنها با خداي خودشان معامله كردند.
راستي چه كسي بابانظر را مجبور كرد كه از ابتدا تا پايان جنگ دور از همه خوشيها و لذتهاي زندگي و خانواده،بخصوص دختر دردانهاش كه در بيمارستان از دكتر سيلي خورد و تحمل كرد، تا بابانظر از روي تخت بلند شود و دواندوان به طرف جبههها برود و با ياران هميشه همراهش از آب و خاك و ناموس و آرمانش، وطناش دفاع كند.
خيلي حرفها دارم كه بزنم... ولي نميدانم چه بگويم و چه كنم؛ چرا كه با خواندن كتاب، باز، بابانظر است كه به ما درس زندگي ميدهد و راه را براي ما روشن ميكند و ما را به خود ميآورد و تلنگر ميزند.
اجازه بدهيد كه چيزي نگويم. فقط تقاضا دارم به هر شكلي كه ممكن است اين كتاب در اختيار كل ملت ايران قرار بگيرد تا شايد يادآوري شود كه «بابانظر»ها چه كردند و ما چه ميكنيم.
اميدوارم شرايطي فراهم شود تا حداقل اين اثر جاودانه كه حاصل هشت سال دفاع مقدس است به تصوير كشيده شود.
خود بنده كوچكترين حاضرم با وجود انتقادهايي كه در خصوص كليشه شدنم در اين نوع كارها مطرح است، نقش كوچكي در اين اثر جاودانه كه پر از حماسه،, خودسازي و اعتقاد و ايمان است، داشته باشم.
درود به روان پاك همه شهداي انقلاب و جنگ تحميلي
ارادتمند، پرويز پرستويي
/انتهاي پيام/